داستانآخر شب"ساعت چنده!؟"

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده ؟؟
پیرمرد : معلومه که نه
- چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
- یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری ؟؟
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه ؟؟
- خوب ... آره امکان داره
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی .
- خوب ... آره این هم امکان داره
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
- آره ممکنه
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه
- مرد جوان دوباره لبخند زد .
- یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین 
- اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست .
- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه ... می فهمی ؟
و با عصبانیت دور شد 

  • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۳

داستان آخر شب" قحطی و شاد بودن غلام..."

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .


به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

  • دوشنبه ۲۸ مهر ۹۳

داستان آخر شب"گاهی لیوان مشکلات زندگی را زمین بگذار...."

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ 
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ 
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد .
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ 
شاگرد دیگری گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه ! پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ در عوض من چه باید بکنم ؟ شاگردان گیج شدند . یکی از آن ها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیش تر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آن ها را زمین بگذارید . به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری . زندگی همین است !

  • جمعه ۲۵ مهر ۹۳

درمان سرطان

در آلمان ، "بانک خون" کشورش بیش از 30 میلیون عضو داره! یعنی اگه کسی سرطان بگیره احتمال مداواش خیلی بالاست 👍

اما در ایران نزدیک به 20 هزار عضو از 70 میلیون بیشتر نداره :(

خیلیا منتظرن که شما فرشته ی نجاتشون بشید.

سرطان قابل درمانه با کمک تک تک شما می پرسید چطور؟

نه عضوی از بدن شما بر میدارن نه چیزی دیگه ؟!

💢فقط یه کم از بزاغ دهانتون با گوش پاک کن بر میدارن و هر موقع کسی سازگار با خون شما پیدا شد، یه کم از شما خون میگیرن و پلاکت هاشو میزنن به طرف دوم💢

به نظرتون خیلی کار سختیه؟!

🏥بیمارستان شریعتی تهران از ساعت 9 صبح تا 1.5 این کار رو توی طبقه دوم اورژانس انجام میده می تونید با بیمارستان تماس بگیرید و اطلاعات بیشتر رو ازشون بگیرید.

شاید شما فرشته نجات یک انسان باشید 👰👍

❌ ذخایر بانک خونی در کشور به وضعیت هشدار رسیده است ❌

هرکس کاری از دستش بر میاد الان وقتش است.⏰

💥 شماره اورژانس خون بیمارستان شریعتی رو از 118 بگیرید.
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۳

پروفسور سمیعی

پروفسور سمیعی:

ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟
- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ، ﻣﻮﺯ
ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﻠﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﻧﺴﺎﺯﺩ،
ﺯﺭﺩﺁﻟﻮﺩ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ.
- ﺍﮔﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﺧﻮﻥﺗﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻛﺸﻤﺶ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ.
- ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍﯼ ﻣﻌﺪﻩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽﺑﺮﯾﺪ، ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ، ﻋﺴﻞ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ.
- ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ، ﻓﻠﻔﻞ
ﺩﻟﻤﻪﺍﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻣﻌﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ﻛﻠﻢ
ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﯾﺒﻮﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ، ﺍﻧﺠﯿﺮ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮔﻮﺍﺭﺷﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺭﯾﺤﺎﻥ
ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .
- ﺍﮔﺮ ﺩﭼﺎﺭ ﺳﻮﺯﺵ ﻣﻌﺪﻩ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﭼﺎﯼ ﺑﺎﺑﻮﻧﻪ
ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ
بهﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭستشان ﺩﺍﺭﯾﺪ.

ده ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﻐﺰﯼ ﻣﯿﺸﻮﺩ:
۱ - ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ
۲ - ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ
۳ - ﺩﺧﺎﻧﯿﺎﺕ
۴ - ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﻜﺮ
۵ - ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ ﻫﻮﺍ
۶ - ﻛﻤﺒﻮﺩ ﺧﻮﺍﺏ
۷ - ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﻮﺍﺏ
۸ - ﻛﺎﺭ ﻛﺸﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﻣﻐﺰﺗﺎﻥ در ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ
۹ - ﻛﺎﻫﺶ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ
۱۰ - ﻛﻢ ﺣﺮﻓﯽ

ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻣﺠﯿﺪ ﺳﻤﯿﻌﯽ
ﭘﺪﺭ ﻣﻐﺰ ﺩﻧﯿﺎ
  • جمعه ۲۸ شهریور ۹۳

هی!رفیق دهه پنجاهی و دهه شصتی !

هی!رفیق دهه پنجاهی !
دهه شصتی !میدونم تو جوونی, خیلی سختی کشیدی!!!
میدونم آهنگ یویو بازی کردنت, آژیر قرمز بود!
میدونم واسه دوچرخه و آتاری, معدل ۲۰ آوردی و هرگز برات نخریدن…!
میدونم کلاسای درست با نیمکتای سه نفره بود و تخته سیاه و گچای رنگی...
میدونم واسه شانسی خریدن و هفت سنگ بازی کردن تو کوچه, چقدر دعوات کردن…!
میدونم اسکناسای ۲۰ تومنی و ۱۰ تومنی رو مینداختی تو قلک که پولاتو جمع کنی…!
میدونم تابستونا بستنی کیم دوقلو میخریدی و با دوستت نصف میکردی …!
میدونم بایه مداد سیاه, عکس یه سکه ۵ریالی رو کپی میکردی رو کاغذ, واسه سرگرمی...
میدونم دفتر خاطراتت, سر کلاس, زیر میزا میچرخیدو همکلاسیات توش خاطره مینوشتن...
حالا………
باید همکلام نسل جاستین بیبر بشی!!!!
کسایی که شلوارشونو تا نصفه میکشن بالا و افتخار میکنن! سخته برات میدونم …
سخته فهمیدن کلمه عجیجم و عجقم!!!
سخته حفظ کردن آهنگای سلنا و جنیفر…
ببین منو!!! سرتو بگیر بالاو افسوس نخور!!!
درعوض همه ی اینا, تو , یه مرد, یا زن واقعی بار اومدی!!!!
به افتخار همه ی دهه پنجاهیا دهه شصتیها!

  • پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۳

باید و نباید های سربازی

به نام یگانه هستى بخش

سربازی

استفاده از همه ظرفیت ها در خدمت سربازی

با سلام خدمت همه دوستاى گلم، شمایى که چندوقتى هست  که همه برنامه هاى زندگیتون رو کنسل کردید و همین روزهاست که عازم خدمت سربازى بشید. میدونم که کم و بیش ممکنه که تو دلتون اضطرابى وجود داشته باشه که خوب البته طبیعیه. راستش من هم مثل شما سربازم. یک ماهى هست که دوره ى آموزشیم تو پادگان شهید مدرس کرج تموم شده و الان تو یکى از یگان هاى سپاه مشغول خدمتم. قبل از اینکه بیام خدمت من هم مثل شما یه سرچى تو اینترنت زدم تا ببینم واسه دوره ى دوماه آموزشى چه چیزهایى نیازه که با خودمون بیاریم پادگان و چه چیزهایى هم نیاز نیست. که متأسفانه اطلاعات کم و بیش ناقصى دوستان تو سایت ها و وبلاگ ها گذاشته بودند. واسه همین خواستم فرمایشات و نظرات دوستان رو تکمیل کرده باشم. پس خوبه خوب به اونچه که میگم گوش کنید تا کمتر دچار مشکل و زحمت بشید.

اولین چیز نوع نگاه شماست که باید عوض بشه، همه میگن میرى سربازى مرد میشى، در صورتى که این اصلا لفظ مناسبى نیست. سربازى و بخصوص دوره آموزشى اون محلیه براى بالا بردن سطح توانایى شما و بقول معروف جایى که توش پوستتون کلفت میشه. همین !

شما یاد میگیرید که سحرخیز باشید، یاد میگیری که ورزش جزئى از برنامه زندگیت باشه، یاد میگیرى که امور مربوط به شستشو و نظافت رو خودت انجام بدى، یاد میگیرى تو مواجه با شرایط ناگهانى چه عکس العمل هایى رو باید نشون بدى و خیلى کارهاى دیگه که مهمترینشون بالا بردن آستانه تحملتون تو مواجه با شرایط سخت و داشتن نظم و انظباط  تو کارهاتونه.

دوره ى آموزشى خدمت سربازى بهترین دوره ى زندگى شما خواهد بود و همه عمرتون خاطراتش رو تعریف خواهید کرد. اوج فشارى که به شما وارد میشه ١٠ روز اول خدمتتونه. بعد از اون با روال کار تو محیط نظامى آشنا میشید و کمتر فشار رو حس میکنید.

روز اول به شما وسایل و تجهیزاتى داده میشه که شما نیاز نیست اونها رو از خونه با خودتون بیارید به شرح زیره:

١.لباس خدمت سربازى(٣دست) ٢.کلاه(٢عدد) ٣.جوراب(٦جفت) ٤.شرت(٤عدد) ٥.زیرپیراهن(٣عدد) ٦.واکس(٢قوطى) ٧. برس واکس ٨.فرچه ٩.پودر رخت شویى(٢بسته) ١٠.مسواک(١عدد) ١١.خمیردندان(٢تیوب) ١٢.پتو(٢دخته) ١٣.ملحفه تخت(٢شیت) ١٤.ملحفه بالش(٢شیت) ١٥.اُورکت(همان کاپشن سربازى) ١٦.پوتین(٢جفت) ١٧.لباس خواب ١٨.کمربند ١٩.کیسه سرباز(همون ساک سربازى) ٢٠.حوله(٢عدد) ٢١.شامپو(٢قوطى) ٢٢.دمپایى(١جفت) ٢٣.چفیه ٢٤.قرآن(١جلد) ٢٥.دست کش پشمى(١جفت) ٢٦.کلاه پشمى(١عدد)

و این هم لیست چیزهایى که باید با خودتون بیارید:

١.کپى مدارک شامل صفحات شناسنامه و کارت ملى

٢.اصل برگ اعزام به همراه کپى اون

٣.چسب زخم

٤.چسب نوارى

٥.قیچى کوچک تاشو

٦.مام:حواستون باشه که اسپرى و عطر رو نمیتونید وارد کنید مگر اینکه لا به لاى وسایلتون قایمکى بیاریدش تو

٧.نخ و سوزن

٨.کش بلند و محکم: براى گِتر کردن پاچه شلوار

٩.پول نقد حدود ١٠٠ هزار تومن: یادتون باشه که پولتون رو تو جیب هاى لباس سربازیتون تقسیم کنید

