.: شرکت مادر تخصصی جوک ،اس ام اس ،سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

توفیق خدمت...

«چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی»
کند تفریح یک ملت زبان را تا بچرخانی

رود از دل برون غصه، شود در خستگی از تن
زبان را تا بچرخانی، دهان را تا بجنبانی

دهان چون باز بنمایی ادب می‌جوشد از چشمه
جهانی می‌برد لذت از این تفریح مجانی!

از این ذوق ادیبانه از این لحن حکیمانه
به غیر از سعدی و حافظ کم آورده‌است خاقانی

سنایی، رودکی، جامی، معلم! مولوی، صائب
و البتّه به‌طور ویژه‌ای قصاب کاشانی!

نمی‌دانم که می‌دانی که می‌دانم نمی‌دانی
که داری در سخن گفتن عجب ذوق فراوانی

ندیدم بر زبان آری کلامی کوچه بازاری
تو حتی بهتری از آن گزارشگر(خیابانی)!

هنوز از جمله‌ی نغزی که گفتی هیچ نگذشته
قصاری تازه می‌بافی که قبلی را بپوشانی

اگر که خوانده بودی فلسفه دیگر چه می‌کردی
که اکنون اینی و خواندی علوم غیر انسانی!

نباشند از عزیزانم کسی در بند زندانها
ولی فن بیان تو دلم را کرده زندانی

«خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی»
نداری غیر از این عیبی که کم داری سخنرانی!

«من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم»
که از حیث سخن گفتن تو هم از خاک کنعانی

به دنیا گوهری چون تو نمی‌آید به آسانی
و باید از زبان تو کند تیمی نگهبانی!

اگر که توی این سفره نباشد تکه‌ی نانی
چه غم تا بر سر سفره بوَد همچین نمکدانی!

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
ندارم وحشتی اما چو کشتی را تو می‌رانی…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
صادق ایزانلو

بگو از کجا آوردی!؟

بگو از کجا آوردی ساندویچی رو که خوردی
دندونای طلا رو بگو از کجا آوردی

توکه پا چشات نشون بود سیبیلاتم آویزون بود
این دماغ سربالا رو بگو از کجا آوردی

چه شانسی یاورت بود؟ نعل کهنه‌ی خرت بود؟!
این سوییچ زانتیا رو بگو از کجا آوردی

آخه تو که کار نداشتی تویی که بخار نداشتی
جکوزی و سونا رو بگو از کجا آوردی

تو که هم‌قسم نداشتی حتی اقدسم نداشتی
آزیتا و آندیا رو بگو از کجا… بگو از کجا… بگو از کجا آوردی!

یادته کتاب نداشتی ماشین حساب نداشتی
این پنتیوم‌چهارو بگو از کجا آوردی

تو که تا که کج نرفتی تا دم کرج نرفتی!
اقامت آمریکا رو بگو از کجا آوردی

حق مردمی که خوردی باباشونو درآوردی
آخه این‌‌همه بابا رو بگو از کجا آوردی؟!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق ایزانلو

خیابان شد قرق...

خیابان شد قرق با ادعای حل مشکل ها
ومشکل شدعبور از شهر بر ول ها و نا ول ها

من آنجا بودم اما اشتباهی هم نمی کردم
گرفتند اشتباهاً بنده را هم با اراذل ها!

مرا بردند آنجایی که نامش رفته از یادم
گروهی را هم آوردند آنجا از منازل ها!

نه قتلی کرده بودم نه به سرقت متهم بودم
شبی را صبح کردم پیش سارق ها و قاتل ها

به آنها گفتم:آخر!جرم من؟ گفتند:می فهمی!
که جرمت بستگی دارد به خیلی از مسائل ها!

اگرتنهانشستی روی جدول،اینکه جرمی نیست
ولی گویا نشستی با کسی روی جداول ها!

تو را از دلبران و گلرخان شهر سهمی نیست
که مال دیگرانند این پری روها و خوشگل ها

تو استادی مگر هنگام تعطیل مدارسها!
مرتب می روی چون سایه دنبال محصل ها!؟

نمی دانم کجا!در محفلی دیدم ؟! شنیدم؟!نه!
خجالت می کشم ازشرح آن شکل و شمایل ها!

نمیدانم چه معنی داشت آن اوضاع نا مطلوب
نمیدانم چه رنگی داشت آن رژها و ریمل ها!

گرفتم جلب کردیم آنچه مجنون بود با لیلی
کجا باید نگهداریم از این عشاق محمل ها!؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق ایزانلو

apple

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فامیل دور :)

عشق یعنی کشک....

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

ای حسام الدین کچل فرزند من
تو بپا شاعر نشی مانند من

در هنر یا شعر اصلاً مایه نیست
غیر سجع و صنعت و آرایه نیست

چند ماهی چهره بی لبخند بود
و سرم با تست و نکته بند بود

مثنوی شرّش ز سرها کم نشد
سال، نو شد شاعرش آدم نشد

آدمیت واقعاً سخت است ها؟
بنده هم همدرد هستم با شما!

گرچه در ظاهر دو پا داریم ما
توی اصلِ چار جا داریم ما!

گر چه من با این اراجیف خودم
آبروی مثنوی را برده ام

مثنوی مادّی احمدی
شر و ور باشد به جز چن درصدی!

کرده ام با این زبان حلقوی
پای خود را توی کفش مولوی

بار سنگینی است روی دوش من
گر دروغ است این، بزن تو گوش من

هر چه باشد نمره اش ده یا که بیست
شاعر این مثنوی بی کار نیست


من زدم از وقت و تعطیلات عید

دست شستم من ز دید و بازدید

 

بهر این وقتی که بنمودم تلف

بی گمان در ذهن خود دارم هدف

 

سالها با زخم آمیزیده ام

با درون خود گلاویزیده ام

 

مغز برگیر و رها کن پوست را

تا بیابی راه کوی دوست را...

