داستان اخر شب ... ( پنیر و فضله )

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی ! می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان … کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم . روباه گفت : ممنونت می شوم، بخصوص که خیلی گرسنه ام، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم. کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند . روباه دهانش را باز باز کرد . کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی. روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال . خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد . روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود ! کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تفاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .

  • جمعه ۱۲ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ... ( زن و شیطان )

داستان آخر شب ... زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی، میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟ شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت :اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز !!! زن خیاط گفت : بفرمایید،خوش آمدید و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم زن گفت :کمی صبر کن، نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!! شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟ آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش. و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 فراموش نشه

  • پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۳

کلید روحانی !؟

درد و درمان، کلید روحانی

سخت و آسان، کلید روحانی

خضر دوران، جناب روحانی

آب حیوان، کلید روحانی

مرد و زن هر دو عاشقش هستند

حور و غلمان، کلید روحانی

دست رعیت کلید روحانی

دست سلطان کلید روحانی

نرسد ناگهان - زبانم لال -

دست شیطان کلید روحانی

در تمامی عرصه‌ها بی‌شک

مرد میدان، کلید روحانی

به نبرد ایستاده لشگر قفل

با دو گردان کلید روحانی

از عبایش طلوع کرد شبی

ماه تابان، کلید روحانی

توی دستش گرفت و بالا برد

گفت: هان! هان! کلید روحانی!

بچه از روبه‌روی تلویزیون

گفت: مامان! کلید روحانی!

عارفان حق‌زنان به هم گفتند:

شاه عرفان کلید روحانی

به عزیزان کسی شنیدم گفت:

ای عزیزان! کلید روحانی!

روز بعدش نوشته بود کسی

پشت نیسان، کلید روحانی

توی سمنان، کلید روحانی

در خراسان، کلید روحانی

هم به گرگان رسیده شهرت او

هم به زنجان، کلید روحانی

می ‌خورد هم به قفل استان‌ ها

هم به تهران، کلید روحانی

گشته‌ام دورِ سرزمینم را

کل ایران، کلید روحانی

مانده‌ام تا کنون چرا اصلاً

مانده پنهان کلید روحانی؟

‫به گمانم که بوده تا الان

زیر گلدان، کلید روحانی

ای سخنران سخن که می ‌رانی

بوق و فرمان کلید روحانی

‫بوق و فرمان که هیچ باید گفت:

میل گاردان کلید روحانی!

میخ آری، ولی نخواهد رفت

توی سیمان کلید روحانی

‫یک نفر کرد توی سیمان، شد

درب و داغان کلید روحانی

نان ما آجر است گرچه شده است

آجرش نان، کلید روحانی!

‫ساقیا می‌دهی به ما پس کی

جامی از آن کلید روحانی؟

یا به باغم مریز دانه‌ قفل

یا بباران کلید روحانی

هر سه تایش هزار تومان است

مفت و ارزان، کلید روحانی

کم‌تر از لنگه کفش کهنه که نیست

در بیابان کلید روحانی

مصرعی محض واج ‌آرایی

کشک کاشان کلید روحانی!

طبع ما ته کشیده و رفته است

رو به پایان کلید روحانی

نیتم شعر بود و آخر شد

کش تنبان کلید روحانی!

لاجرم قفل ما و دست شما

 آه یاران! کلید روحانی

شاعر:رضا احسان پور

  • پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب ... ( گوسفند و مرد قصاب)

یه روز یه مرد قصابی را به خانه اش میاورد تا گوسفندی را براش سر ببرد... مرده به قصابه گفت برادر میخوام برام تیکه تیکش کنی با گوشتش کباب درست کنم .. سر و پاها و روده با معده را خوب تمیز کن میخوام کله باچه درست کنم... پوستشم باخودت نبر میخوام سجاده درست کنم..... با مدفوعش هم میخوام کود درست کنم..... و زیاده ها را بزار میخوام برا گربه، خدا حفظت کنه مهمتر از همه استخوناست خانمم میخواد سوپ درست کنه ! گوسفنده یه نگاش میکنه میگه : یهو صدامم ضبط کن بزار برا زنگِ موبایلت دیگههه..!

  • پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۹۳

ماجراهای جالب آقوی همساده"عشق و عاشقی دوران کودکی"

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “عشق و عاشقی دوران کودکی!”
آقو ما یه سالمون که بود عاشق دختر همسایه بودیم،اونم عاشق ما بود…تا اینکه یه روز یه نی نی جدید اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو بخاطرش ول کرد! روزی که داشت میرفت بهش گفتم “عزیزم تو تمام زندگی منی،من تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو میکشم،تویی دلیل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت “میدونم..ولی کامبیز پوشک خارجی میبنده”…ها ها ها ها ها…

 

بله ما اولین شکست عشقی رو در سن یک سالگی تجربه کردیم! ینی چنان از درون خورد شدیم که نگو…له له شدیم!

  • چهارشنبه ۳ ارديبهشت ۹۳

ماجرا های جالب آقوی همساده"فرار از زندان"

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “فرار از زندان !”
آقو ما یه بار تو یکی از زندان های آمریکا بودیم…یه پسریم اوجا بود بهش میگفتن مایکل…آقو ای پسرو نقشه زندانو رو تنش خالکوبی کرده بود میگفت من شمارو فراری میدم…گفتیم خب خدارو شکر بالاخره در میریم آقو از شانس ما شب قبل فرار ای پسرو آبله مرغون گرفت همه تنش پر جوش شد نقشه ی رو تنش قاطی پاطی شد از تو زندان تونل زدیم از وسط کاخ سفید سر در آوردیم!

 

ها ها ها…ینی چنان ضایع شدیما… 400 سال دیگه حبس واسمون بریدن…36بارم به اعدام محکوم شدیم!

  • سه شنبه ۲ ارديبهشت ۹۳

خب دیگه خفه شین!

شماره های توی گوشیم ٩٩٪ بیخودنا…
حالا کافیه یکیو پاک کنم…
فرداش مرگ و زندگیم دست همون یه نفر میفته :|


***


ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﯿﮕﻪ “ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ” ﯾﻌﻨﯽ ایشاله ﺑﺮﯼ ﺯﯾﺮ ﺗﺮﯾﻠﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ !

***


لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟
گفت: از بی ادبان
گفتند: قبل از اینکه ادب بیاموزی از کجا تشخیص دادی اونا بی ادبن؟
گفت: خب دیگه خفه شین ! :lol:


***


تو میوه فروشی دیدم نوشته بود :
” شلیل مجلسی” ! مگه شلیل اسپرت هم داریم…؟!


***


مــــن اگـــه یـــــه نفـــــر دیگــه بودمـــو ، خــــودمــو می دیـــدم
عـــــاشقــــش می شــــدم بی شـــــک !
ولی شمــــاهـــــا انــــگار نـــه انگــــــار !
خجــــالت نمی کشیــــد واقعــــاً  !؟ :|


***


یکی از فانتزیام اینه که خواهرم اسمش سحر باشه ،
توی ماه رمضون صداش کنیم :
سحر ، سحره تا سحره پاشو سحری بخور سحر ! :D


***


ﻫﺮﮐﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ۳ ﺑﺎﺭ تند ﺑﮕﻪ:
“ﭼﻪ ﮊﺳﺖ ﺯﺷﺘﯽ”

  • سه شنبه ۲ ارديبهشت ۹۳

ماجراهای جالب آقوی همساده"ارباب حلقه ها"

ماجراهای جالب آقوی همساده :

 

آقو ما یه بار یه حلقه ای تو خیابون پیدا کردیم،یه رفیقی داریم صداش میکنیم “گندولف”،ای حلقهو رو بردیم پیشش گفتیم کاکو ای چیه!؟ گفت ای ارباب حلقه هاس،بکنیش تو دستت غیب میشی!گفتیم کاکو ای خرافات چیه باور میکنی رفتیم بهش ثابت کنیم حلقه رو کردیم تو دستمون غیب شدیم! آقو تا ما غیب شدیم مسئولین رفتن اسم مارو از تو لیست آماری مملکت حذف کردن،نمودار رشد جمعیت سقوط کرد،بالانس عرضه و تقاضا تو بازار بهم خورد اقتصاد مملکت 256% افت کرد!ها ها ها….ینی داغون شدا له له شد!گفتیم ها الآن ای حلقهو رو از تو دستمون در میاریم همه چی روبراه میشه ما میشیم قهرمان ملی،آقو ای حلقهو رو در آوردیم ظاهر نشدیم!روشو نیگا کردیم دیدیم نوشته MADE IN CHINA!ها ها ها….ما الآن 3ساله نیستیم هیشکی اهمیت نمیده!