١٠.عابربانک

١١.قفل کوچک : براى قفل کردن کمدتون، حواستون باشه که کلید قفل کمدتون رو تو دو تا جیب مختلف بزارید که اگه یکیشون گم شد یکى دیگه باشه

١٢.ماژیک کوچک سیاه: براى نوشتن کدتون روى وسایلتون که احیاناً گم نشه

١٣.ناخن گیر: ناخن هاتون رو از ته نزنید

١٤.ژیلت: باید تو وسایلتون جاسازى کنید که دژبان درب گیر نده

١٥.اگه اهل مطالعه هستید یکى دوتا کتاب کوچک و اگه اهل خاطره نویسى هستید یه دفترچه با یه خودکار

١٦. کرم مرطوب کننده و ضد آفتاب: بچه ها تو فصول گرم شما بخاطر اینکه ساعت هاى زیادى زیر آفتاب قرار میگیرید پوست بدنتون به شدت خشک میشه و سوخته شدنش رو حس میکنید. بخصوص صورت و دست هاتون. من خودم با وجودى که اردیبهشت اعزامم بود همون روز اول خشکى لب گرفتم و تا ٢ هفته نوک انگشت هام پوست پوست میشد. واسه همین هر روز صبح به صورت و دست هام کرم مرطوب کننده میزدم ١٧.قاشق و چنگال فلزى و یک چاقو پلاستیکى: ظرف غذا بهتون میدن ولى قاشق و چنگال رو باید با خودتون بیارید

١٨.لیوان

١٩.تنقلات انرژى زا(بخصوص توت خشک، خرما خشک، انجیر خشک و نخود و کشمش): بین صبحانه تا نهار و از نهار تا شام، یا سر کلاس هستید یا زیر آفتاب تحت فعالیت فیزیکى قرار دارید که این باعث میشه خیلى سریع گرسنه بشید، من خودم همیشه هر روز صبح یکى از جیب هام رو پر از این تنقلات میکردم و واقعاً هم جواب میده

٢٠.سنجاق قفلى(٢٠عدد): تو آموزشى یه چیز مزخرفى بنام آنکادر کردن تخت وجود داره که باید ملحفه روى تشک تخت خیلى صاف و شق و رق باشه و هیچگونه چین و چروکى نداشته باشه. از این سنجاق ها براى صاف و صوف کردن و به قول معروف آنکادر کردن ملحفه تُشک و روبالشتى استفاده میشه. البته آنکادر شامل مرتب تا کردن پتوها و همچنین نظم ترتیت داخل کمدهاتون هم میشه. بچه ها آنکادرها هرچند روز یکبار توسط فرمانده ها بازدید میشه و اگه احیاناً آنکادر کسى نامرتب باشه، اون شخص تنبیه میشه. سبک ترین تنبیه اینه که بهت نظافتِ علاوه بر سازمان میدن. اگه بازهم تکرار کنى، نظافت بعلاوه درج در پرونده دارى و اگه بازهم تکرار کنى نظافت، درج در پرونده و اضافه خدمت خواهى داشت. پس اگه دوست ندارى سرویس بهداشتى یا سلف غذا رو بشورى یا محوطه گردان یا آسایشگاه رو جارو کنى حواست به آنکادرت باشه. نگران نباشید همون روزهاى اول نحوه ى آنکادر کردن رو بهتون آموزش میدن

٢١.یک بسته دستمال کاغذى

٢٢.یک بسته پنبه: بعضى پوتین ها خیلى خشک هستند و به این زودى ها نرم نمیشن واسه همین ممکنه باعث بشه به پاهاتون فشار بیاد یا زخم بشه یا تاول بزنه. پشت پاى من همون روز اول زخم شد و تاول زد به طورى که درست نمیتونستم راه برم، واسه همین همیشه از داخل جورابم اون جاهایى که پوتین پام رو میزد پنبه میزاشتم؛ پوتین ها مثل کفش هاى معمولى سبک و راحت نیستند، برعکس خیلى خشن هستند واسه همین مى تونید تا زمانى که پوتین هاتون نرم میشه واسه اینکه پاهاتون رو نزنه از پنبه استفاده کنید

٢٣.کارت تلفن: از اونجایى که استفاده از تلفن همراه واسه سربازها ممنوعه و اگه با خودتون موبایل ببرید و بعد شما رو بگیرن، هم درج در پرونده دارى هم اضافه خدمت. حالا اگه موبایلتون دوربین دار باشه پروندتون رو به اتهام جاسوسى میفرستند دادسراى نظامى. پس بیخودى دنبال شر نگردید و با خودتون موبایل نبرید

٢٤.اسکاج کوچک

٢٥.کفى براى پوتین

٢٦.یک بسته کیسه فریزر

٢٧.یک عدد ساک متوسط براى قرار دادن همه اقلامى که عرض کردم.

این هم لیست اقلامى که بهتون میدند و انتهاى دوره باید اونها رو بهشون پس بدى:

١.کوله پشتى ٢.بیلچه ٣.فانسقه ٤.بند حمایل ٥.قمقمه ٦.ماسک ش.م.ر ٧. کیسه پوتین ٨.یَقلَوى(همون ظرف غذا) ٩.کلاه خود ١٠.اسلحه کلاشینکف

اگه احیاناً به این اقلام آسیب وارد کنید یا گمشون کنید خسارتش رو ازتون میگیرند بجز اسلحه که باید خیلى مراقب باشید؛ با آسیب رسوندن یا گم کردن اون بلافاصله شما رو میفرستند دادسراى نظامى.

یه مسأله اى که قطع به یقین تو چند هفته اول باهاش روبه رو میشید، به هم ریختن وضع مزاجتون هستش. بخصوص روزهاى اول بخاطر استرسى که دارید گلاب به روتون دفعات دفعتون کم میشه یا حتى ممکنه تا چند روز دفع نداشته باشید. که ممکنه شما رو دچار مشکل کنه، پس سع کنید یکم میوه با خودتون داشته باشید که شکمتون رو نرم بکنه، بعلاوه اینکه ویتامین بدنتون هم تأمین میشه، اگه هم میوه هاتون تموم شد وقتى واسه مرخصى از پادگان خارج میشید میتونید برید میوه بره خودتون بخرید.

دوستان عزیزم یادتون باشه که همیشه آراسته باشید و هیچوقت اجازه ندید که بابت وضعیت ظاهریتون بهتون تذکر بدند. این آراستگى شامل تمیزى لباس و کلاه و البسه زیر میشه. پوتین هاتون رو هر شب واکس بزنید، جوراب هاتون هم زود به زود بشورید که بو نده. موهاى زائد بدن رو هم اصلاح کنید که راحت تر باشید. هر روز صبح آنکادرتون رو مرتب کنید که بیخودى تنبیه نشید.

همیشه براى هر چیز یه جاى مشخصى در نظر بگیرید تا مدام دنبال وسایلتون نگردید؛ البته روزهاى اول مدام فراموش میکنید که مثلاً فلان وسیله رو کجا گذاشتید که اگه آدم مرتبى باشید زود به شرایط عادت میکنید.

لباس هاى سربازى که ما داشتیم(لباس سپاه) شامل ٨ تا جیب هستش؛ هر جیب رو براى قرار دادن یک یا چند چیز ضرورى در نظر بگیرید.

شب ها قبل از ساعت خاموشى کارهاتون رو انجام بدید چون بعد از اون وقت استراحته و طبیعتأ باید بخوابید. ولى با این حال بعضى بچه ها دیرتر میخوابن و تو اون تاریکى شروع میکنن به چرت و پرت گفتن؛ چند دقیقه بعد از خاموشى افسرنگهبان میاد سر بزنه تا مطمئن بشه همه تو تخت هاشون خوابیده باشند.

متأسفانه بعضى از بچه ها بعد از خاموشى، تلوزیون و روشن میزارن و فوتبال نگاه میکنند و اصلأ رعایت حال بقیه رو نمیکنند. تو همین دوره اى که من بودم شخصأ یه شب شاهد برخورد شدید افسر نگهبان با یکى از سربازهاى بخت برگشته بودم. پس بچه هاى خوبى باشید و بعد از خاموشى بگیرید بخوابید که خدایى نکرده غرورتون پیش بقیه دوستاتون خرد نشه.

هر شب بعد از خاموشى از بین خودتون یک نفر به عنوان پاسبان شب انتخاب میشه که باید تو آسایشگاه بیدار بمونه که اگه احیانأ مشکلى بوجود اومد افسرنگهبان رو خبر کنه. هر پاسبان یک ساعت ونیم بیداره و بعد سرباز دیگه اى رو بیدار میکنه و خودش میخوابه. هر شب چهار نفر پاسبان وجود داره که پاسبان آخر، صبح مسئول بیدار کردن بقیه بچه هاست. یادتون باشه تو اون یک ساعت و نیمى که پاسبان میشید به هیچ عنوان نخوابید چون اگه مشکلى بوجود بیاد شما مسؤل اون مشکل هستید.

هر روز صبح بعد از صرف صبحانه نظافت دارید، این نظافت شامل تمیز کردن آسایشگاه ها، محوطه گردان، سلف غذاخورى، ساختمان کلاسى، شستشوى سرویس بهداشتى و حمام هستش. در طول دو ماه آموزشى به طور متوسط دو بار هر یک از موارد فوق رو نظافت خواهید کرد.

راستى یادم رفت بگم که از اون جایى که در طى این دو ماه تحت فعالیت فیزیکى شدید قرار دارید، هفته اى چند جلسه براتون کلاس تربیت بدنى میزارن که بدنتون به جنب و جوش عادت کنه. بعلاوه صبح روزهاى فرد بعد از بیدارباش نیم ساعت ورزش صبحگاهى دارید واسه همین بهتون توصیه میکنم قبل از شروع خدمت آموزشى روزى ٢٠ دقیقه نرمش کنید که عضلات بدنتون دچار گرفتگى نشه! موقع ورزش هم نیاز نیست مثل یک ورزشکار حرفه اى به خودتون فشار بیارید، چون اونوقت احتمال مصدومیتتون زیاده. اون قدر هم سعى نکنید تربیت بدنى رو بپیچونید چون قطعأ سر هر فعالیت جزئى بدنتون خالى میکنه. به شخصه شاهد از حال رفتن خیلى از بچه ها بخصوص تو اردو بودم. پس سعى کنید سر کلاس هاى تربیت بدنى آروم آروم بدنتون رو آماده کنید که بعدأ کم نیارید.