 

بگذریم آقا، کجا بودیم ما؟

هیچ جا! علاّف و لنگ اندر هوا

 

عشق که بحث قشنگ بعدی است

باب پنج گلستان سعدی است

 

من هنوز آواره و حیران بُدم

توی دانشگاه سرگردان بدم

 

بنده می جستم در این سیر و سلوک

عشق را در بین مشتی کله پوک!

 

تا بپرسم راز عشق و ازدواج

تا نمانم این قدر من هاج و واج

 

قاطر احساس من با عربده

رفت سوی بوفه ی دانشکده

 

مرکز اشراق گر باشد دمشق

بوفه ی ما هست پایتخت عشق

 

ما همه سیر از غذای بوفه ایم

در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم

 

ساندویچ عشق و پیتزای هوس

ای خدای دل! به فریادم برس!

 

الغرض! آنجا جوانمردی سوسول

را بدیدم، هیکلش چون نره غول

 

پالتویی مانند پالان بر تنش

چون هاپو، قلاده ای در گردنش

 

تیپ هوی و متالیکا زده

موی خود را روغن و ریکا زده

 

می رسید از پک و پوز آن نگار

بوی روح افزای عطر تار و مار!

 

گفتم: «ای آن که هوس را بَرده ای

مثل صابون دائماً کف کرده ای

 

دیکته ی جان مرا تصحیح کن

عشق را بهر دلم تشریح کن»

 

شازده بعد از آن که خیلی ناز کرد

آروغی زد و چنین آغاز کرد:

 

داش من! خوب این که خیلی راحته

عشق کار این حقیر هف خطه

 

بنده هم سیگاری ام، هم پیپی ام

بچه ی اطرافی می سی سی پی ام

 

عشق یعنی موی خود را ژل زدن

یک لگد بر سر، یکی بر دل زدن

 

عشق یعنی کاکل رنگین شده

عشق یعنی صورت آذین شده

 

عشق یعنی طعم شیرین عسل

آن دماغ گنده را کردن عمل

 

عشق یعنی گونه ها را کاشتن

ابروان خویش را برداشتن

 

عشق جورابی است نوعش رنگ پا

عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

 

عشق یعنی کوله و شلوار جین

زیر چشمی هیکل ما را ببین

 

عشق آمد ناخن ما لاک خورد

دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد!

 

عشق یعنی بوی عطر و ادکلن

تیپ زدن چون راکی و آلن دلون

 

گرمی عشق از سشوار است و بس

این متُد در جذب دلدار است و بس

 

عشق یعنی زیر چشمی در کلاس

یک نگاه از یک جوان بی کلاس

 

عشق یعنی جزوه تان را می دهید؟

در ردیف خود به ما جا می دهید؟

 

عشق یعنی حرف های مسخره:

«پارتی پس فردا شب یادت نره

 

بنده محرابم بوَد ابروی تو

جانمازم روسری موی تو

 

مست و منگ عطر جوراب توام

عاشق آن چشمک ناب توام

 

پاشنه ی کفش تو تق تق می کند

این سگ کوی تو وق وق می کند!

 

آنچه مال من بوَد، مال تو باد!

چشم من همواره دنبال تو باد

 

عاشقان ساده و شوت توایم

پاس کن ما را که مشروط توایم!

 

کاش می شد اندکی درکم کنی

چند ماهی باشی و ترکم کنی!»

 

این چنین هر کس نشد عاشق، خل است

هر که دوس دختر ندارد اُمّل است!

 

با محبت، عشق راحت می شود

عشق، راحت با محبت می شود!

 

«از محبت خارها گل می شود»

بی محبت شخص امّل می شود

 

از محبت گاو، آدم می شود

از محبت موز شلغم می شود

 

از محبت نوش نیشی می شود

از محبت موش پیشی می شود

 

از محبت بربری گردد لواش

جون تو، پس چی خیال کردی داداش؟

 

از محبت یونجه شیرین می شود

خوابگا، دارالمجانین می شود

 

از محبت چشم ها نم می کشد

چای عشق و عاشقی دم می کشد

 

عشق در دل نقش آهو می کشد

سرمه بر چشمان یابو می کشد!

 

با موبایلی می شوی ناز و ملس

بی محبت، نیستی در دسترس!

 

از محبت می شود استاد نرم

می دهد نمره ز روی حجب و شرم

 

از محبت پاس می گردد دروس

مرغ می گردد مقدم بر خروس!

 

با تقلب عدل اجرا می شود!

نمره ها پایین و بالا می شود!

 

دارد اما این محبت ای عزیز

دردسرهای درشت و خرد و ریز

 

از محبت شخص پُررو می شود

بچه ی لای پر قو می شود...

 

چون شنیدم این همه نقض و غرض

جوش آوردم، بگفتم کـ«ای مرض!

 

بس کن آقا، هر چه قر دادی بس است

خویشتن را هر چه جر دادی بس است!

 

تو که احساس جوانی می کنی

پس چرا جفتک پرانی می کنی؟

 

تو نفهمیدی عزیزم عشق چیست

آنکه من دنبال او بودم تو نیست!

 

این اراجیفت برامان نان نشد

بهر آتوسای ما تنبان نشد»

 

با شمایم ای جوانان سوسول!

بر حذر باشید از نفس فضول

 

از حیا و عشق می نالد هوس

کله ها را گول می مالد هوس

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
صادق ایزانلو