  • دوشنبه ۱ ارديبهشت ۹۳

داستان اخر شب (توماس هیلر ...)

داستان آخر شب ...

توماس هیلر (مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال) و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود. پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی. ”زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین”

دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه  

  • شنبه ۳۰ فروردين ۹۳

داستان آخر شب ( زن موفق ...)

داستان آخر شب ...

پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره! خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند. خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و... علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند. خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟ این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!

دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

  • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۳

مریلین مونرو و آلبرت اینشتین

می گویند “مریلین مونرو” یک وقتی نامه ای به “آلبرت اینشتین” نوشت با این مضمون که :
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو ، چه محشری می شوند ؟!؟!
“اینشتین” در جواب نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم ؛ واقعا هم که چه غوغایی می شود ولی این یک روی سکه است ، فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی برپا می شود !

  • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۳

برناردشاو

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت :
آقای شاو وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است !
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد :
بله ! من هم هروقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید !

  • سه شنبه ۲۶ فروردين ۹۳

مفاسد اقتصادی!

کمد: واحد شمارش پرونده های مفاسد اقتصادی!
قاضیه میگه من یه پرونده دارم 4 تا کمده!‬
  • سه شنبه ۲۶ فروردين ۹۳

چرچیل

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره و وقتی به محل میرسن به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه نمیشه چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل رو گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد و به راننده ۱۰پوند میده.
راننده میگه : گور بابای چرچیل ، هروقت خواستی برگرد !

  • پنجشنبه ۲۱ فروردين ۹۳

یک لقمه نان!

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید :
شما برای چی می نویسید استاد ؟
برنارد شاو جواب داد : برای یک لقمه نان !
نویسنده جوان برآشفت که : متاسفم ! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم !
و برنارد شاو گفت :
عیبی نداره پسرم ، هرکدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم !

  • چهارشنبه ۲۰ فروردين ۹۳

انشای بچه ی کلاس دومی درباره ی حیوانات

ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور.
بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی* زن دایی .
بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.
بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

 

  • يكشنبه ۱۰ فروردين ۹۳

نانس آستور

نانسى آستور (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت : من اگر همسر شما بودم توى قهوه تان زهر مى ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم مى خوردمش !

  • دوشنبه ۱۹ اسفند ۹۲

ولی من اینکارو می کنم

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد میشده که از رو به رو یکی از رقبای سیاسی زخم خوردش میرسه ، بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن ، رقیبه میگه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه !!!
چرچیل در حالیکه خودش رو کج میکرده میگه : ولی من اینکارو می کنم !

  • پنجشنبه ۱۵ اسفند ۹۲

بیماران روانی

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟؟؟!!!

  • جمعه ۱۸ بهمن ۹۲

اینورش دیب داره اونورش دیب داره!

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟

یارو می گه: بابا دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:

تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،

نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.

یکی از کارمندای داروخونه

میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.

فکر کنم بفهمه

این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی

مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع

برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو

میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره

کارمنه می گه: که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو میگه: آره،

همونه.

کارمند میگه: داریم! چطور

نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که

بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی

یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه

چیه؟

می گه: بابا همون که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می

گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد.

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*

  • جمعه ۱۸ بهمن ۹۲

سه تا زن...

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

 

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود . 

 

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .


 

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
اما روز اول چیزی ندیدم !
روز دوم هم چیزی ندیدم !
روز سوم هم چیزی ندیدم !

ولی خدا رو شکر روز چهارم با چشم چپ یکم دیدم!!!!

  • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده : “فرار از زندان !”

آقو ما یه بار تو یکی از زندان های آمریکا بودیم…یه پسریم اوجا بود بهش میگفتن مایکل…آقو ای پسرو نقشه زندانو رو تنش خالکوبی کرده بود میگفت من شمارو فراری میدم…گفتیم خب خدارو شکر بالاخره در میریم آقو از شانس ما شب قبل فرار ای پسرو آبله مرغون گرفت همه تنش پر جوش شد نقشه ی رو تنش قاطی پاطی شد از تو زندان تونل زدیم از وسط کاخ سفید سر در آوردیم!

 

ها ها ها…ینی چنان ضایع شدیما… 400 سال دیگه حبس واسمون بریدن…36بارم به اعدام محکوم شدیم!

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

  • يكشنبه ۱۳ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده"سلمونی"

آقو ما چند سال پیش سلمونی نشسته بودیم یهو رادیو گفت:نرخ تمامی اصناف 3برابر شد به جز آرایشگاه ها و پیرایشگاه ها!آقو ای آرایشگر ما تا اینو شنید عصبی شد قیچیشو کرد تو گوش ما!ها ها ها....پرده گوش مارو پاره کرد آفتاب خورد به مغزمون،مغزمون فاسد شد!داغون شدا له له شد...من الآن از پسرعمه زا هم کمتر میفهمم!تو رنکینگ IQ فقط دو پله بالاتر از جلبکم!آقو اومدیم خونه بچمون ازمون پرسید Sin 45 ضربدر tan 90 ما رفتیم تو کما!ها ها ها...13سال تو کما بودیم!.....ینی داغونما!

  • يكشنبه ۱۳ بهمن ۹۲

ماجراهای حالب آقوی همساده"یارانه"

آقو ما یه رفتیم بانک یارانمونو بگیریم…

طرف گفت دیگه به شما یارانه تعلق نمیگیره!

گفتیم چرا؟گفت چون شما ۲۱ روزه که مردی!!!!

آقو مارو به زور بردن پزشکی قانونی زنده زنده کالبد شکافیمون کردن!

گفتن مرگش مشکوک بوده پلیس اومد ۲ ماه و نیم تحقیق کرد

آخرش گفت تنها مظنون ماجرا خود ماییم!مارو بردن دادگاه…

گفتیم خدارو شکر اولیای دم خونواده خودمونن مارو میبخشن…

آقو وسط دادگاه خونوادمونو جو گرفت

از قاضی اشد مجازات رو خواستار شدن!!…ها ها ها…

قراره پس فردا اعداممون کنن!…

همش به خاطر ۴۰تومن یارانه ایجور داغون شدیم!

 

S A L I  J O O N

 
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده"داستان زندگی در کتاب فارسی"

ماجراهای جالب آقوی همساده : "داستان زندگی در کتاب فارسی !"