استعمال دخانیات ممنوعه، اینجا هر هفته تو مراسم صبحگاه اسامى تنبیهات اعلام میشه که خیلى از اونها بخاطر استعمال سیگاره، اینجا اگه ببینند که سیگار میکشید همون دفعه اول ١٠ روز اضافه خدمت بدون بخشش دارید. حواستون باشه جاها و پستوهاى مخفى که بچه ها اونجاها سیگار میکشن واسه فرمانده ها و افسراى نگهبان تو این همه سال لو رفته و ممکنه خیلى راحت عین عجل معلق سرتون هوار بشند. در کل خیلى نسبت به مسأله سیگار حساس هستند و باید خیلى مراقب باشید.

حتى الامکان سعى با خودتون داروهاى خاص نیارید چون دژبان اجازه نمیده بیاریدش تو. اگر هم این دارو خیلى ضروریه باید برید از درمانگاه پادگان نامه بگیرید تا بتونید اون دارو رو بیارید تو.

سعى کنید ارتباطتون با سایر هم دسته اى هاتون خوب باشه؛ طبیعیه که افراد از جاهاى مختلف با فرهنگ ها و آداب و رسوم خاص خودشون میان که ممکنه به هیچ وجه با فرهنگ شما همخوانى نداشته باشه. پس تو این موارد خیلى انعطاف و سیاست از خودتون بخرج بدید که خدایى نکرده به مشکلى بر نخورید.

سعى کنید تو این دوره مطیع باشید و هرچى که گفتند بپذیرید؛ تو همین دوره ى ما، یکى از بچه ها بخاطر سینه کفترى بودن و لات و لوت بازى درآوردنش بعد از چند بار کسر درجه نهایتاً از دوره اخراج شد.

راستى اگه معاف از رزم هستید یه وقت خر نشید برید میدان تیر. میدان تیر واسه بچه هاى معاف از رزم مطلقاً ممنوعه و اگه این موضوع رو بفهمند بى برو برگرد اخراجید. تو این دوره ى ما یکى از بچه ها بخاطر همین موضوع اخراج شد. پس بیخودى پرونده تون رو سیاه نکنید!

البته بچه ها با وجود همه مواردى که خدمتتون عرض کردم باز هم تکرار میکنم که دو ماه آموزشى بهترین و شیرین ترین دوران زندگى شماست. اینجا هیچکس به دیگرى برترى نداره، همه یک شکل هستند، یه جور لباس میپوشند و همه کچل اند؛ همه اینجا سربازند، چه پزشک، چه مهندس، چه هنرمند، چه معلم.

ماها همه اینجا یک شکلیم، روز اولى که خرمن موهام رو از ته تراشیدم ناخداگاه اشک از چشم هام سرازیر شد ولى حالا که به آیینه نگاه میکنم میبینم که همچین بد هم نشدم. اصلأ نیاز داشتم که موهام رو از ته بتراشم و بیام اینجا و دو ماه از همه دغدغه هام فاصله بگیرم.

مطلب مهم دیگه اى که باید بهش اشاره کنم اینه که چند روز قبل پایان دوره آموزشى، شما رو میبرند اردو. که البته این اردو سخت ترین مرحله کار شماست. از همون ساعت هاى اول سختیش رو با تمام وجودتون احساس میکنید. فرماندهان و کلیه عوامل سعى میکنند تو این سه تا پنج روزى که شما اردو هستید شما رو تو یه شرایط کاملأ نظامى قرار بدند. اصلأ هم با کسى تعارف و شوخى ندارند و مدام میگن که اینجا شرایط جنگیه و شما باید هر لحظه آماده باشید.

از حموم خبرى نیست و مجبورید چند روز تو گرد و خاک و زیر آفتاب و عرق یا تو سرما سیر کنید. تو این اردو کلیه مواردى که تو این دو ماه بهتون آموزش دادند رو به طور عملى اجرا یا تکرار میکنن. بعد از برپا کردن چادرها شروع میکنید به سنگر کندن. فضاش بیشتر شبیه فیلم هاى جبه ایه. هر آن ممکنه شما رو غافلگیر کنند. این غافلگیرى شامل چندتا انفجار اطراف اردوگاه هستش. مربى هاى رزم هم میان پشت چادرها با مسلسل تیر گازى میزنند و با صداى بلند فریاد میزنند که از چادرهاتون بیایین بیرون و برید تو سنگرها موضع بگیرید. زمانى با انفجار غافلگیرتون میکنند که اصلأ فکرش رو هم نمیکنید.

ادعاشون هم اینه که شما باید در همه حال آماده حمله دشمن باشید، واسه همینه که به هیچ وجه نباید تجهیزاتتون رو از خودتون جدا کنید، این تجهیزات شامل بند حمایل، فانسقه، قمقمه، ماسک ش.م.ر، کلاه خود و اسلحه هستش. بعد از انفجار شما رو به خط میکنند و چک میکنند که تجهیزاتتون همراهتون هست یا نه! موقع خواب، موقع سرویس بهداشتى رفتن و حتى نماز خوندن هم نباید تجهیزاتتون رو از خودتون جدا کنید. چون هر لحظه ممکنه غافلگیر بشید. طى سه روز و دو شبى که ما اردو بودیم در کل پنج بار غافلگیرمون کردن که تو صبح، ظهر، شب، نصف شب و سحر اتفاق افتادن. درست زمانى هم اتفاق مى افتاد که فکرش رو هم نمیکردیم!!!

امیدوارم مطالبى که براتون گذاشتم بتونه یه پیش زمینه ذهنى در اختیارتون قرار بده.

علیرغم همه سختى هاى این دو ماه بچه ها یادتون باشه دوره آموزشى خدمت سربازى بهترین مرحله زندگى شما خواهد بود.

به امید سلامتى و موفقیت همه شما دوست هاى گلم.

نویسنده:مهندس هانی پاکوهی نژاد

  • جمعه ۱۷ مرداد ۹۳

داستان آخر شب ( احتیاج )

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمی داشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اوّل، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم: "آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟" او در جواب گفت: "چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم." بعد ادامه داد: " باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند."

  • دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( ملانصرالدین )

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید: ملا، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟ ملا در جوابش گفت: بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم... دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم، چون از مغز خالی بود !!! به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود... ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود. ولی با او هم ازدواج نکردم ...! دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت، که من میگشتم !!! هیچ کس کامل نیست!

  • شنبه ۱۷ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( کمک به خود )

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟ "شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !"

  • پنجشنبه ۱۵ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( مسابقه )

یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟ بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است. جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۳

هوای بسیار 2funny

هوا کمی تا قسمتی 2funny.ir  است

تــوجـــــه تــــوجــــــــه

بچــه ﻫـﺎﯼ ﻃﻬــــﺮﺍﻥ ﻭ ﺣـﻮﻣــــﻪ ﺍﮔـﻪ ﮐﺴـﯽ زیرپوش ﻣﺸــﮑﯽ ﮔﻠــﮕﻠﯽ ﭘﯿـﺪﺍ ﮐـﺮﺩﻩ ﻣـﺎﻟﻪ ﻣﻨـــﻪ ﭘـــﯽاﻡ ﺑـــﺪﻩ ((:

ﺍﻧـﺪﺍﺧﺘـﻪ ﺑـﻮﺩﻣـﺶ ﺭﻭ ﺑﻨـــﺪ ﺧُﺸــﮏ ﺷـﻪ ﻃــﻮﻓـﺎﻥ کثافت ﻭﺭﺩﺍﺷﺘــﻪ ﺑــﺮﺩش

کمــک کنیــــد پیــداش کنـم زیرپوشه خــوشـــگلموووووو

راستـــــــی ....

یــه لنــگه جـورابـمم بـــود،

حــالا اونــو هرکـی پیــدا کــرد مـال خــودش (فقــط تمیــز نبـوده)

ﮐﺎﻣﻨﺘﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻃﻮﻓﺎﻥ دیروز:

ﻣﯿﮕﻦ ﮐﺎﺭ محمد ﺧﺎﺗﻤﯿﻪ ...

ﯾﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﺯ ﺟﻬﻨﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺒﺮﻩ ...

***

ﺗﻮ ﺭﻭﺣﺘﻮﻥ 190 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﻦ ﺷﻠﻮﺍﺭﻡ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺖ !!

***

ﺁﻗﺎ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﯾﻪ ﻟﯿﻒ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮔﺮﺩﺍﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﻭﺳﻄﺶ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ ... ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﺩﺵ !

***

ﺍﯾﻦ ﻋﯿﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﺼﺎﺑﺎﻥ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻭ ﺗﻬﻨﯿﺖ ﻋﺮﺽ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!

***

ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﯿﻎ ﮊﯾﻠﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ |: ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺭﯾﺨﺘﻦ |:

***

ﮔﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺶ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﻣﯿﺮﻓﺖ ...

ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﻦ ... ﺧﺸﺘﮑﻢ ﺭﻭ ﻃﻨﺎﺏ ﺍﻭﯾﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﺎﺩ ﺑﺮﺩﺵ

》کامنت ها و نظر شما درباره ی توفان چی بوده؟ 《

  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( ناامیدی )

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﻨﻢ؟ ! ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺟﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ … ﻭ … ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ؟؟؟ ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﻠﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ… ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﻮﻗﻌﯿﮑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻡ ، ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﻤﻮﺩﻡ … . ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺳﺮﺧﺲ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺭﺷﺪ ﻧﮑﺮﺩ… ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﺮﺧﺴﻬﺎﺑﯿﺸﺘﺮ ﺭﺷﺪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻣﺒﻮﻫﺎ ﺭﺷﺪ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﻨﺠﻢ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ… ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺲ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺭﻓﺖ . ﺁﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ !!! ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﻭ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺤﻜﻢ ﻣﯿﺴﺎﺧﺘﯽ ؟؟؟ !!! ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ . ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻮ...

