.: شرکت مادر تخصصی جوک ،اس ام اس ،سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

۲۸۸ مطلب با موضوع «مطلب طنز:)» ثبت شده است

  • دوشنبه, ۱۰ فروردين ۹۴
  • کلاه قرمزی :)
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

رابطه معدل و شغل‎

  • يكشنبه, ۱۰ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﻧﺮﻱ ﻫﻴﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ

ﻧﻤﻴﻮﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺏ ﺍﺯ ﺍﺏ ﺗﻜﻮﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻩ

.

.

.

.

.

.

.

.

ﻭﻟﻲ ﺧﺪﺍ ﻧﻜﻨﻪ ﻭﺿﻮ ﺑﮕﻴﺮﻱ

پنج ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﺨﻮﺍﻱ ﻭﺿﻮﺗﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻱ

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﺭﺍﻧﻴﻮﻡ ﺗﻮ ﺷﻜﻤﺖ ﻏﻨﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ

***

خانمه به شوهرش پیامک میده:

سلام عزیزم، اگه موافقی بریم خونه مامانم عدد “۱”

و اگه میخوای بریم خونه مامانت

سینوس ۲۳به توان ۷ تقسیم بر ۲/۷۶۳ ضربدر ۶۵۷

رادیکال ۵ به توان ۲ تانژانت ۷۸۶ مبنای ۲۱” رو پیامک کن !

جواب شوهر جالبه!

۰/۰۵۷۳۸۷۷۷۳۲۵

***

رفیقت خاک تو سرت نکنه صلوات !

aks-khandedar-jadid-033

رفیقت خاک تو سرت نکنه صلوات !

  • شنبه, ۹ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

خانواده میخان یه هفته برن مسافرت… .

.

.

.

.

.

.

.

.

بابام گرفته با اسپری رو دیوارحیاط بزرگ نوشته :

.

.

.

.

لعنت بر پدر کسی که در این مکان دختر بیاورد

***

ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ به اون درجه از عرفان برسم

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻡ؛ ﺍﻭﻥ ﺗﯿﮑﻪ ﺁﺧﺮ ﺁﻧﺎﻧﺎﺱ ﮐﻪ ﺗﻪ ﻗﻮﻃﯽ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ

ﻭﺍﺳﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﺎﺷﻪ!

 

***

اصفهانیه صد هزار صلوات نذر میکنه ،

وقتی نذرش برآورده میشه میره ورزشگاه آزادی داد میزنه :

محمدیاش صلوااااااات..

 ***

خانواده میخان یه هفته برن مسافرت… .

  • جمعه, ۸ اسفند ۹۳
  • صادق ایزانلو
  • ۳ نظر
نمایش تصویر

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر ؟


مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که WC به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟ آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.

مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است: 

خانم عزیز در کمال مسرت به اطلاع شما می رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.

اما، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعه بسیار عالی و جالبی بود. در هر محل نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهده سیمای آنها و شادمانی آشکار آنها بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته است به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البته برای او بسیار دردناک است. 

البته مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیایند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازنده اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند.

جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدتهاست چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.

با احترامات فائقه – مدیر مدرسه 


خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البته هیچوقت به هندوستان نرفت

ندانستن معنیWC...

  • جمعه, ۸ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

چندسال آینده در افغانستان:

.

.

.

.

.

.

.

هینگامه جان!

میروی بر مدرسه از خود مواظبت کن

یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …

بر تو نیرنگ میزنند 

***

همه عنن فقط ما خوبیم

.

.

.

.

.

.

خلاصه اخبار ایران

***

آیا از موهای زائد خود خسته شده اید؟.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خسته نباشی پشمالو.

خدا قوت

 ***

آیا از موهای زائد خود خسته شده اید؟

  • چهارشنبه, ۶ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر

ﻣﯿﮕﻦ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺑﺎﻟﺪﺍﺭ

ﺣﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯼ ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻋﻪ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻭ ﭘﺸﻪ ﺳﺖ

ﺍﻣﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

….ﺍﻣﺎ

ﺧﺪﺍ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺘﻢ ﻧﻤﯿﺮﻩ 

ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺷﻮووووﻭﻭن

***

ب بابام میگم

من دو هفتس مریضم حداقل برو دوتاقرص برام بگیر

گفتش من اگه حال داشتم برم داروخونه ک الان تو اینجا نبودی

.

.

.

ناموسا تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم

***

تمام پروژه های عمرانی ایران نصفه و نیمه رها شدن

به جز ….

.

.

.

.

.

.

.

آسفالت کردن دهن ملت که با قدرت ادامه داره

***

تو مترو دختره پرسید صادقیه میخام برم.