آقو دو روز پیش آموزش و پرورش تصمیم گرفت داستان زندگی مارو بذاره تو کتاب فارسی!ما هم با داستانهای ای کتاب قاطی شدیم…همو روز اول گفتیم بریم خونه کوکب خانوم بخور بخور…آقو ای کوکب خانوم همه پولاشو داده بود پرادو دو در خریده بود هیچی غذا تو خونه نداشت!مهمونا هم گرسنگی بهشون فشار آورد ریختن سر ما مارو تا حد مرگ زدن!ها ها ها…از زدن ما که خسته شدن گفتن باید بری تو چنگل دنبال حسنک بگردی…وسط جنگل که بودیم دیدیم گله چوپان دروغگو اوجاس…روانی پیر چشمی گرفته بود تا ما رو دید داد زد:گرگ!گرگ!گفتیم خدارو شکر سابقش خرابه هیشکی به حرفاش گوش نمیده نگو دو سال بود توبه کرده بود شده بود معتمد روستا!آقو یهو 2000نفر با چوب و چماق ریختن سر ما…بعد از نیم ساعت به زور خودمونو نجات دادیم داشتیم بر میگشتیم دیدیم کوه ریزش کرده رو ریل قطار قطارم داره میاد خبری هم از دهقان فداکار نیس گفتیم ها الآن ای لباسو رو آتیش میزنیم نجاتشون میدیم معروف میشیم…آقو لباسمونو آتیش زدیم راننده مارو دید قطارو وایسوند…ای مسافرا پیاده شدن داشتن میومدن از ما تشکر کنن که نوک آتیش گرفت به ساک یکی از ای مسافرا…از شانس ما طرف قاچاقچی دینامیت بود!آقو کل ناحیه منفجر شد 800تا کشته و زخمی داشت ای حادثه…400میلیون دیه باید بدیم!ها ها ها…تازه فردا قراره بریم پیش”آن مرد که داس دارد!!!”واسم دعا کنین !

  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده : “عشق و عاشقی دوران کودکی!”

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

آقو ما یه سالمون که بود عاشق دختر همسایه بودیم،اونم عاشق ما بود…تا اینکه یه روز یه نی نی جدید اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو بخاطرش ول کرد! روزی که داشت میرفت بهش گفتم “عزیزم تو تمام زندگی منی،من تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو میکشم،تویی دلیل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت “میدونم..ولی کامبیز پوشک خارجی میبنده”…ها ها ها ها ها…

 

بله ما اولین شکست عشقی رو در سن یک سالگی تجربه کردیم! ینی چنان از درون خورد شدیم که نگو…له له شدیم!

  • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده"باغ وحش"

ماجراهای جالب آقوی همساده : "باغ وحش !"




ماجراهای جالب آقوی همساده : “باغ وحش !”

آقو ما یه روز رفتیم باغ وحش داشتیم به حیوونا نیگا میکردیم یهو یه بچه چشمش به ما خورد برگشت به باباش گفت:این میمونه چرا تو قفس نیس؟ یهو 6نفر ریختن سرمون مارو انداختن تو قفس میمونا! ها ها ها ها ها ها ها…گفتیم کاکو اشتباه شده گفتن خب یه سوال ازت میپرسیم ببنیم میتونی در حد آدم جواب بدی یا نه…وقتی یه زن توی دعوا بهت میگه هرکاری دوست داری بکن، تو چیکار میکنی؟ مام با افتخار گفتیم ای که معلومه ، هرکاری خواستیم میکنیم! آقو خیلی با احترام اومدن مارو از تو قفس میمونا آوردن بیرون بعد از کلی معذرت خواهی بابت ای اشتباه بردن انداختنمون تو قفس الاغا! ها ها ها ها ها ها ها ها…امروز مسئولین باغ وحش اومدن گفتن پلنگا گرسنه ان یکی از الاغا رو باید بدیم بخورن،مام به الاغای دیگه گفتیم کلاغ پر بازی میکنیم هرکی باخت اونو میبرن برا پلنگا،آقو بازی شروع شد وسط بازی تا گفتیم الاغ همه انگشتا رفت بالا،گفتیم الاغ که پر نداره بهشون برخورد همه شون شروع کردن به پرواز کردن!ها ها ها ها ها…واقعاٌ خرن! فردام قراره بریم پیش پلنگا…ینی داغونما داغون!

  • شنبه ۵ بهمن ۹۲

ماجراهای جالب آقوی همساده : “لوبیای سحر آمیز !”

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

آقو ما یه مدت وضع مالیمون خراب بود یه گاوی داشتیم گفتیم بریم اینو بفروشیم…رفتیم بازار یه پیرمردی دیدیم گفت گاوتو بده من بهت لوبیای سحرآمیز بدم،آقو گاوو دادیم لوبیاهارو گرفتیم بردیم کاشتیم فرداش درخت در اومد از درخت رفتیم بالا رسیدیم به خونه یه غول یه مرغ تخم طلا ازش کش رفتیم برگشتیم پایین تا پامون رسید به زمین دیدیم اومدن جلبمون کردن!

 

گفتیم چرا؟گفتن شما بخاطر کشت غیر اصولی خاک منطقه رو ضعیف کردین 14تا خانواده بدبخت شدن! گفتیم کاکو صبر کن الآن یه تخم طلا بهت میدم شمام بیخیال ما شو…به ای مرغو گفتیم یه تخم طلا بذار گفت من در اعتراض به کاهش قیمت طلا در بازارهای جهانی دیگه تخم طلا نمیذارم!

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

گفتیم حداقل دوتا تخم مرغ معمولی بده تو زندان نیمرو کنیم گفت تخم مرغ معموای تو کلاس کاری من نیس!ها ها ها ها ها ها ها…مارو که داشتن میبردن زندان وسط راه رسیدیم به اون پیرمردو دیدیم مازراتی زیر پاشه!!! گفتیم کاکو چی شد پولدار شدی!؟ گفت اون گاوو که به من دادی روزی  25 تا گوساله طلا میزاد!…ها ها ها ها ها ها ها…آقو به نظر من آدم همیشه باید قدر چیزایی که داره رو بدونه

  • پنجشنبه ۳ بهمن ۹۲

ﻣﺎﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﯼ ﭘﺪﺭ ﺳﻮﺧﺘﻪ


ﻣﺎﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﯼ ﭘﺪﺭ ﺳﻮﺧﺘﻪ
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻭ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ :|
ﻃﺒﯿﻌﯿﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮ ﺍﮔﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ !!!
ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺘﻢ ﺧﻮﺩﺗﯽ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺫﻫﻦ ﺧﺮﺍﺑﺖ :)))

  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲

درد ودل های یک نوزاد شش ماهه

درد ودل های یک نوزاد شش ماهه

آقای پدر ! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر ! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من ، هیچ کمکی به رشد فکری من نمی کنه !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود !

پدر محترم ! هنگام دستچین کردن میوه ، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید . چشمهای تلسکوپی ، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد ! مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده ، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول " می کند ! زهرمار، درد، مرض، بووووق ! الهی کف شامپو بره تو چشت ! شب بخوابی خواب بد ببینی !

مادر محترم ! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم ، گیر بدهید !

آقای پدر ! هنگام دعوا با خانوم مادر ، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین ، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست !

خانوم مادر ! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید ! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست ، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی " بچه سوسک مرده " بدهد ...!