  • شنبه ۱۰ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( سکوت )

یادمه یه روز که با خانمم رفته بودیم خرید،تو شلوغیه بازار یه نفر که داشت باعجله راه میرفت محکم بهم برخورد کرد و با اینکه اون مقصر بود شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن!!! ولی من فقط سکوت کردم،همسرم که خیلی ناراحت شد بهم اشاره کرد که تو هم چیزی بگو ولی من سکوت کردم تا اون مرد رفت. رفتار همسرم سرد شد،شاید تو دلش میگفت چه شوهر ترسو و بی بخاری دارم!!! شب که رسیدیم خونه شروع کرد به گله و کنایه که شوهر ترسو بدرد نمیخوره و آدم باید به مردی تکیه کنه که شجاع باشه!!! جای یه زخم عمیق که از یه حادثه سرکار برام بوجود اومده بودو بهش نشون دادم و گفتم بنظرت اگه با اون مرد درگیر میشدم صدمه ای عمیق تر از این میتونست بهم بزنه؟!!! گفت: نه گفتم: اگه من اونو میزدم چی؟ کمی باخودش فکر کرد و سکوت کرد!!! گفتم اگه جلوی اون مرد سکوت کردم به این خاطر بود که نمیخاستم بجای اینکه تو خونه ی گرممون باشیم تو راهروهای دادگاه و زندان باشیم!!! از اونموقع خانمم حتی به زخم دستم هم افتخار میکنه...

  • پنجشنبه ۸ خرداد ۹۳

داستان آخر شب ( عروسک ها )

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن . دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ و پیش خودش فکر کرد:حتما" باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم. مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه... نقل از کتاب در پناه او

  • چهارشنبه ۷ خرداد ۹۳

داستان آخر شب(ماجراهای آقوی همساده : “مهد کودک !”)

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما یه روز با خانوممون رفته بودیم مهد کودک که بچه خواهرمونو بگیریم…اونجا که رسیدیم یهو یکی از ای بچه ها دوئید اومد تو بغل ما گفت سلام بابا جون! مام یکم خندیدیم برگشتیم زنمونو نگاه کردیم دیدیم داره دقیقاٌ همونجوری به ما نگاه میکنه که حسن نصرالله به بنیامین نتانیابو! نگاه میکنه! آقو جلو چشم بچه های مردم افتاد رو سرمون مارو به حد مرگ زد! دیدن ای صحنه ها رو بچه ها تاثیر گذاشت دارای خوی وحشی گری شدن خونواده هاشون رفتن از ما شکایت کردن ۲۴سال رفتیم حبس…

 

تو حبس این داستانو برا یکی از زندانیا تعریف کردیم از شانس ما بابای بچه هه بود بخاطر همین تو این ۲۴سالی که تو حبس بودیم روزی ۱۸ بار کتکمون میزد…از حبس که اومدیم بیرون او بچه هه رو دیدیم که دیگه ۲۷ سالش شده بود تا مارو دید چون پدر خوبی براش نبودیم اونم گرفت یه فصل کتکمون زد…ها ها ها ها ها ها…یعنی در ای جریانو بنده به طور کامل استخون بندی خودمو از دست دادم و الآن به معنای واقعی کلمه له له هستم!***

  • سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۳

تغییر جهت

"کاش ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﯿﻢ :ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﺮﻩ ﻫﺎﺗﻮ 20 ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺟﺎﯼ 20 ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ 16 ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯿﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ . ﺍﺯ "ﺗﺮﯾﻦ " ﭘﺮﻫﯿﺰ ﮐﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﺣﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﺖ ﺗﻼﺵ ﮐﻦ .. ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺴﻮﻧﺪ " ﺗﺮﯾﻦ" ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺮﯾﺨﺖ.. ﺍﺯ 19/75 ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﯾﮑﯽ 20 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.. ﺍﺯ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎﯼ ﻣﺪﻝ ﺑﺎﻻﺗﺮﯼ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺪﺭﮎ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩ . ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ " ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ,ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ" ﭼﺴﺒﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺴﻞ ﻫﺎﯼ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺷﺪ.. ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻣﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺟﻬﺖ ﺑﺪﯾﻢ..."

  • دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ( جیب سوراخ )

داستان آخر شب..... به کارهای خانه میرسم ، تا مادرم آخرین رجهای قالی را که یک سال پیش شروع کرده بود گره بزند تا دوباره بوی نان تنوری فضای خانه را پرکند و من بی واهمه از مقابل بقال محل رد شوم و سرم را بلند نگه دارم که تا ساعتی دیگر پول کیسه ی آرد سال قبل را پرداخت خواهم کرد…از آنجا به نزد دوره گردی می روم که هر روز با وانت قراضه اش بساط پهن میکند و آن روسری صورتی رنگی را که خواهر کوچکم دوست داشت ورانداز میکنم و از فروشنده می خواهم آنرا بپیچد و نگه دارد . که بی درنگ با پول برخواهم گشت. بر تپه می نشینم منتظر ، دور دست را نظاره می کنم ، دلال قالی از دور نمایان می شود و من در تب و تاب اینکه چقدر چانه خواهم زد تا دسترنج یک سال مادرم به مفت تاراج نشود.. شب به خانه می آیم، صدای سرفه ی مادر امانش را بریده و من روی آن را ندارم که بگویم دیگر عطاری محل به نسیه دارو نمیدهد و نه آردی برای نان پختن خریدم و نه آذوقه ای ، و باید هنوز خواهرم روسری پاره ی پارسال را سر کند که پول قالی را درست در همان جیب گذاشتم که سوراخ است… دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ( پسر معمولی )

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند. زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد. دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد . هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند : پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟ زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد. سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود . به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است! پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند. پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد. در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟ پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.

  • شنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ( اعتقاد )

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد. اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او شادمانه میخندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد. هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید. چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم ...

  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ۹۳

داستان آخر شب (بازیگری)

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ *جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم ! یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. . .. مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیا یند و وقتشان تلف نشود *یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . . مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید به فکر فرو رفت . . باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد : از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . . حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!! اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!

  • سه شنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۳

داستان آخر شب ... ( زیبایی )

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است. عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:... فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است. وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم... می‌گویند: زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند. بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان واق واق نمی‌کنند. اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید. اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت. زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...

  • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۳

داستان آخر شب ... ( موهبت های خدا )

شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف‌های شکسته و بدبو را از کنار دریا جمع‌آوری می‌کرد. و مدام به صدف‌ها لعنت می‌فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می‌کردند. او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می‌کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می‌داد. روزی، یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف‌های بدبو درست کرده بود،‌ خلاص کند. . او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت. یک سال بعد، آن دو مرد، در جایی یکدیگر را دیدند. آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی‌توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید چطور توانسته چنین ثروتی را بدست بیاورد. مرد ثروتمند پاسخ داد: . “من هدیه‌ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می‌داد و تو قبول نمی‌کردی!! در تمام صدف‌های نفرت‌انگیز تو، مرواریدی نهفته بود!” . اکثر مواقع هدایا و موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند! این ما هستیم که موهبت‌هایی را که خدا عاشقانه در اختیار ما قرار می‌دهد، ندانسته رد می‌کنیم!!!

  • يكشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ( همسایگی )

هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد. یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

  • سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۳

داستان آخر شب ( ساندویچ فروش )

مردی در کنار جاده ، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت . چون گوشش سنگین بود ، رادیو نداشت ، چشمش هم ضعیف بود ، بنابراین روزنامه هم نمی خواند . او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود . خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند . کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد . وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت . سپس کم کم وضع عوض شد . . پسرش گفت : پدر جان ، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای ؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد . باید خودت را برای این کسادی آماده کنی . پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است . . بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد . فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت . او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت : پسرجان حق با توست . کسادی عمومی شروع شده است . . آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید ؛ اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند . خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند

  • دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ... ( سرهنگ ساندرس )

داستان آخر شب..... سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟ او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند . شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت . در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید . او شروع کرد به نوشتن ، تا اینکه ، دوباره نوه اش آمد و گفت : بابا بزرگ داری چه کار می کنی ؟ پدربزرگ گفت : دارم کارهایی که بلدم را مینویسم . پسرک گفت : بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی . درست بود ؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد . او راهش را پیدا کرد . پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد ، دومین رستوران نه ، سومین رستوران نه ، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران ، حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند . امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد . اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند ، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند . دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 فراموش نشه.

  • يكشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ...( مایکل )

داستان آخر شب ... مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و .... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.» "پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر" دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نکنید

  • چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ...( پدر خانواده)

داستان آخر شب..... یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد . وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . » متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت : - ۲۰ دلار! پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید : « ببخشید ، گفتید چه قدر ؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد . پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! » مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد ، گفت : « متشکرم آقا . » پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم . دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

  • سه شنبه ۹ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ... ( شکرخدا)

داستان آخر شب..... در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود… اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد … به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد : چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده… چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟ آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه… آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)… می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!! دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. .. پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد… یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. .. از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد… دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

  • دوشنبه ۸ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ... ( در کشور چین )

داستان آخر شب ... در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان آدرس می پرسند پول می گیرند اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند نه تنها غذا، بلکه پوشاک به او می دهند. فردی که می خواست به شانگهای برود با خود فکر کرد: «پکن جای بهتری است، کسی در آن شهر پول نداشته باشد، باز هم گرسنه نمی ماند. با خود گفت خوب شد سوار قطار نشدم و گرنه به گودالی از آتش می افتادم.» فردی که می خواست به پکن برود پنداشت که شانگهای برای من بهتر است، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد، خوب شد سوار قطار نشدم، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم. هر دو نفر در باجه بلیت فروشی، بلیت هایشان را با هم عوض کردند. فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد. نفر اول وارد پکن شد. متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است. ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد. همچنین گرسنه نبود. در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند، می خورد. فردی که به شانگهای رفته بود، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است. فهمید که اگر فکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بیشتری به دست خواهد آمد. او سپس به کار گل و خاک روی آورد. پس از مدتی آشنایی با این کار، 10 کیف حاوی از شن و برگ های درختان را بارگیری کرده و آن را «خاک گلدان» نامید و به شهروندان شانگهایی که به پرورش گل علاقه داشتند فروخت. در روز 50 یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد. او سپس کشف جدیدی کرد؛ تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود. متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی شویند. از این فرصت استفاده کرد. نردبان، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد. شرکت او اکنون 150 کارگر دارد و فعالیت آن از شانگهای به شهرهای هانگجو و ننجینگ توسعه یافته است. او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن، آدم ولگردی را دید که از او بطری خالی می خواست. هنگام دادن بطری، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود به یاد آورد. خلاقیت و استعداد در برخورد با مشکلات شکوفا و نمایان می شود. در دنیای کسب و کار، آنان که آرامش را در بستن چشم ها بر تحولات دنیای اطراف می جویند، مرگ زودرس را استقبال می کنند. یک رهبر موفق به استقبال تهدیدها رفته و از دل آن ها فرصت های ناب کشف می کند. آنهایی که از جای خود می جنبند، گاهی می بازند، آنهایی که نمی جنبند همیشه می بازند. دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه.