گفتم باید خطت رو عوض کنی،

اونم از تو کیفش سه تا سیم کارت درآورد

گفت،ایرانسل بهتره یا همراه اول!!

هیچی دیگه.شونزده نفر از مسافرا خودشونو پرت کردن پایین،

پنج مورد هم سقط جنین داشتیم.

لوکوموتیو ران هم یه آهنگ داریوش برامون گذاشت،

همه با هم اشک ریختیم!!!

 ***

ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺑﺎﻟﺪﺍﺭ

  • سه شنبه, ۵ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر

مشکلات اقتصادی تو خونه ی خیلیا موج میزنه

لامصب تو خونه ی ما قر میده

***

توی عربستان وقتی هوا دو نفره است هیچ کار خاصی نمیکنن

منتظر میشن هوا پنج نفره بشه تا با همسرشون برن بیرون

***

 

واسه عید تور لندن ثبت نام کردم…

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ولی امروز کنسلش کردم!!!!

میدونی چرا؟

آخه با چه رویی برم لندن

خدا ازت نگذره گلشیفته آبرومونو بردی!!!

زی زی گولو رو یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟

  • دوشنبه, ۴ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻴﺰﻳﻚ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﻴﺎ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ,

ﺁﻣﺪ : ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ . ﺷﻤﺎ ﺗﻮﻱ ﻗﻄﺎﺭﻱ ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺎﺳﺮﻋﺖ ۸۰ ﻛﻴﻠﻮ ﻣﺘﺮﺩﺭﺣﺎﻝ

ﺣﺮﻛﺘﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻮﭘﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﻣﻪ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻲ؟

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﻣﻴﻜﻨﻢ .

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻥ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﻡ ﺣﺴﺎﺏ ﻛﻦ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺖ

ﻗﻄﺎﺭ ﻛﻢ ﻣﻴﺸﻪ . ﻧﺴﺒﺖ ﻓﺸﺎﺭﻫﻮﺍﻱ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻮﭘﻪ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﺎﺭﺝ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻫﻢ

ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻓﺮﺩﺍﻣﻴﺎﺭﻱ .

ﺷﺎﮔﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﻏﻠﻄﻲ ﻛﺮﺩﻳﻢ :::,

ﻧﻔﺮﺑﻌﺪﻱ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺍﻳﻦ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪ .

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺗﻮﻱ ﻗﻄﺎﺭﻱ ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺎﺳﺮﻋﺖ ۷۵ ﻛﻴﻠﻮ ﻣﺘﺮ ﺩﺭﺳﺎﻋﺖ ﺣﺮﻛﺖ

ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻮﭘﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﻣﻪ ﺗﻮ ﭼﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻲ ؟

… … ﺷﺎﮔﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ ﭘﻠﻴﻮﺭﻣﻮ ﺩﺭﻣﻴﺎﺭﻡ !

ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﺩﻣﺎﻱ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻮﭘﻪ ۵۰ ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺎﻧﺘﻲ ﮔﺮﺍﺩﻩ ,

ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﻣﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻡ .

ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻮﭘﻪ ﺩﻭ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻫﺴﺖ .

ﮔﻔﺖ : دلقک ده تا دختر زشت و بی ریختم بشم , ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ

 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻴﺰﻳﻚ

  • يكشنبه, ۳ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

یه دوست دخترم نداریـــم

عاشقه هم بشیم ،

.قصد ازدواج پیدا کنیم

.بعد مثل فیلما باباش دسته چکش رو بذاره رو میز .

یه چک ۲ میلیاردی بذاره جلومو بگه دست از سره دختر من بردار…

بعد من بگم عشق رو

نمیشه با پول خرید

باباش باز اصرار کنه

منم همینطور که دوتا قطره اشک از چشمام سرازیر میشه

چک رو بردارم بذارم جیبم از شرکته باباش که بیرون اومدم

تا خونه آذری برقصم

آی بری باخ بری باااااااخ

***

ﻣﻦ ﮐﻼ ﺗﻮﯼ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ ﺭﻭ ﻏﻠﺘﮏ….

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻏﻠﺘﮏ ﻧﯿﻔﺘﻪ رو زندگیم ﮐﺎﻓﯿﻪ!!!!

کمال تشکر رو از خداوند متعال دارم…:|

***

ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺧﻠﻖ ﺷﺪﻩ

.

.

.

ﺣﻖ ﺑﺪﯾﻦ !

.

.

.

ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﮐﺮﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ !!!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نظر ندی با مشت میزنمت

  • شنبه, ۲ اسفند ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

دقت کردین میری زیربارون دهنتو مث کروکدیل باز میکنی

که یه قطره بارون بره تودهنت،نمیره…

حالا داری بایکی صحبت میکنی،

یه تف کوچولو ازدهنش میاد بیرون صاف میره تو لوزوالمعدت

***

دیشب به مامانم میگم یه دختری هست خیلی منو دوست داره چیکار کنم…؟؟؟!