  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲

موضوع انشا : در مورد مرگ هرچه میدانید بنویسید

با نام خدا انشای خود را شروع میکنم . من در مورد مرگ چیز زیادی نمی دانم اما در خانه ی ما خیلی از مرگ صحبت میشود . مثلا وقتی آبگوشتمان می سوزد ، مادرم با دست میزند تو صورتش و داد میزند : « وای خدا مرگم بدهد ! » مادرم روزی سه ـ چهار دفعه این جمله را میگوید . همچنین وقتی ما را به خاطر کاری معطل میگذارد و ما کلافه می شویم ، از او میپرسیم : « مامان پس من چی کار کنم ؟ »  جواب میدهد : « برو بمیر ! » ما دوست داریم به حرف مادرمان بدهیم اما مرگ که دست خود آدم نیست .پدر ما بنگاه معاملات ملکی دارد . او وقتی میخواهد قسم بخورد می گوید : « تو بمیری کمتر از این صرف نمی کند . »  او معمولا قسم های دروغش را این طوری می خورد اما قسم های راستش را با مرگ خودش تنظیم میکند . وقتی هم که نداند حرفی که میخواهد بزند راست است یا نه ، میگوید : « به مرگ خودم نه ، به مرگ بچه هام ....   . » مرگ ما برای پدرم نعمت است ، چون باعث شده او زمین هایش را به قیمت خوبی بفروشد . اگر یکی از دوستان ما بیاید دم در خانه و سراغ ما را بگیرد ، پدرم میگوید : « رفته قبرستان . » 

یک بار ما به پدرمان انتقاد سازنده کردیم  که چرا ما را جلو دوستانمان کنف میکند ؟ خلاصه به طور عاجرانه ای از او خواهش کردیم که دیگر ام قبرستان را نیاورد .درمان هم در رفتارش تجدید نظر کرد . از آن به بعد کسی در خانه مان می آمد و سراغ ما را میگرفت ، پدرمان می گفت : « آقا تشریف برده اند گل بچینند . » اگر دوستمان سریش میشد و می پرسید : « بگویید از کجا رفته اند گل بچینند که برویم  پیدایش کنیم  ؟ » پدرمان باز عصبانی می شد و می گفت : « از قبرستان . »

البته ما چند بار با پدرمان بحث و تبادل نظر کردیم  و به او ثابت کردیم که در قبرستان گل نمی روید و از او خواستیم  لطف کند و سر دوستانمان فریاد نکشد  .  چون زشت است و بی ادبی می باشد . پدرمان هم با عصبانیت پدرانه ای گفتند : « بی ادب آن بابای گور به گور شده ات است . » بعد که فهمیدند بابای ما خودشان هستند ، مجبور شدند ما را تحت تربیت فیزیکی قرار دهند .  دیگر اینکه اگر ما در جمع خانواده ، نظر سازنده ارائه کنیم ، پدرمان با کمال مهربانی میگویند : « پسرم تو فعلا خفه شو تا ببینم بعدا چه میشود .....   . » در این موقع که موعلم حوصله اش سر رفته ، انشای دانش آموز را قطع می کند و می گوید : « اتفاقا پدرت هم خیلی خوب می گوید . خفه خون بگیری با این انشایت . انشا میخوانی یا آدم را می ترسانی ؟ مگر خانه تان برزخ است که در آن این قدر صحبت از مرگ میشود نکند عزرا ییل توی خانه تان لانه کرده ؟ » دانش آموز : « آقا به مرگ خودمان همین جوری بود که گفتیم . »

  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲

ملت شعر کوچه ی فریدون مشیری هم به چالش کشیدن، رفت!

بی تو آنلاین شبی باز از آن Room گذشتم.
همه تن چشم شدم. دنبال ID تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم.
شدم آن User دیوانه که بودم.
وسط صفحه دسکتاپ، ROOM یاد تو درخشید
DING صد پنجره پیچید
شکلکی زرد، بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Room گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
تو همه راز های Hack ریخته در Booter های سیاهت.
من همه محو تماشای PM هایت.
Talk صاف و Room

  • جمعه ۱۳ دی ۹۲

چه دل و قلوه ای بهم میدند.

ایرانسل در آینده ای نزدیک …:

نیم ساعت بعد از خواب:
مشترک گرامی!
دوستت که همراه اول داره هاااا
که نیم ساعت پیش به شما شب بخیرگفت ؛
الان داره با یکی به شماره ********۰۹۳۵ اس بازی میکنه!
نمیدونی چه دل وقلوه ای هم بهم میدن کصافطا
***
طرف پیاز سرخ می کنه بوی ماهی بره،
بعد اسفند دود می کنه بوی پیاز بره،
بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره!
تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش…
***
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ, ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﭽﺮﺥ
ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻡ .
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﻻﭼﯿﻖ ﺑﺎ ۷- ۸ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ،
ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺟﻮﻭﻧﯿﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ
ﻣﯿﮑﻨﻪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻪ
ﺑﯿﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﮔﺮﻓﺘﻢ, ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ۲ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﺵ
ﻋﻼﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﻧﺎ … !!!
***
یارو عکس پروفایلش نوشته coming soonاحتمالا تو این مدت میخواد فتوشاپ یاد بگیره

:|

***
  • پنجشنبه ۵ دی ۹۲

اس ام اس های ایرانسل در آینده ای نزدیک!

- مشترک گرامی چه خبر؟
مامان بابا خوبن؟،
علی کوچولو چه طوره؟
الهی ایرانسل قربونش بره.

 
- مشترک گرامی با ۶۴۵۲۰۰ ریال شارژ دیگر برنده ۱۵۰ تومن شارژداخل شبکه بشوید!

 
- مشترک گرامی چته؟
چرا تو فکری؟
عاشق شدی؟
آخه بدبخت! با این وضع گرونی کی عاشق می شه؟ ها؟

 
- مشترک گرامی تو مسابقه ما شرکت کن با ۲۰ لیتر بنزین جایزه !
با این کار مشت محکمی تو دهن همراه اول بزن!

 
- مشترک گرامی یه طرح دارم بهاره.
یکی سیم کارت بخر
یکی ببر
یکی میارم در خونتون
یکی می دم به عموتون
یکی هم واسه عمتون


- شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت. از 1 فروردین لغایت 29 اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید. همه روزه از ساعت 1 نصف شب تا 2 ظهر و از 2 ظهر تا 1 نصف شب. شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید..

 
- استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد. شما می توانید در این استخر که از سیم کارت پر شده است، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.


- سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد. این سیم کارت ها را بعد از هر بار استفاده بشکنید و دور بریزید. و سیم کارت دیگری با میلیونها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.
***
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۲

شادترین داستان کوتاه

شادترین داستان کوتاه:
روزی مردی به دختری گفت: با من ازدواج می کنی؟ دختر گفت نه... و آن مرد یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد!
***
حیف نون می ره پیش دکتر متخصص. می بینه ویزیتش بیست هزار تومان شده!
به دکتر می گه: اگه تخفیف می دی، بگم کجام درد می کنه. و گر نه خودت بگرد پیداش کن!
***

حیف نون می ره پیش رئیس اداره و می گه: آقای رئیس! این اضافه حقوقی که به من دادین، در برابر این همه فعالیتی که من می‌کنم و دوازده ‌تا بچه‌ای که دارم خیلی کمه! رئیس می گه: در نظر داشته باش که ما اضافه حقوق رو به فعالیت توی اداره می‌دیم نه فعالیت توی خونه!
***
حیف نون شنای قورباغه می ره، لک لک میاد می خوردش!
***
مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پول هایم دوست نداری؟
زن: هزار تومان بده تا قسم بخورم!
***
چند دلیل عمده کشته شدن سربازان شهر حیف نون اینا:
۱- آزمایش ماشه تفنگ!
۲- پرتاب اشتباهی ضامن به جای نارنجک!
۳- سوراخ کردن ماسک شیمیایی برای ورود بهتر هوا!
۴- دنبال کردن پروانه در میدان مین!
۵- نگاه کردن به داخل لوله تفنگ جهت اطمینان از خروج صحیح گلوله!
علت بعضی ها نیز هنوز فاش نشده...!
***
زن به شوهرش: عزیزم! نظرت راجع به عشقمون چیه؟
شوهر: سعی کن ستاره ها رو بشماری، خودت می فهمی!
زن: وای عزیزم! یعنی بی نهایت؟
شوهر: نه عزیزم! یعنی تلف کردن وقته!
***
حیف نون می گه: ما آخر نفهمیدیم این حقوق بشر رو کی به حسابمون می ریزند؟!
***
یه روحانی تو اتوبوس موعظه می کرد که باید اسلام را پیاده کنیم...
آقاهه که اسمش "اسلام" بود از ته اتوبوس می گه: تو فضولی اسلام رو نکن، اسلام بلیط داره!
***
حیف نون می ره سلمونی، با صاحب سلمونی دعواش می شه. صاحب سلمونی می گه: گند زدم به پولی که تو دادی. حیف نون هم می گه: من هم گند زدم به سری که تو زدی!