  • يكشنبه ۷ ارديبهشت ۹۳

روزمره گی ...

روزمره گی عین مُردنه ... حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو.. زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن ! هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش ! توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟! بی مناسبت کادو بخر! بگو اینو تو ویترین گذاشتن برای من ! آب نبات چوبی لیس بزن ! بستنی قیفی بخور ! تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن ! چای بخور واسه بقیه هم چای دم کن ! جوراب های رنگی بپوش ! خواب ببین ! شعربگو ! قاصدک ها رو بگیر ، آرزو کن، آرووووم فوتشون کن ! هرکی هرچی دوست داره فکر کنه ... بیخیال ؛ تو شاد باش نون خامه ای بخر و با لذت بخور ! قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن، هیچ وقت خودت رو به مُردن نزن ! همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی ... فقط خواستم یه چیزی بهت بگم ، دوستم : هر جا وایسی ، مُردی...!! زنده باش ، زندگی کن ! بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله ! روزمره گی ، عین مُردنه... برای خسته شدن زوده !!

  • شنبه ۶ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب... ( بنی آدم )

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮد

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ

ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮد

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳک پیکرﻧد

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ هم ﺑﺎﻳﺪ دستفروشی بکنم ﻭ هم ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ

ﻧﺸﺎﻳﺪﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

  • جمعه ۵ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب (بهلول ... )

داستان آخر شب ... 
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :..... اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!! شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود
( نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه )


***
یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه کشاورز دامپزشک میاره ....

دامپزشک میگه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید! گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: بلند شو بلند شو گاو هیچ حرکتی نمیکنه...
روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه بایسته رو پاش...! روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی ....! گاو با هزار زور پا میشه.. صبح روز بعد.... کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه : گاو رو پاش وایساده جشن میگیریم ...گوسفند رو بکشید !!!!!!!!!!!!! 
نتیجه اخلاقی: با شما
 
  • جمعه ۲۹ فروردين ۹۳

داستان اخر شب (قهوه ... )

داستان آخر شب ...

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت… بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»

دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

  • پنجشنبه ۲۸ فروردين ۹۳

یادتونه؟!

یــــــادتونه ؟

تو نمیکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز :|

یــــــادتونه ؟

نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوش رنگتر میشد !

یــــــادتونه ؟

موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم !

یــــــادتونه ؟

یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود ، هرکی از اونا داشت خیلی باکلاس بود !

یــــــادتونه ؟

پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف میشد !

یــــــادتونه ؟

گوشه ی پایین ورق های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن !

یــــــادتونه ؟

زنگ تفریح که تمام میشد مامورای آب خوری دیگه نمیزاشتن آب بخوریم !

یــــــادتونه ؟

تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم !

یــــــادتونه ؟

سر کلاس وقتی گچ تمام میشد خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه برین از دفتر گچ بیاریم ، همیشه گچهای رنگی زیر دست معلم میشکست !

یــــــادتونه ؟

قدیما که تلویزیون کنترل نداشت یکی مجبور بود پای تلویزیون بخوابه کانالا رو با پاش عوض کنه !

یــــــادتونه ؟

مچ دستمون رو گاز میگرفتیم با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت میکشیدیم !

یــــــادتونه ؟

وقتی حوصله درس نداشتیم الکی اجازه میگرفتیم میرفتیم دم سطل آشغال که مدادمون رو بتراشیم !

یــــــادتونه ؟

دوست داشتیم مبصر صف بشیم که پای بچه هارو سر صف جفت کنیم !

یــــــادتونه ؟

روزای سرد و بارانی ناظم میگفت مستقیم برین کلاس !

یــــــادتونه ؟

وایمیسادیم تو صف بعد ناظممون میگفت یه جوری بگین مرگ بر آمریکا تا صداتون برسه آمریکا ؛ ما هم ابله فکر میکردیم آمریکا همین کوچه بغلیه از ته جیییییییییییگرمون داد میزدیم !

یــــــادتونه ؟

وقتی مشقمون رو ننوشته بودیم معلم که میگفت کو مشقت الکی تو کیفمون رو میگشتیم میگفتیم یادمون رفته !

یــــــادتونه ؟

آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیدیم درستون کجاست اونا یکی عقب تر باشن !

یــــــادتــونـــــــــــــــــــــه چـقـــدر شــــــیــــــریــن بـــــــود !!!

  • شنبه ۲۶ بهمن ۹۲

مسافران اتوبوس

یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

  • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۹۲

جنگل های آمازون

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!

***

یارو میره سمعک بخره فروشنده میگه: همه جورشو داریم از هزار تومنی تا یک میلیون تومنی.

 طرف میپرسه: هزارتومنی اش چطوری کارمی کنه؟ فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف میزنند. 

***

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم!

  • دوشنبه ۳۰ دی ۹۲

شب یلدا

شب یَلدا یا شب چلّه یکی از جشن‌های کهن ایرانی است.در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال در نیم‌کرهٔ شمالی گرامی داشته می‌شود. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روزپاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته‌می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

دوستان عزیزم تو پاییزی که گذشت.

اگه دلتون رو شکوندیم

اگه حرفی زدیم

اگه برخورد بدی کردیم اگه اذیتتون کردیم

بسیار کار خوبی کردیم ! میخواستم بگیم تو فصل جدید هم برنامه همینه :))

بیایید تا در بلندترین فرصت شبانه از هزار رنگی پاییز به یکرنگی زمستان برسیم…

یلداتون مبارک

بروبچه های طوفانی:)

  • شنبه ۳۰ آذر ۹۲

نحوه به هم زدن دختر و پسرای ایرونی

- ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺘﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺭﯾﺨﺘﺖ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ؟ ﻧﺒﺎﯾﺪﻡ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎ ﭘﺮﺗﻪ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻋﻮﺿﯽ ﺣﺮﻑ ﺩﻫﻨﺖ ﻭ ﺑﻔﻬﻢ ﺍﺻﻶ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﻭﺍﻗﻌﺂ ﮐﻪ ... ﺍﻧﻘﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺮﻭ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﯾﻪ ﺭﯾﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﺖ ﻫﺴﺖ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻓﻌﻶ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﯾﮕﺎﺗﻮ ﮐﻔﺶ ﺗﻮﺋﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻣﻦ؟ ﻣﻦ؟ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ـ ﺧﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﺧﺐ ﻣﻦ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ
ـ ﻫﺮﭼﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﯽ ...
- ﻋــــــــــﺸﻘـــــــــــــــــــــﻢ؟ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺩﯾﮕﻪ
ـ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺸﻪ ﻫﺎ !!!
- ﻣﺜﻶ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ـ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ
- ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﯽ ... ﭼﯿﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﺮﻩ؟ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻩ؟
ـ ﮐﻶ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ...
.
.
ﺑﺎﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ.. ﺑﺎﯼ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ .. ﻭﺍﻻ (((((((((((:

  • دوشنبه ۲۹ مهر ۹۲

زندگی چه میگوید؟

امروز که از خواب بیدار شدم

از خودم پرسیدم : زندگی چه می گوید؟ 

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت : دنیا را بنگر!

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت : به روز باش!

در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت : با فروتنی نیایش کن!

.

.

.

.

و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب !!

  • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۲

برین حال کنید

احساس خستگی و ناامیدی می کنید؟

حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو ندارید؟

هیچ چیز خوشحالتون نمیکنه؟

چاره ی دردتون پیش ماست...

کلیک کنید

  • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۲

منم دهه هشتادیم

مدرسه که بودیم ناظم مدرسه میگفت :بعضی از دانش اموزان دعا میکنند معلمشون بمیره تا چند روز کلاس نیان میگفت:خوب دعا کنیید پدرتون بمیره اصلا مدرسه نیاین

شماهم یادتون میاد معلم ها آخر سال بهمون میگفتن هر نظری در مورد ما دارین بدین ،انتقاد هم بکنین ناراحت نمیشیم؟
من هی میخواستم دهنم بسته بمونه میدیدم هی گیر میدن خلاصه یه بار تصمیم گرفتم ببینم تا چه حد ظرفیت دارن؟؟
یه نامه نوشتم خطم رو هم عوض کردم که هیچ کس نفهمه با چند تا از دوستا قرار گذاشیم فقط اونا میدونستن کار منه
خیلی محترمانه نامه رو شروع کردم و هر انتقادی که به ذهنم میرسید نوشتم خدایی هیچ چیز بدی ننوشته بودم
بعد نامه رو گذاشتیم تو پاکت گذاشتیمش رو صندلی معلم
انم اومد بلا نسبت مثل چی نشست روش یکی از بچه ها گفت استاد یه پاکت رو صندلیه اونم پاشد برداشت نامه رو خوند قیافش خیلی جالب بود هر لحظه قرمز تر میشد در حد انفجار!!!!
پرسید کی این نامه رو نوشته هیچکس گردن نگرفت.منم که اصلا تو باغ نبودم!!!
نهایت انتقاد پذیریش اینجا بود که گفت اگه نویسنده اش رو پیدا کنم پایان ترمش رو ۰ میدم.
خیلی حال داد ولی من تا آخر سال میترسیدم بفهمه کار منه بدبخت بشم .
شما از این کارا نکنید

یادمه اول راهنمایی بودیم.معلم پرورشی اومد و بعد از معرفی خودش گفت: درس ما درمسیر قرآنه و میخواهیم بدونیم که مثلا تو کدوم سوره اومده که نماز بخونید جهاد کنید روزه بگیریدو…
من به دوستم گفتم:نماز و جهاد نمیدونم مال کدوم سوره است اما روزه گرفتن تو سوره ی روزه اومده
پاشو به معلم بگو تا از همین الان بشی سوگلی کلاس!
این بیچاره ی از همه جا بیخبر هم پاشد, گفت: آقا اجازه.روزه گرفتن تو سوره ی روزه اومده!!!
جاتون خالی تا نیم ساعت خندیدیم!!

تو روستا بودم که مریض شدم ، با هزار بدبختی رفتیم به نزدیک ترین شهر که برم بیمارستان ، رفتیم دیدیم بیمارستان تعطیله ، گفتیم بریم خانه بهداشت ، اونجام تعطیل بود از همسایش پرسیدیم طرف کجاست ؟ گفت رفته گاوشو بدوشه نیم ساعت دیگه میاد .