میگه بیخیالش شو… 

میگم چرا ؟؟

میگه چون کسی ک تو رو دوست داره حتما یه ایرادی داره.. !!! 

خداییش تا حالا تو زندگیم انقدر قانع نشده بودم .. |:

***

 

از حموم اومدم بیرون…

اومدم برقو خاموش کنم برق گرفتتم

واسه مادر بزرگم تعریف کردم

یه دقیقه فکر کرد بعد میگه:

برقم برقای قدیم…

میگرفت درجا طرفو خشک میکرد…!!!

یعنی محبت میچکه ازشون ..

***

مامانم اومده میگه

سرویس بهداشتی رو الان جرم گیری کردم و برقش انداختم

ببینم یه نفر رفته دسشویی قلم پاشو می شکنم

هیچی دیگه

داریم الان دسته جمعی از توالت مسجد محل برمیگردیم

 

***

دختره ۳۰ ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﺩﺍﺭﻩ ۲۰ ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﻭﯾﮋﻩ ,

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻫﻨﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ !!!!!!

ﺧﻮﺏ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭ ,

.

.

.

ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ,

ﺗﻮ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ !!!

ﺑﺮﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺘﺮﺱ

***

ایشونم دوس دختره بنده هستنMilk bottle smiley 048

عکسشو گذاشتم چشاتون دراد Milk bottle smiley 031

ایشونم دوس دختره بنده هستن

  • شنبه, ۱۸ بهمن ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

کلاه قرمزی: آقای مرجی،شما میدونستی عباس آقا

غیر از شهین خانوم یه زن دیگه هم داره؟

مجری: زندگی مردم به ما چه ربطی داره!؟

کلاه قرمزی: بله منم دیدم به ما مربوط نمیشه رفتم

به یکی گفتم که بهش مربوط میشد

مجری: کی؟

کلاه قرمزی: شهین خانوم!

مجری: بچه مگه تو فضولی!؟ اگه زندگیشون خراب بشه

میتونی خودتو ببخشی!؟

کلاه قرمزی: مگه من مثل شمام که پدر مارو درمیاری تا ببخشیمون!؟ سه سوت خودمو میبخشم تازه به خودم جایزه هم میدم!

مجری: اصلاٌ کی به تو گفته عباس آقا یه زن دیگه داره؟

کلاه قرمزی: امروز کله ی عباس آقا رو دیدم،دوتا فرق داشت...میگن هرکی سرش دوتا فرق داشته باشه دوتا زن میگیره

مجری: بچه این حرفا همش الکیه!

کلاه قرمزی: اتفاقاٌ خودم هم شک کرده بودم،اگه اینجوری بود که شما با اون فرقی که رو کله ت داری باید حرمسرا راه مینداختی!

شهین خانوم اینا

  • يكشنبه, ۲۷ مهر ۹۳
  • صادق ایزانلو
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد . جلو رفت و از او پرسید : « شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی ؟ » جوان با تعجب جواب داد : « ماهی 2000 دلار . » مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت : « این حقوق سه ماه تو ، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود ، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند . » 

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد . مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید : « آن جوان کارمند کدام قسمت بود ؟ » کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد : « او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود . »

داستان آخر شب"مدیری که کارمندان خود را نمی شناخت..!!"

  • شنبه, ۲۶ مهر ۹۳
  • صادق ایزانلو
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : " و برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟ " 

مهندس گفت : " حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود . " 
مدیر منابع انسانی گفت : " خب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با حقوق ، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست ؟ " 
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید : شوخی می کنید ؟ 
مدیر منابع انسانی گفت : « بله ، اما اول تو شروع کردی . »

داستان آخر شب"اول تو شروع کردی"

  • يكشنبه, ۲۰ مهر ۹۳
  • علیرضا خوش منظر
  • ۱ نظر
نمایش تصویر
خاطرات طنز دفاع مقدس 
فرمانده گروهمان جمعمان کرد و گفت:« امشب باید با روحیه برید خط. چه پیشنهادی دارید؟» هیچ کس چیزی نگفت. همه مان را نشاند و پاهایمان را دراز کرد. شروع کرد به اتل متل توتوله خواندن. آن قدر خندیدیم که اشکمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همین خنده ها شروع کرد به روضه امام حسین خواندن. اشکمان که سرازیر بود فقط خنده شد گریه. آن شب خط، خیلی زود شکست.
..........................
دو تا بچه یک غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند. گفتم «این کیه؟» گفتند: «عراقی» گفتم: « چطوری اسیرش کردید»
می خندیدند. گفتند: « از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی بهش فشار آورده و با لباس بسیجی های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این طوری لو رفت.» هنوز می خندیدند.😆😆
توی عملیات بعد از اینکه قله ها را تصرف کردیم، داخل سنگری شدیم که کمی استراحت کنیم. متوجه زنبوری شدیم که داخل سنگر پرواز می کرد. آن قدر که زنبور می ترسیدیم از خمپار و توپ نمی ترسیدیم. چفیه هامان را در آوردیم و شروع کردیم تکان دادن توی هوا تا زنبور بیرون رفت. کمی هم دنبابش رفتیم که برنگردد. یک دفعه سوت خمپاره و..... سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصی به زنبورها داشت ....