***

  • سه شنبه ۲۶ آذر ۹۲

یعنی این داستان و که خوندم تا 1ساعت میلرزیدمااا......حتما بخونید:|

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می خورد که واقعیه:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدریش تو شمال 

طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد یاد باباش افتاده که

می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. ۲۰کیلومتر از جاده دور شده بودم
که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
خیلی ترسیدم!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود!!!؟
  • دوشنبه ۲۵ آذر ۹۲

خواستگاری

طرف می ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می گه:
آقازاده دانشگام میرن؟
طرف می گه: مسافر گیرش بیاد چرا که نه! :D

یارو تصادف میکنه بی هوش میشه میبرنش بیمارستان
بعد از یه مدت به هوش میاد میگه : مثله اینکه تو بهشتم ؟!
زنش میگه : کوری نمیبینی نشستم کنارت !؟ :|

بعضیام هستن فک می کنن کین ، نه عموو !
من اسم تورو که می شنوم یه هفته بد شانسی میارم
چه برسه بخوام در موردت حرف بزنم ! :|

یارو تو باشگاه یه ساعت پیدا میکنه میگه :
این ساعت آبی زیمنس مال کیه ؟
یه آقایی میگه مال منه
میگه نشونی شو بده. یارو میگه :آبی زیمنس !
میگه : دهه ! اینا رو که خودم گفتم داداش ! تو اصلا بگو ساعت چنده؟! :lol:

حساب کنید قیافه دخترای دوران حافظ و سعدی چه جوری بوده
که خال کنج لب یار آپشن محسوب می شده! :D

توﮐﺎﻓﯽ ﺷــﺎﭖ ﻧﺸﺴـﺘﻪ ﺑـﻮﺩﻡ ﯾﻪ دختـره ﺍﻭﻣﺪ ﮔـﻔﺖ بـبخشــید آقـا ﺷﻤﺎ ﺗﻨـﻬﺎﯾـﯿﺪ ؟!
یـه پوزخند زدم و بـا یـه صـدای خسـته گـُفتـم :ﺧـــﯿﻠﯽ ﻭﻗـﺘﻪ …
ﮔــﻔﺖ ﭘـﺲ ﻣـﻦ ﺍﯾـﻦ ﺻﻨـﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﺑــﺒﺮﻡ ﺍﻭﻧــﻮﺭ ﺻـﻨﺪﻟﯽ ﮐـﻢ ﺩﺍﺭﯾـﻢ :|

دیدید این فیلمارو که بچه گم میشه وقتی پدر مادرش پیداش میکنن،
نیم ساعت تو بغل همدیگه گریه میکنن
والا ما که بچه بودیم گم که میشدیم،
بعد از اینکه پیدامون میکردن نیم ساعت کتک میخوردیم :|

  • سه شنبه ۱۲ آذر ۹۲

محبت میپاچه

دعوت مودبانه ی بابام از من برای صرف شام :
تَن لَشتو از پشت کامپیوتر جمع کن بیار، سفره پهن کن !!
محبت همینجوری داره میپاچه رو در و دیوار :|

گرگه میره دم خونه شنگول منگول در میزنه
یه دفعه خرسه گریه کنون میادبیرون میگه: بابا تو مارو کشتی :(
الان اینا ۲۰ ساله از اینجا رفتن !
بیشعور کثافت ولمون کن دیگه !
گرگه میگه : خیلی بیشعوری برات نذری آوردم ! :lol:

حیف که من ترم آخرم
وگرنه تصمیم گرفته بودم از ترم بعد بخونم :D

بعضی شبا که خوابم نمی بره، یه جوری که مغزم بشنوه می گم:
خوب! برم یه کتابی بیارم بخونم…
هیچی دیگه، اصلا بیهوش می شم! :D

قرار بود با یه اسب سفید برم دنبال دخترِ آرزوهام
بعد به این نتیجه رسیدم “خوو لامصب یکی دو تا نیستن که !”
حالا قرار شده یه وَن بگیرم یکی یکی برم دنبالشون ! والـــــــــا !! :D

توصیه بابام به من موقع رانندگی
سر کوچه ها یواش تر بپیچ ؛
شاید یکی بی شعورتر از تو پیدا شد که از اونور بیاد :|

رفتم عسل بخرم فروشنده میگه عسل خوب داریم ۷۵ تومن
خوانسار هم هست ۵۷ تومن
عسل ۳ تومنی و ۵ تومنی هم داریم …
فک کنم اون آخریا دیگه آزمایش ادرار زنبور بوده ! :lol:

الان کامپیوترم خودش ری استارت شد !
فک کنم فهمید من تشنمه :|

.
آینده شغلی معدل در ایران چیست؟
معدل ۱۹-۲۰= دکتر، مهندس، استاد
معدل ۱۹-۱۷= معلم
معدل ۱۷-۱۴= کارمند
معدل۱۴-۱۲= مدیرعامل
مردود= میلیاردر :|
.

  • سه شنبه ۱۲ آذر ۹۲

اینترنت اکسپلورر

اینایی که به اینترنت اکسپلورر احترام نمیزارن !
همونان که پدر مادراشونو بعدها میفرستن خونه سالمندان 
:l

 

اون زمانی که باباها متوجه بشن شلوار جین ۲۰ تومن نیست اون روز ،

روز پیوند عاطفه هاست …

زن به شوهر: اگه من ازت جدا شم چی میشه؟
مرد: دیوونه میشم.
زن: نمیری دوباره زن بگیری؟
مرد: والا به دیوونه اعتباری نیست !

اولین تقلب عُمرم، کلاس اول دبستان، امتحان ریاضی، ثلث اول

- پیس پیس (خطاب به جلویم)، عدد 9 کدوم عدد بود ؟

- جلویی: همون که کله ش گرده

- من : گِردالیش سمت چپه یا راست ؟

- جلویم : چپ

-من : چپ کُدوم طرفه؟؟؟

- جلوییم : {-15-}

هیتلر:من در جنگ جهانی دوم 500هزار نفر را کشتم

صدام:من در جنگام 300هزار نفر رو کشتم

ناپلعون:من در خلال جنگهایم 50هزار نفر را کشتم

مدیر عامل سایپا:(...) نخورین بابا :|

  • شنبه ۹ آذر ۹۲

بمب ساعتی

اگه سن یه خانومی رو پرسیدین و اونم جواب داد: "چند نشون میدم؟؟"
یعنی بمب ساعتی گرفتی دستت و اگه کابلو اشتباه ببری میترکی 

دوس دارم یه زن بگیرم اسمش ستاره باشه بعده یه مدت......
.
.
.
برم یه زن دیگه هم بگیرم اسم اونم ستاره باشه بیارمش خونه پیشه زن اولم.
.
آخرم خودم برم یه گوشه بشینم با خیال راحت جنگ ستارگان رو از نزدیک ببینم

من به مامانم اس ام اس میزنم جواب میده "پیامت دریافت شد" !