سر کلاس معماری جهان استاد گفت میخوام شفاهی امتحان بگیرم، ما هم هیچ آمادگی نداشتیم که درس ۳ واحد عملی رو بخوائیم شفاهی هم جواب بدیم….

گفت میخونم بیائین جولی کلاس… همه داشتن سکته میکردن ، اسم یکی از پسرای کلاس و خوند دفه اول جواب نداد دوباره که اسمشو خوند دوستش بلند شد گفت: اجازه بدین پامپی شو عوض کنه.
کل کلاس رفت رو هوا  ))))
پسره هم ۳ واحدو حذف کرد 

یکی از سرگرمیهای من دادن آدامس اُکالیپتوس اُربیت به بچه های زیر پنج سال و دیدن عکس العملشون بعد از پنج ثانیه س!!!

توی پارک قدم می زدم یه بچه ۳ یا ۴ ساله دستاشو پشتش گره زده بود تند را میرفت مامانشم پشت سرش هی می گفت امیر محمد صبر کن وایسا کارت دارم…. یه دفه وایساد داد زد : اه… مامان ولم کن دیگه منم مشکلات خاص خودمو دارم!!

شمام بچگی تو دستشویی دور مورچه ها آب می ریختین زندانی شن
بعد نجاتشون می دادین ک قدر زندگیشون و بهتر بدونن؟
شمام هنوز این کارو می کنین؟

شاید خیلی ها مثل من بودن :
بچه که بودم ۱۰ ساله ، دلم میخواست تو فروشگاه بزرگا گم بشم بعد برم دفتر گم شده ها از اونجا تو بلندگو اسممو بگن برام افتخار بود ! جالب اینکه ۲ یا ۳ بار با هم دستی مامان و بابام اینکارو کردم یعنی الکی خودمو به گم شدن زدم ، خیلی هم بازیگریم خوب بود آخه مثل بارون اشک میریختم مسوول های فروشگاه زود برام کیک و آبمیوه میاوردن تو بلندگو اسممو صدا میزدن مامانم هم بعد از ۱۰ دقیقه میومد دنبالم ! منم حسابی کیف میکردم انگار دنیا رو بهم بخشیده بودن

یادمه بچه بودم تو مراسم خاک سپاری

یکی از اقوام دوزمون
همه داشتن گریه میکردن
منم داشتم همون دورو بر آتیش میسوزوندم
یه پسربچه بود من با سنگ زدمش اونم رفت داداش بزرگشو آورد و یه چک خوابوند زیر گوشم
من از شدت درد گریم گرفت شدید
رفتم ب بابام بگم
وقتی منو دید بغلم کرد و شروع کرد ب اشک ریختن
و همش میگفت بابا اشکال نداره خدابیامرزتش گریه نکن
من تو اوج گریه یهو اینجوری شدم=-|

یادمه دوره دبیرستان به معلما میگفتیم آقا نمره ی نوزده و نیم رو بیست میدی؟
اونام میگفتن آره ولی آخر سر که کارنامه رو میگرفتیم همه نمره ها زیر پنج بود
 حتی بعضی نمره ها منفی بودن یه چیزیم بدهکار میشدیم!!

دوستم یه پراید داره شیشش دودیه،بعد این یارو واسمون آش نذری آورده بود .
 این زنگ زد گفت بیا دم در آش بگیر،منم رفتم گرفتم ازش،یه انگشت خوردم بعد گفتم این چیه دیگه برو اینا رو بده به مادرت (به شوخی)بعد یهو مادرش شیشه ماشینو کشید پایین گفت سلام!!!!
  
یه بار استاد ریاضی مون گفت:از کل کتاب امتحان میگیرم 
دوستم یواشکی گفت:بیخود میکنی! 
استاد هم گفت:چیزی فرمودید آقای *******؟
 دوستم یهو هول شد و گفت:بله…چیزه…گفتم از کل امتحان کتاب میگیرید؟؟!!!!! 
بیچاره تا یه ماه نمیتونست بیاد سر کلاس!
از خواهره کوچولوم پرسیدم
معنی عشق چیست ؟؟
جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو ،
از کوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،
و من هر روز بازهم شکلاتم رو همونجا میگذارم . . !
بچه همسایمون داره از مهد با دختر همبازیش میاد
بعد من با خنده بهش میگم: وقتى با یارى، پس چى کم دارى؟!
کره خر میگه: خونه ى خالى :|
نشسته بودیم تو یه مهمونی ؛ وسط جمع

یه بچه دهه هشتادی اومده میگه: هرچی میگم آخرش (ز) بزار و بگو...

_سلامز

_سلامز

_خوبیز؟

_خیلی ممنونز!

_یه چیزی بگم؟

_بگو...

من:-S

بچه های دهه هشتادی:@

مهمونا:-D

زبان برره ای:$

آخه اینا بچه آدمن یا بچه گودزیلا؟

اینم بگم که فقط بعضی دهه هشتادی ها گودزیلان.

من چه گناهی دارم که دهه هشتادیم؟

  • پنجشنبه ۱۴ شهریور ۹۲

قصه های جزیره

کیا اینارو یادشونه؟ 

حالا ببینید چه قدر بزرگ شدند.به نظرم سارا زشت شده.کی میدونه ریش لیند کیه؟

اون موقع که اینارو میذاشت همه مون بچه بودیم.چه قدر خاطره با این فیلم دارید؟

  • جمعه ۸ شهریور ۹۲

این پست کاملن 30 یا 30 است

سلام دوستان

امروز قراره شما رو با یه سری از سیاست های غلط ایران آشنا کنم

  • دوشنبه ۲۸ مرداد ۹۲

لامصب!!!

این خارجی ها با ابداع کلمه lol به جای loud out laugh مثلا خواستن بگن خیلی مبتکریم !
اما قهرمانان ایران زمین با ابداع خخخخخخ به جای ( خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی !! )
نقشه دشمنان رو نقش بر آب کردند !

***
نقشی که فلفل در تربیت بچه های ایرانی داشت. کتاب تعلیمات اجتماعی نداشت .
قبول دارید؟؟؟؟؟؟ :)
***
دیروز برای چند مین کامپیووترو خاموش کردم که استراحت کنمم باباام اومده تو اتاقم میگه دخترم چی شده دوباره با داداشت دعوا کردی؟؟؟؟ میگم نه بابا چطو مگه؟؟؟؟؟؟؟میگه پس تو چراا از پای کامپیووتر بلند شدی؟؟من که میدونم داداشت اینترنتو قط کرده!!:| 
بابائه ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟
خداوکیلی شاهد باشید من میخوام
 ترک کنم خودشون نمیذارن!!:|
***
عاغاینی چی؟یه تیکه کلامه لامصبی افتاده دهنم نمیدونم لامصبوچه جوری ازدهنه لامصبم دربیارم
این تیکه کلامه لامصبی"لامصب"هس!!!!!
عاغاحتی وقتی میخوام این سلام لامصبوهم بگماااین لامصب میاددهنم!
حالامن ازشمامیپرسم،من چه کارلامصبی بکنم که دیگه این لامصبه لامصبی رونگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
***
یعنی من عاشق اون لحظه ام که دخترا با یه سوسک مواجه میشن! 5ثانیه تو چشم هم زل میزنن و با جیغ دختره هرکدوم به سمت مخالف فرار میکنن!!!
***
من فکر کنم اونایی که روزه نمیگرفتن با شنیدن خبر عید فطر بیشتر ذوق مرگ شدن !! آخه نمیدونین به خاطر یواشکی غذا خوردن چقد اذیت میشدن :| دیدم که میگم :O
***
اقا نمیدونم قضیه چیه کیفی که تویه خوردن غذا رو اوپن اشپز خونه هست تو بهترین رستوران های کره ی خاکی نیست . 
  • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۲

ش م خ د

دیشب شوهرخالم رفته بود پمپ بنزین بنزین بزنه انقد صف طولانی بوده یادش رفته تو صفه ، وقتی راه باز شده خوشحال از اینکه از ترافیک فرار کرده گازشو گرفته رفته !

 روز تولد بابام با کلی ذوق و شوق یه ساعت مچی بهش کادو دادم برگشته میگه ممنونم پسر گلم ولی احتیاجی به این کارا نبود همین که سعی کنی تو زندگیت آدم باشی برای من با ارزش ترین هدیه س …

 خواهرم واسم اس ام اس داده ش م خ د …

 هر کاری کردم نتونستم بخونم ؛ زنگ زدم میگم چی نوشتی ؟

 میگه واقعا متاسفم برات که نتونستی بخونیش ، نوشتم شام مهمونیم خونه داداش !

 فکر کنم باید ۳۷واحد کلاس رمزنگاری و رمزگشایی واسه ادامه زندگی با خانوادم پاس کنم …

مامانم یه قابلمه جدید خریده بعد امروز به شوخی گفتم اگه توش خط بندازم چیکار میکنی ؟؟؟ برگشت گفت هیچی فقط یکی مثل همون خط میندازم رو صورتت …

 منo_O

 روحیه عاطفی مادرانهo_O

 لنگ و چاقو ضامن دارo_O

 سازمان حمایت از کودمان بی سرپرستo_O

سرما خوردم صدام گرفته و کلفت شده تا حرف میزنم بابام میزنه شبکه ی راز بقا و میگه تو حرف بزن احساس سینما ۳بعدی بهم دست بده !

 ویندوز کامپیوترم پریده بود خودمم خیلی کار داشتم ، به بابام گفتم فردا ببرش واسم ویندوز بریزن … برگشتم خونه دیدم بابام کل سیستمو از مانیتور گرفته تا موس رو برده شرکت تا براش ویندوز عوض کنن ، حتی کیبوردم برده بود !!!

 بعد بهش میگم چرا همه اینارو بردی ؟ میگه من تو همه کارام منظمم …

داداشم رفته سربازی ، وقتی رفته بوده معرفی ازش پرسیدن مشکل قضایی ندارین ؟ گفته نه به اون صورت ولی هرچی میخورم سیر نمیشم …

  • شنبه ۱۲ مرداد ۹۲

کی گفته خانوما پر توقعن!!!!!!؟

یک شوهر با قیافه معمولی

 SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

 

 ... یک حلقه ساده

 SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

 

    ... یک مجلس

  • پنجشنبه ۱۰ مرداد ۹۲

یه عدد 4 رقمی به دست اوردید

میخوام از روی سایز پای شما سنتون رو حدس بزنم

سایز کفشتون رو ضربدر 5
بعلاوه 50
ضربدر 20
بعلاوه 1013

کنید

حالا سال میلادی تولدتون رو از عدد به دست اومده کم کنید

خب الان یه عدد 4 رقمی به دست اوردید که

دو رقم سمت چپ سایز پاتون هست
و دو رقم سمت راست سنتون

  • پنجشنبه ۱۰ مرداد ۹۲

من واسه چندوقت نیومدنم بهونه هم دارم

واسه این تاخیر پیش اومده تو پست گذاشتن هام معذرت میخوام،
.
.
آخه همسایمون مودمشو خاموش کرده بود :))))

دختر :عجقم، املوز جه چارا چردی؟
پسر :املوز جفکم توله ظوبا سیکا...!
دختر :یعععنی جی؟
پسر :یعنی قاپو داپو چقرق بژو...!
دختر :اصلا ولش کن عزیزم... بیا بحثو عوض کنیم... قربونت برم


این دخدرا چجوری عطسه میکنن ک صدا نمیده ؟!؟!! :/
نهایت صدا عطسه شون اینه : " پیس " :|
حالا امروز همسایه بقلیمون تو پارکینگ اومده ب من میگه : اگه میشه ظهر یه جوری عطسه کن ما از خواب نپریم :| :| :|


من و این همههههههههه خوشبختی محالههههههههههه!!!!محال

  • چهارشنبه ۲۶ تیر ۹۲

آقا من پیاده میشم !

توجه کردین هر وقت همه خوابند و میخواید کاری رو بی سر و صدا انجام بدهید

حتی ماهی توی آکواریوم هم مثل فیل نعره می کشه؟
***

داداشـــم اومـــده محکـــم زد پشــــتــم:|

 بـــهـــش میگــــم مـــریضی؟:|

 داد زد : مــــامــــان الیاس  بهــــم گـــفت مریــــض:|

 مـــامـــی خـــیلـــی ریلکـــس^_^ : ای بــابـــا الیاس ایـــن زدن یـــک نـــوع ابـــراز علـــاقســـت :|

 من:|

 مامانم^_^

 داداشم =))

 موسسه سرپرستی از کودکان بی سرپرست O_o

 به امـــید نداشتن ابـــراز علـــاقه بــه من:|

***

دختره استاتوس گذاشته " درد زایمان خیلی زیاده "

پسره کامنت گذاشته "درکت میکنم "

پیشرفت قابل توجهی داشتن پسرا ،

دیگه کار از زیر ابروو برداشتن گذشت !!!
***

دختـــــره متــــــولد 1382 نوشــــــته:

.
.
.
.
.
.
عشــــق یا هـــــرزگی؟!

از تنــــها بودنــــــــم راضــــی نیـستم!!

اما خوشحالم که با خیلی ها نیستم



اونوقت من کــــه 10 ســـالم بــــــــود،

هواپیما که رد میشد براش بای بای میکردیم تا برام بوق بزنه ..

***
دختر داییم 5 سالشه بغلش کردم

برگشته میگه دوسم داری نه؟

میگم اره چطور؟

بوسم کرده میگه میدونستم شوهر آیندم تویی!!!!!!!!!!!!

من {-15-}

***

عاقا یه چیزی بدجور ذهنمو در گیر کرده ، به این دوتا ضرب المثل دقت کنید :
حالا طرف یه شکری خورد !!!
ببخشید میون کلامتون شکر !!!
آیا معنی شکر در دو جمله یکی است ؟؟؟
آیا با گفتن جمله دوم به ما توهین میشه ؟؟؟

****

کتلت هدفش این بوده که کباب کوبیده بشه ولی مشکلات زندگی مانع پیشرفت بیشترش شده !

***

یه بار رفته بودم کافی نت خواستم به صاحب مغازه بگم کارم تموم شده ، حواسم نبود یهو داد زدم آقا من پیاده میشم !
بعده چند لحظه کل کافی نت رفت رو هوا … منم اومدم پول بدم از خجالت در برم که طرف گفت : داداش دلمونو شاد کردی نمیخواد پول بدی …

***

ضرب المثل چندین سال بعد :هرچندتا کامنت برای خود میپسندید برای دیگران هم بپسندید

کامنتو بدید تا دستتون از کامنت کوتاه نشده خخخخخخخ


  • سه شنبه ۱۸ تیر ۹۲

من دلم آیفون۵می خواد!

 طرف قد 2 متر و نیم، وزن 140، بازوش دور کمر من، فاقد هرگونه چربی تو تلویزیون اومده می گه توصیه من به جوونا اینه که از مکمل ها استفاده نکنند
خودِ لامصبت آخه با نون و پنیر اینجوری شدی؟

***

از مارمولک له شده زشت تر، پسربچه تو سن بلوغه

. اصلا مثل کوبیسم می مونه، هیچیش به هیچیش نمیاد

***

 دیشب که خوب می خوردین این چی چیه آوردین؟
(گروه بانوان در مراسم پاتختی در هنگام باز کردن کادو)

***

 زندگی همیشه در جریانه ولی ما رو در جریان نمی ذاره!

***

جای خالیش را نه کتاب پر می کند، نه قهوه، نه حتی سیگار،

من دلم آی فون 5 می خواهد.

***

 اونقدری که من بالش زیر سرمو تا صبح می چرخونم،

 اگه به جاش توربین بود می تونستم برق کل روستاها رو تامین کنم!

***

 یکی از بزرگترین لذت های دوران کودکیم این بود

که دستمو تا آرنج بکنم تو کیسه برنج! آی حال می داد.

***

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث می کردن.
اولی: برو بابا! دومی: به من نگو بابا به من بگو عمو، وقتی می گی بابا

من نسبت بهت احساس مسئولیت پیدا می کنم!(گودزیلا که میگن اینان)

***


  • جمعه ۱۴ تیر ۹۲

دیگه دیره ، خیلی دیره!

ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻓﯿﻠﻢ می دﯾﺪیم، ﻃﺮﻑ ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﻮﺩ، فرت فرت می زد ﺁﺩﻡ می کشت، ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﮔﻮﻟﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﮕﺎهت می کرﺩ!
ﺑﺎﺑﺎﻡ: ﺧﺎﻧﻡ! ﻧﮑﻨﻪ ﺍﯾﻦ بچه مون هم ﺩﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ: ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺍﻭل هم ﺑﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﺨﺼﯿﺖ!
یعنی ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻫﯿﺮﻭﺷﯿﻤﺎ!
***
دوستم وکیله، یه روز رفته دادگاه واسه کار اداری، سر و کارش افتاده به یه مرد جدی و بد اخلاق! یارو گفته مثل این که تا به حال منو ندیدید؟ دوستم هول کرده، گفته: "خیر، زیارت نداشتیم سعادت کنیم شما رو!"
***
دیشب مهمون داشتیم، خواهر کوچکم داشت چایی تعارف می کرد، به زن عموی بابام که رسید به خواهرم گفت: "الهی پیر شی." آبجی من هم که معنی این حرف رو نمی فهمید، گفت: "الهی خودت بمیری!" تا نیم ساعت هم رفت تو اتاقش گریه کرد!
***
به بچه داداشم که به زور ۹ سالشه، می گم داماد عمه می شی بیای دخترم رو بگیری؟
می گه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد؟!
***
دیالوگی که امروز تو تاکسی شاهدش بودم (بین دو تا دختر):
- موبایلت داره زنگ می خوره گلم!
- اَه پیداش نمی کنم!
- نکنه خونه جا گذاشتیش؟!
بعدش هم به خاطر افراط در خنده، راننده لطف کرد پیاده ام کرد!
***
به مامانم می گم: یادش به خیر، بچه بودیم چه قدر ما رو کتک زدی ها! شترق خوابوند در گوشم، گفت: این دروغ ها چیه که می گی؟ من کِی دستم روتون بلند شده؟
***
تو دسشویی دانشگاه، کاغذ زده بودند که آب قطع است. یکی با خودکار زیرش نوشته بود: دیگه دیره، خیلی دیره!
***
به دوستم می گم کیف پولت چه قدر قشنگه! می گه چرم مشهده، عموم از آلمان برام آورده!
***
صبح تو راه از یه خانمی خواستم ساعت بپرسم، گفتم ببخشید، گفت خواهش می کنم، رفت!
***
بابام زده شبکه خارجی، گوسفنده می گه بع بع!
مامانم به بابام می گه: مگه گوسفندای خارجی هم می گن بع؟!
***
یه بار مامانم داشت نماز می خوند، بعد من دنبال یه چیزی می گشتم. یهو وسط نماز گفت: سمع الله لمن حمده، بالای یخچاله!!
یعنی تصورش رو بکنید فقط! من ترکیدم از خنده...
***
رفتم کافی شاپ، به یارو می گم: آقا ببخشید، سرویس بهداشتی دارین؟
برگشته می گه: نمی دونم، هر چی هست تـو همون منو هست!
***
یه روز دامادمون به داداشم گفت یه لیوان آب برام بیار. داداشم غرق در تلوزیون بود، رفت دو تا لیوان آب خورد لیوان خالی رو داد دست دامادمون!
***
تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ می کردم، استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:
تهِ این خط کش یه آدم ابله وجود داره!
من هم گفتم: استاد! منظورتون کدوم تهشه؟
نمی دونم چی شد که اخراجم کرد!
***
ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ می گم ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺑﺨﺮ ﻭﺍﺳﻢ. نمی دﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻬﻮ ﺁﻧﺘﻦ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻓﺖ!
ﻣﻦ ﻫﯽ می گفتم: "ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ…" ﺑﺎﺑﺎﻡ می گفت: "ﻫﯽ ﺍﻟﻮ ﺍﻟﻮ ﻧﮑﻦ، ﺍﺻﻼ ﺻﺪﺍﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ!"
***
داشتم رپ گوش می دادم. بابام گفت: این کیه صداش مثل صدای لوله بخاریه؟
گفتم: «هیچکس»
یه دونه زد پس گردنم، گفت به پدرت جواب سربالا نده بی تربیت!
(برای کسانی که نگرفتند، «هیچکس» اسم مستعار خواننده است.)
***
گفت وگوی کاملا جدی بین دو دختر در تاکسی:
اولی: مربی تئاترمون قبلا دستش تومور داشته.
دومی: تومور مغزی؟!
اولی: نمی دونم... اونشو نگفت!

***

اینم شغلی جدید برای اون شخص پایینیه!

بانک های ایران!

  • دوشنبه ۳ تیر ۹۲

اطلاعیه ستاد انتخاباتی!