یه چیز تو مایه هاى عمار عمار یاسر، یاسر به گوشم 

بچه که بودم یه بار مامانم خواست منو تنبیه مدرن کنه
منو تو انباری زندونی کرد منم اون تو شروع کردم به آواز خواندن با صدای بلند
یهو دیدم در باز شد مامانم با لوله جاروبرقی اومد دوباره منو تنبیه سنتی کرد!

من از بچگی ۱ستاره رو نشون کردم تو آسمون
میگفتم این ستاره منه وقتی فهمیدم چراغ دکل مخابراته کمرم شکست

آغا من موندم چرا همیشه عکس ده نفر برتر کنکور رو تلوزیون نشون میده
باور کنید ده نفر آخر شدن سختر از اونه
مسئولین کجایید !؟

احترام پدرم به حریم خصوصی به این صورته که
اول در رو باز میکنه  بعد طی همون فرایند باز شدن در  همزمان چند ضربه ای هم به در میزنه !

تو فکرم یه نمایشگاه بزنم
نقاشی هایی که موقع درس خوندن واسه کنکور کشیدم رو به نمایش بذارم !

یکی از خصوصیات خوبم اینه که:
کسی ک منو دوس داشته باشه هیچ وخت پیر نمیشه
یا دق مرگش میکنم یا خودش جوون مرگ میشه !

راز چیست؟
چیزیه که دخدرا به همه میگن که به هیچ کسی نگن!

سوالم از آقای گالیله اینه که:
اگه زمین باسرعت دور خودش می چرخه
پس چرا اینقدرهوا گرمه 

کیه؟ کیه؟ کیه؟

کیه؟…………کیه؟
کیه؟
واکنش اعضای خانواده وقتی شما تلفن وجواب می دی
(نمیذارن نفست بالا بیاد)

  • جمعه ۸ آذر ۹۲

خب دست نزن

علی پهلوان، خواننده گروه موسیقی آریان،در کنسرتی که به همراه گروه برای ایرانیان مقیم لندن به منظور جمع آوری کمک برای مردم آفریقا داشتند،در بین اجرا از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند. سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت، برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه گرسنگی در آفریقا کند، خطاب به تماشاچیان گفت:« هربار که من دستهام رو به هم می کوبم، کودکی در افریقا می‌میره»

از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ سکوت را شکست: «خب دست نزن مردم آزار! »

 
  • پنجشنبه ۷ آذر ۹۲

احتمال حمله آمریکا در روز چهارشنبه ...


آمریکا این چهارشنبه به ایران حمله میکند!

 

یه روزنامه ی اُردنی خبر زده که آمریکا چهارشنبه به ایران حمله میکنه، اینا هم نظرهای زیر اون تو یه سایت فارسی!

 

»  ما 4 شنبه امتحان داریم لطفا بندازین جمعه

 » من چهارشمبه چک دارم!

 » منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم. برم جنگ، نَرَم جنگ...

« یعنی اگه چارشنبه بیان .... بابا ما ورزش داریم لامسّبا ! میفهمید ؟؟؟

»  پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیمش...

»  حالا من چی بپوشم؟!

»  ما شماره ماشین مون فرده، فک نکنم بتونیم تــو این حماسه آفرینی حضور بهم برسونیم!

 » میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا

» سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!!

» شام هم میدن؟

» ایول، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی. از جنگ برگشتم خستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم

» بگو سر راه نون بگیره ...

» ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت 3 یا 3/5 حمله کنن بعد از ناهار...

 

  • دوشنبه ۴ آذر ۹۲

لال هست یا نیست؟

یکی از بزرگترین تعارض های زندگیمون این بود که این لاله یا نه!

اخرشم نفهمیدیم
.
Inline image 22
  • شنبه ۲ آذر ۹۲

مصاحبه برای استخدام

مصاحبه کننده :
در هواپیمائی ۱۰۰ عدد آجر داریم، ۱ عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟
متقاضی : ۱۰۰ عدد !
مصاحبه کننده :
سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.
متقاضی :
مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم 
 مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال  مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!
مصاحبه کننده :
حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !
متقاضی :
مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم 
 مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم
مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال 
 مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!
مصاحبه کننده :
شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟
متقاضی :
گوزنه که تو یخچاله !!
مصاحبه کننده :
چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟
متقاضی :
خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!
مصاحبه کننده :
سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟
متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟
مصاحبه کننده :
نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا

  • جمعه ۱ آذر ۹۲

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.مرد نابینا فهمید ولی به روی خود نیاورد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

.

.

.

.

.

.

.

 

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. 
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

  • جمعه ۱ آذر ۹۲

دوربین مخفی

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺩ ﺷﺪﻡ ﯼ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭبرﻭ ﻣﯿﺎﺩ
ﺯﺩ ﺏ ﺳﺮﻡ
ﺳﻮﺳﮏ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯿﻢ "ﺍﺳﻤﺸﻮ ﮐﺘﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ" ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯿﻦ, ﮔﻢ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻭﯾﺴﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﻦ
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﺁﺩﺭﺱ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺳﮑﻪ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻐﯽ ﺯﺩ ﮎ ﮔﻮﺷﻢ ﺗﺎ 30 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺳﻮﺕ ﺑﻠﺒﻠﯽ ﻣﯿﺰﺩ
ﺍﻭﻣﺪ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﯿﺴﺴﺴﺴﺴﺴﺲ ﻓﺤﺶ ﻧﺪﻩ ﺯﺷﺘﻪ
ﮔﻔﺖ ﺯﺷﺖ ...
ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﻣﮕﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻣﺨﻔﯿﻪ?!
ﯾﻬﻮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﮐﯿﻠﯿﭙﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺟﺪﯾﯿﯿﯿﯽ? ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ
ﻣﺨﻔﯿﻪ? ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﻨﻢ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﻤﻮﻥ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮎ ﻧﯿﺸﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺷﺶ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ !!!!!!!!!!:|
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۲

داستان واقعی

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال
طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که
می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. ۲۰کیلومتر از
جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل بودم، داشت شب میشد، نم نم بارون هم گرفتاومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین
سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه
دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم
وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم
نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
خیلی ترسیدم!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه
پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت
طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا
بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند
به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد
و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو
شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود!!!؟

  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۲

یه مشت نفهم

بابام اس فرستاده: هــلـو، سـاعت 7 دم در حـاضر بـاش مـیـام دنـبالـت!!!
مـنـم فـکـر کـردم ازش عـاتـو گـرفـتم جـو گـرفـت جواب دادم:
بـاشه شفتالوی من ,مانـتـو خـوشگـلمـو میـپـوشـم مـیـام عـجـیـجـم!!!

بعد بابام جـواب داد :
اسـکـلِ بیــشـعـور , هـلـو یعنی سـلام , عاخه تـو کی میخوای آدم شی ؟؟؟ 30 سالت شد آدم نشدی , من چه گناهی کردم که تو پـسرمـی ؟؟

دختر خاله م تصادف کرده ده میلیون دیه واسه ش بریدن،
هنوز پلاتین واسه پاش نذاشتن با خوشحالی میگه: پول عمل دماغم جور شد 

گاهی کسی را دوست داریم اما او نمیفهمد
گاهی کسی ما را دوست دارد اما ما نمیفهمیم
خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم !

پشه ها قبل از اینکه لامپ اختراع بشه دور چی جمع میشدن؟ خب برن همونجا

بعد از کلاس به دختره گفتم جزوه تون رو بدید کپی کنم
کپی بسته بود بهش گفتم من وسیله دارم تو شهر میرم
شمام بیاید که جزوه رو کپی کنم، اونم گفت میشه دوستام هم بیان ؟
من گفتم شرمنده ماشین من کوپه هستش فقط واسه ۲ نفر هستش !
یهو یه نیش خند زد بعد رفت پیش دوستاشو پچ پچ کرد اومد که بریم
تو راه هی سوال میپرسید که اسمتون چیه و ….
دوستاش به فاصله چند قدم قبل از ما میومدن
تا رسیدیم درب دانشگاه و رفتیم نزدیک ماشین
وقتی در وانتو باز کردم قیافه این بشر دیدنی بود یهو دوستاش شروع کردن به خندیدن
منم یهو زدم زیر خنده دختره هم چندتافحش داد جزوشم نداد رفت پیش دوستاش

  • چهارشنبه ۸ آبان ۹۲

یه ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ

یه ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﻭﻧﯿﻪ
ﺳﻮﺍﻝ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺝ
ﻣﯿﻼﺩ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ
ﺗﻬﺮﻭﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ 5
ﺳﺎﻝ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻪ
ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﻮ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻣﯽ
ﺳﺎﺧﺘﯿﻤﺶ ،ﺑﻌﺪ
ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻩ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ ﺳﯽ ﻭ ﺳﻪ
ﭘﻞ ﺗﻮ ﭼﻨﺪ
ﺳﺎﻝ ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺗﻮ 6 ﺳﺎﻝ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻣﯿﮕﻪ
ﺍﮔﻪ ﻣﺎ
ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﻮ 3 ﺳﺎﻝ
ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺘﯿﻤﺶ ، ﺧﻼﺻﻪ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻩ
ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻮﺍﻝ
ﺭﻭ ﻣﭙﺮﺳﻪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ
ﭘﻼﯾﺸﮕﺎﻩ ﭼﻘﺪﺭ
ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ
ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺪﻭﻡ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎﻩ ،
ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻪ
ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ
ﻭﻻ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ
ﺩﺍﺷﺘُﻢ ﻣﯽ
ﺭﻓﺘُﻢ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮُﻡ ﻧِﺒﻮﺩِﺵ،ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻻ ﺳﺎﺧﺘﻨﺶ 

  • دوشنبه ۶ آبان ۹۲

نمیتونی هر غلطی خواستی بکنی

ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ : ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ و ﻫﺮ ﻏﻠﻄﯽ که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ : ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﯽ و ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻫﺮ ﻏﻠﻄﯽ که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ : ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻏﻠﻄﯽ که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﻣﺠﺮﺩﯼ : ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ بزرگ شدی و نباید هر غلطی که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ : ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺠﺮﺩ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻏﻠﻄﯽ که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﭘﯿﺮﯼ : ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ یه ﭘﺎﺕ ﻟﺐ ﮔﻮﺭﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ و نباید هر غلطی که خواستی ﺑﮑﻨﯽ !
ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ : ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻏﻠﻄﯽ که خواستی ﺑﮑﻨﯽ ﮔﻤﺸﻮ ﺑﺮﻭ ﺟﻬﻨﻢ !
خدایا پس من کی هر غلطی که خواستم بکنم !؟
یادش به خیر یه استادی داشتیم وقتی کلاس تموم میشد میگفت: خوب بچه ها الانه که زنگ بخوره کامپیوترهاتونو shortcut بکنید !  بیچاره منظورش همون shutdown بود !
همه چی آرومه تو اَزم دل کَندی ؛ خوب به جهنم رفتی ! تو نباشی ، بَعدی !
این چینیا واقعا زبون همدیگرو میفهمن یا جلو بقیه آبرو داری میکنن !؟
 
 
مکالمه مامان و بابام
مامان : چای میخوری برات بریزم
بابام : آره
مامان : دخترم پاشو برا بابات چای بریز بیار !
شما اگه دقت کنی همین کلمه قرقروت و یا گوجه سبز یا حتی لواشک ترش و در بعضی مواقع هم آب زرشک البالو خودش …
.
.
.
ادامه جمله رو ول کن ! آب دهنتو قورت بده !
تاپ تاپ خمیر شیشه و پنیر دست کی بالاست !؟
مدرسان شریف !
بچه بودم بعضی وقتا به عروسکام انقد زُل میزدم تا مچشونو حین تکون خوردن بگیرم !
یه همچیم آدم خجسته و شیرین العقلی بودم من 
  • يكشنبه ۵ آبان ۹۲

باغ وحش

با داداشم دعوام شد و بزن بزن …

چنگ انداختم تو صورتش یه دفه داد زد مامااااان این وحشیو از کجا آوردین؟؟؟

مامانمم گفت به بابات گفتم برو پرورشگاه بچه بیار رفت باغ وحش اینو آورد!!!
من
من
من

نصف جذابیت دخترا به ترسو بودنشونه
دختری که سوسک بکشه به درد زندگی نمیخوره !

اوج استفاده مامانم از گوشیش اینه که زنگ بخوره صداشو نشنوه جواب نده !

یه پسره نوشته بود:
دنیا اگه مرد
بود اسم دخترونه روش نبود!
بعد یه دختره جواب داده بود:
شما صداش بزن”جهان”ببینم فرقی به حالتون میکنه !؟

اینکه توقع داشته باشی چون آدمِ خوبی هستی
دنیا باهات خوب رفتار کنه
مثل اینه که از یه گاو توقع داشته باشی کـــه چون گیاهخواری،بهت حمله نکنه !

اسپری خریدم روش نوشته مخصوص دفع حشرات مزاحم
 الان تازه فهمیدم که یه سری حشراتم هستن که مراحمن
حالا موندم واسه اونا چی بخرم که اذیت نشن !

توصیه بابام به من موقع رانندگی
سر کوچه ها یواش تر بپیچ ؛
شاید یکی بی شعورتر از تو پیدا شد که از اونور بیاد 

گول اینا رو که تو خیابون دست همو میگیرن و خیلی خوش و شنگولن نخورین، همش نقشه س تا میرسن خونه دعوا میکنن، فقط میخوان دل ما رو بسوزونن

ظهری رفتم سوپر مارکتی جنس بگیرم،یارو صدی پول خورد نداشت یه رنگارنگ برداشت بازش کرد از وسط نصفش کرد نصفشو خورد نصفشم داد من جای اون صد تومن 

اون وقتا که داداش کوچیکم 5 سالش بود بهش یاد داده بودم
هر وقت جیش داره به جای اینکه بگه جیش دارم بگه میخوام بخونم
یه شب داییم خونمون بود شب که همه خواب بودن داداشم به داییم گفت دایی بیدار شو میخوام بخونم
دایی هم که نمیدوست جریان چیه گفت باشه عزیزم فقط اروم تو گوشم بخون که کسی نفهمه!!
خدا رحمت کنه رفتگان شما رو عفونت گوش 1 سال بیشتر بهش فرصت نداد

 

  • شنبه ۴ آبان ۹۲

آی سی یو

دقت کردین وقتی میرین دکتر

مریض قبل شما ٣ ساعت تو اتاق دکتره

ولی وقتی نوبت شما که میشه دو ثانیه معاینه میشین و میایینبیرون! ؟

بالاخره حکمت ” آی سی یو ” رو در بیمارستان دریافتم !

جمله ای حکیمانه از جناب عزراییل خطاب به بیمار : “I See You”

یک ساعته اومدم کلوب و در اتاقمم بستم ک دارم درس میخونم

الان بابام اومده میگه دخترم داری چیکا میکنی؟

گفتم دارم درس میخونم میگه بیا کتابتم ببر که بهتر متوجه شی !

رو دسته صندلی نوشته بود وقتی زلزله اومد پشت صندلیو نگا کن

پشتشو نگا کردیم نوشته بود الان نه خره وقتی زلزه اومد !

هر وقت دره این یخچال لامصــب رو باز میکنیم خالیه ها،

حالا اگه بخوایم یه قابلمه کوچیک

تو یخچال جا بدیم

باس یه ساعت پازل حل کنیم با محتویات ، تا بتونیم جاش بدیم ..!