اطلاعیه ستاد انتخابات در شهر حیف نون اینا: هموطنانی که شناسنامه خود را در صندوق رای انداخته اند، فردا صبح جهت دریافت شناسنامه خود با در دست داشتن اصل برگه رای به همان شعبه مراجعه نمایند!

***

مرد: ناهار چی داریم؟
زن: ماکارونی
مرد: نمی خورم دوست ندارم
زن: چطور شنبه و یک شنبه و دو شنبه
!و سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه خوردی دوست داشتی؟

***

کاش برای ازدواج هم مثل انتخابات عمل می شد. چند تا نامزد توسط مامانم تأیید صلاحیت می شدن. می آمدن دونه دونه از هنرهای خود و برنامه هاشون برام توضیح می دادند، بعدش من هم سر فرصت باآگاهی همسرم روانتخاب می کردم. مهم تر این که: هر چهار سال یک بار هم، فرصت داشتم حماسه ی دیگری می آفریدم!

***
 من موندم حافظ چه آپشنی داشته که سعدی نداشته که بشه باهاش فال گرفت!
***
 اینایی که گوشه پروفایلشون می نویسن اورجینال پیج از نمایندگیش گرفتن پروفایلشونو؟

***
 اصلا امتحان گرفتن توهین به شعور دانشجو است!
امتحان یعنی اینکه ما شک داریم تو چیزی از درس فهمیده باشی

***
 ملت شنیدن پیاده روی مفیده اما مثل اینکه واسشون شفاف سازی نشده رو زمین باید این کارو کنن نه رو اعصاب ما!
***
 به بچه جوجه تیغی چی می گن؟
جوجه جوجه تیغی؟ توله جوجه تیغی؟
***
 یه ژاپنی به زنش می گه:
TiKi Taki

زنش میگه:
Kua Nini

ژاپنی ناراحت می شه می گه:
taka anji radiumba yaku

زنش گریه می کنه میگه:
mimi takuni kakabindamisamihi

یه جوری می خونی انگار سردرمیاری اینا چی می گن! به مسائل خانوادگی مردم چی کار داری؟
***
 دم دنیا گرم که بدون گارانتی داره ما رو سرویس می کنه!
***
طبق آخرین آمار، خانوم ها 70 درصد عمر خود را در پی یافتن آدرسِ «یه دکترِ خوب» سپری می کنند!
***
پس از مرگم مزارم را با آب و صابون بشویید تا هر کس از مزارم رد شد بخوره زمین بخندم روحم شاد شه
***
داری آهنگ گوش می دی یهو یه صدایی شبیه صدای غول چراغ جادو یا هیولا میاد می گه Arrangement By … خب عین آدم بگین، اصلا بذارین خود خواننده بگه. چرا اینجوری می کنین؟
***
اینهایی که فقط عکس چشمشونو می ذارن تو پروفایلشون
اینا هنوز دماغاشونو عمل نکردن!
***
 دوتا عبارت هست که خانم ها رو خیلی ذوق زده می کنه:
دوست دارم
70 درصد تخفیف
***
پسرخالم کلاس سوم دبستانه، ساعت هفت صبح بیدارش کردن
با جدیت تمام سر همه خونواده داد زده می گه ای بابا ولم کنید
سه ساله دارم درس می خونم به کجا رسیدم!
***
بابا: منو بیشتر دوست داری یا مامانو؟
بچه: هر دوتاتونو
بابا: اگه من برم آمریکا مامان بره فرانسه تو کجا میری؟
بچه: فرانسه
بابا: خب این یعنی تو مامانو بیشتر دوست داری دیگه
بچه: نه من فرانسه رو دوست دارم
بابا: اگه من برنم فرانسه مامان بره آمریکا تو کجا می ری؟
بچه: آمریکا
بابا: چرااا؟
بچه: چون قبلا فرانسه بودم!
***
جالبه پسرا به رانندگی خانوما ایراد می گیرن بعد هر روز چندتاشون رو می بینی کنار یه ماشین تصادفی و چپ کرده دارن می زنن تو سر خودشون و می گن وای حالا بابامو چی کار کنم!
نه اینا شماها نیستین، اینا توریستن!
***
لغت نامه جدید:
Category :
این گربه کدوم گوریه؟
Morphine : باید بیشتر فین کنی
Keyboard : چه کسی برنده شد؟
Miss Call : دختر نابالغ را گویند
Freezer : زر مفت
***
تازگیا مد شده می گن عشقت رو ول کن بره اگه برگشت مال خودِته
اگه برنگشت از قبل مال تو نبوده!
کفتر بازیه مگه؟!
***
من همیشه بچگیام دوس داشتم وقتی گریه می کردم بغلم کنن بگن هیشش مامی ایز هیر، مامی لاوزیو
اما خب متاسفانه اکثر مواقع با دمپایی ابری خیس می کوبیدن تو دهنمو می گفتن خفه خون بگیر لامصب تا ندادم نون خشکی ببرتت پدرسگ!
***
رژیم گرفتن فقط روز اولش سخته ... چون روز دومی نداره معمولا!

***

یکی میشه توضیح بده این اون بالا داره چی کار میکنه؟!

  • دوشنبه ۳ تیر ۹۲

ایستگاه صلواتی !!

دو تا بچه بسیجی یه عراقی درشت هیکل رو اسیر کرده بودند

های های هم می خندیدند

بهشون گفتم این کیه؟

گفتند: عراقیه دیگه

گفتم : چطوری اسیرش کردین؟

باز هم زدند زیر خنده و گفتند:

مث اینکه این آقا از شب عملیات یه جایی پنهون شده بوده

تشنگی بهش فشار آورده و با لباس بسیجی خودمون اومده ایستگاه صلواتی

گفتم: خب از کجا فهمیدین عراقیه؟

گفتند: آخه اومد ایستگاه صلواتی ، شربت که خورد پول داد

اینطوری لو رفت ...


***


تازه اومده بود جبهه

یه رزمنده رو پیدا کرده بود وازش می پرسید:

وقتی توی تیرس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟

اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده

شروع کرد به توضیح دادن:

اولاْ باید وضو داشته باشی

بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه بایدبگی:

اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین××××

بنده خدا با تمام وجود گوش میداد

ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:

اخوی غریب گیر آوردی؟

  • جمعه ۳۱ خرداد ۹۲

مــــســـــتراح !!

میدونید من چرا از بارون خوشم میاد ؟؟؟؟! چون تنها وقتیه که میتونم برم و از پنجره ی خونه تف کنم توی سر مردم !!! و هیچ کسی نفهمه!!!!

***

 

توی رستوران بین راهی رفتم دستشویی دستمو بشورم،
مسئول دم دستشویی موقع خروج می گه: آقا! 200 تومن می شه.
من: من فقط دستمو شستم...
اون: پس برگرد برو توالت بعد بیا 200 بده!
دستمو کردم جیبم 200 تومن بهش دادم،
میگه: "نه! باید بری دستشویی حتما!"میگم: چرا؟
میگه: من مال حروم از گلوم پایین نمی ره! 
:|

***

حالا یه بار دیگه رفتم دستشویی. دم در دربونش گفت: 200 میشه میری ؟؟! گفتم باشه داداش نوکرتم بذار فقط برم !
بعد وقتی برگشتم 250 دادم . گفت 50تومن اضافیه ها ! گفتم اشکال نداره . اون اثری که من گذاشتم وقت 2 روزتو میگیره ! نــــــــوش جونت ... گوشت بشه به تنت !!

***

یه بار دیگه رفتم . طرف گفت 300 تومن . گفتم برا چی ؟ گفت پول دستشویی رفتن دیگه ! گفتم داداش ما چیزی که نخریدیم یا ور نداشتیم که بخوایم پولشو بدیم. تازه یه چیزم باید بهمون بدی ... که یه چیزی هم گذاشتیم ... برو خدا رو شکر کن پولشو ازت نمیگیرم .. برو عمو جون ... بنده خدا هم قانع شد و حرفی نزد ... و من با اقتدار به همراه خـــــــانــــــــدان از دستشویی بیرون اومدیم ...

***

 

عاغا یه بارم ننه و بابام رفتن مسافرت مام مثلا درس داشتیم نرفتیم :))
هیچی دیگه مامانم زنگید نصیحت کنه میگه پد سگ نری شمعه سماور و فوت کنی خاموش شه بعد شیرشو بپیچونی گاز پخش شه کبریت بزنی خونه منفجر شه بمیری!!
.
.
.
.
عاخه مادرم مگ من چقد کرم درونم فعاله عاخه؟؟
چه تصوری ازم داری؟
اگه گورزیلا بودم یه چیزی....

***

 

سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
5 دقیقه اول خونواده :o
5 دقیقه دوم خونواده :|
1 دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
3 دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟
من : نه چطور ؟
یذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
مرد پسرت معتاد شده.....
من : :0
بابام : زد تو گوشم.
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم دارم برای شما پست میذارم !!!!

***

پسران عزیز ! دقت کردید هرجایی میریم برای کار میگن کارت پایان خدمت !×! آخه چی میشد که وقتی میخواستیم بریم خدمت هم کارت پایان خدمت میخواستن ...؟؟؟؟

***

ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻧﺸﺴﺘَﻢ ﯾﻪ ﭼَﻦ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪِ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍُﻓﺘﺎﺩ ﺣﺪﻭﺩﺍَ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﺎ100ﺗﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ، ﯾﻪ ﺩَﻓﻪ ﻓَﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩَﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﺴﺘَﻢ، ﺩَﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐَﺮﺩﻡ ﺑَﺴﺘﻢ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩِ ﻋﯿﻨﮑﯽِ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺤﯿﻔﯽ ﺑﻮﺩ، ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺳَﺮﺷﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﻋﻘﺒﻮ ﻧﯿﮕﺎ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻟَﺤﻦِ ﺧﯿﻠﯽ ملیحی گفت: "ﮐَﺴﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷُﺪ؟؟" ﯾَﻨﯽ داشتم صندلی رو گاز میگرفتم ا خنده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

***

این بازیگرای خارجی هستن 50 ساله شونه نگاه می کنی 25 ساله به نظر میان.اون وقت من با 24 سال سن با پسر عموم رفتم دانشگاه ثبت نامش کنم,طرف می گه اومدی آقا زاده رو ثبت نام کنی؟؟؟؟!!!
یعنی کلا برای چند دقیقه از زندگی نا امید شدم.



  • پنجشنبه ۳۰ خرداد ۹۲
Designed By 2funny Powered by didestan