یارو ﺗﻮ ﺍتوﺑﻮﺱ ﺗﺎ ﻧﺸﺴﺖ ﯾﻪ ﭼﮏ ﺯﺩ

ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﺶ!!!

ﯾﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﭼﺘﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟؟؟

اونم گفت:ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻬﻮ ﺯﺭ ﺯﺭ

ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﮑﻨﯽ

بغل دستیش 0_o

آیا میدانید کوتاه‌ترین جنگ در سال ۱۸۹۶ بین زانزیبار و انگلستان که ۳۸ دقیقه طول کشید؟؟؟!!!

فک کنم رفتن لب مرز به هم فحش دادن برگشتن!!!!

  • شنبه ۴ آبان ۹۲

این دایی من دارم؟؟؟؟؟؟؟

داییمون بعد 1ماه زنگ زده بهم میگه دلم برات تنگ شده بی معرفت

خونه تنهام بیا اینجا

منم 1000 فکر باحال کردم که چه سوپرایز خوبی برام داره یعنی چه چیزی انتظارمو میکشه!ا ؟

رفتم اونجا دیدم بنایی دارن !ا

بهم میگه پسر چرا انقدر دیر کردی؟

این قدر که بیل و کلنگ زدم دستام تاول زده 

دوران خدمت یکی از دوستام اونقدر برای دوست دخترش نامه نوشت که دختره با پسچی ازدواج کرد و رفت

تو مغازه کامپیوتری بودم

دختره اومده میگه من همون کارایی که برادرم میکنه، انجام میدم اما همش میگه پسورد اشتباه هست

مغازه دار میگه خوب پسورد رو چی میزنید

دختره میگه هشتا ستاره (********) میزنم

به همون نسبت که پدرا سعی میکنن کولرو خاموش کنن؛
مادرا هم سعی میکنن در اتاق بچه هارو باز بذارن ..!

پسر داییم دانشجوی ترم اول پزشکیه!
سر شام مامانش سی تی اسکن سرشو آورد بهش داد؛گفت:
مامان یه نگاه به این بنداز!
اینم گرفت جلو نور درجا گفت:
وااااااااای!
زنداییم رنگش پرید گفت : چیه؟
گفت :
دور اون قسمت از مغزت که مربوط به آشپزی میشه رو جلبک گرفته!
زن داییم همچین زد پس سرش همونم که تو یه ترم خونده بود از سرش پرید!

مامان من آخر دموکراسیه!

وقتی میخواد فحش بده نظر خودمم میپرسه؛

مثلا میگه:

میخوای بهت بگم نفهم؟

میخوای بهت بگم بیشعوررررررر؟؟؟

میخوای بهت بگم احمق؟؟؟!!!!!!

  • جمعه ۳ آبان ۹۲

اینترنت

مورد داریم ...

صبحا با موسیقی ملایم و بوسه و نوازش بیدارش میکنن!
مام یه وانتی داریم زیرِ پنجره مون یه نفس استارت میزنه؛
روشنم نمیشه ..! 

مادر بزرگ : نوه گلم ببین تلویزیون چشه ؟ فکر کنم سوخته؟

نوه (مهندس برق) : چشم .....(تلویریون باز می کنه بعد 2 تا 3ساعت ور رفتن)

مادر بزرگ : (یه لیوان شربت میدهه به نوه) درست می شه؟

نوه : نمی دونم دارم نگاه می کنم . عزیز چرا انقدر شربته گرمه؟

مادر بزرگ : نوه گلم یه هفته اس براقامون رفته !

هر موقع شیر داره فاسد میشه و موز دار می‌پوسه مامانم کدبانو میشه و شیرموز قهوه‌ای درست میکنه برامون

یادش بخیر چند سال پیش که پیش دانشگاهی بودم تو مدرسه غیر انتفاعی درس میخوندم، بعد همه معلم های اونجا مرد بودن....

یه معلم زبان داشتیم عادت داشت وسط درس همش خاطره تعریف میکرد...
بعد یه روز که خاطرشو تعریف کرد به ما گفت: بچه ها چند سال دیگه تمام این روزها واستون خاطره میشه،

بعد به یکی از بچه ها گفت: اگه چند سال دیگه یکی بهت بگه یه خاطره از دوران پیش دانشگاهیت تعریف کن چی میگی؟؟؟

یهو دوستم نه گذاشت نه برداشت گفت: میگم یه معلم زبان داشتیم 2 تا کلمه درس میداد 4 تا خاطره تعریف میکرد...!!!!

یهو کل کلاس منفجر شد.
بیچاره چنان ضایع شد که بعد از اون اتفاق دیگه واسمون خاطره تعریف نکرد

بــابــا بــزرگــم با کمر دولا رفــتــه
داروخــونــه عــصــا بــگــیــره؛یــارو مــیــگـــه :
پــدر جــان , عــصـــا بــرای کمر دردت می خوای؟
بــابـــا بــزرگــم :
نــه عــزیــزم حــضــرت مــوســی کلاسهای تبدیل عصا به اژدها گذاشته؛دارم میرم اونجا ..!

ینی درک و شعوری که استامینوفن واسه تسکین درد آدم داره،
بعضی آدما ندارن والا ..!

  • جمعه ۳ آبان ۹۲

اتوبوس

تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم …

اتوبوس اومد ، به راننده اش گفتم : آقا کجا میره !؟

گفت : مگه کوری بالای اتوبوس نوشته دیگه !

چند روز بعد یه اتوبوس دیگه اومد منم بالاشو خوندم و رفتم تو !

بعد از نیم ساعت دیدم داره مسیرو اشتباه میره ! سریع رفتم به راننده گفتم : آقا مگه پیروزی نمیری !؟

گفت : نه !

گفتم : مگه بالای اتوبوس ننوشته پیروزی !؟

گفت : آقا مگه لالی !؟ زبون نداری یک کلام بپرسی ؟ شماها واسه چی آخه درس میخونین !؟

 

چند روز پیش رفته بودیم عروسی …

یه خانومه اومده بود با مامانم صحبت میکرد و هی از پسرش تعریف میکرد !

آخرش گفت : اگه اجازه بدین بیایم خواستگاری !

مامان منم گفت : نه بابا هنوز بچس و …

خانومه گفت : ای بابا ما سعادت نداشتیم !

مامانه منم با فروتنی کامل گفت : نه این چه حرفیه دختر من لیاقت نداشته !

 

چند روز پیش با یکی از دوستام بیرون بودیم …

دوستم گفت : آدامس اوربیت میخوای !؟

گفتم : نه !

ولی اینقدر اصرار کرد تا گفتم : باشه بده !

اونم یه آدامس از تو دهنش در اورد نصفش کرد گفت : بیا !

آخه من چی بگم به این بشر !؟

کلیپس پسرونه نیاد صلوات …

 

به سلامتی مامانا که وقتی خونه رو جارو میکشن فکر میکنن آشغالای کل خونه زیر پای ما جمع شده !

من هروقت زمین میخورم به جای اینکه ببینم کجام داغون شده ، فقط نگاه میکنم کسی نزدیکم نباشه !

بعد میرم خونه میبینم عه یه دستم قطع شده !

ﺍﮔﺮ ﺩﻳﺪﻳﻦ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺁﺧﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﻴﺶ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ ﻭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻭﺩ ﻗﻄﻊ ﻛﻨﻪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﻛﻠﻤﺎﺗﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ :

ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ

ﺷﻤﺎ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻱ

ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ

ﻭ …

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﻛﻼﺳﻪ ! چون ﺩﺍﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ و ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻪ !

  • پنجشنبه ۲ آبان ۹۲
Designed By 2funny Powered by didestan