خاطرات طنز دفاع مقدس ...

  • پنجشنبه, ۱۷ مهر ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر

یه زن وشوهر تایلندی در 46ساعت و24دقیقه 

لب گرفتن

تونستن تو کتاب گینس رکورد بزنن

.

.

.

.

.

کی حاضره باهم رکوردشو بشکنیم؟؟؟

خدا شاهده فقط برا رکوردو حس میهن پرستیه

که پرچم مقدس ایران کشورمون بره بالا

وگرنه ملت میدونن

من حتی یه رکعت نمازمم قضا نشده

وطنم

پاره ی تنم ، ای زادگاه میهنم

برخاک تو بوسه می زنم

ایــــــــــــــــــــــــــــــران !!! 

کی حاضره باهم رکوردشو بشکنیم؟؟؟

  • پنجشنبه, ۱۰ مهر ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر
خواستگار: ملاک های شما بریـ یه ازدواج چیه!؟

دختر: بری مو همی تفاهم خِیله مهمه!

خواستگار: تفاهم که ها! دِگه؟

دختر: مهم تفاهمه و یکدِنه خانه!

خواستگار: خب ها! دِگِه چی!؟

دختر: مهم تفاهمه و یه دِنه خانه و یه باغ تو طرقِبه!!

خواستگار: دگِه چه ملاکایی دِرِن؟!

دختر:خب همو تفاهم و یه دِنه خانه و یَک ماشین مدل بالا هم خوبه خب!

خواستگار:دگه!؟

دختر:خب تفاهم و خانه و ماشین ره گفتُم. یه عالمه هم پول دِشتهِ بِشی بد نِمِره

خواستگار: دِگِه امری نِدِرِن!؟

دختر: ها! نِماخوام که شما هم زیاد به زحمت بیُفتِن و روتان فشار بیه! "تفاهم" ره هم فراهم نکردِن اشکال نِدِره!!

خواستگار: ها! ای دست گلتا درد نکُنه... مو بُرُم یه دوری بِزِنُم باز میام!!!

خواستگاری به لهجه شیرین مشهدی

  • سه شنبه, ۱ مهر ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

حالا واویلا لیلی

کتاب داریم خیلی

علوم اسیرم کرده

ریاضی پیرم کرده

تا صب بیدار موندم

اجتماعی خوندم

حالا واویلادیکته

من میزنم ی سکته

واویلا هی مشق

من میکنم یک غش

مباداروزی امتحانی باشد

نمره ی مازیر یازده ای باشد

حالا واویلالیلی بدبخت شدیم خیلی 

فرارسیدن ماه مهر را به شما دانش اموزان عزیز

تسلیت میگوییم

مارا در غم خود شریک بدانید

حالا واویلا لیلی

  • دوشنبه, ۳۱ شهریور ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۳ نظر
نمایش تصویر
ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ 3 ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺭﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ.ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺸﻤﺎ ﺑﺪﻫﻢ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺁﯾﺎ ﺷﻮﻫﺮ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺧﯿﺮ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﯼ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﭘﺲ ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯿﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻣﺪ،ﺯﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ.
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﺑﺮﻭ ﺑﮕﻮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﺩ ﺍﺳﻢ ﯾﮑﯽ ﻋﺸﻖ ﯾﮑﯽ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺳﺖ.
ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ.
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ:ﺧﺐ ﺛﺮﻭﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺯﻥ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺭﺍ
ﺩﻋﻮﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ؟
ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻪ که ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﯿﺪ ﮔﻔﺖ:ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩﻥ.
ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ ﻋﺸﻖ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﺠﺎ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﻫﺮﮐﺠﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ 3 ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ همه ی اهالی خانه ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﻠﯿﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﺱ ﻋﺒﺮﺗﯽ
ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ 3ﻣﺮﺩ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﻫﻨﺪ.
والاااااا

عشق و موفقیت و ثروت

  • جمعه, ۲۸ شهریور ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ.
1.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ.
2.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ .
3.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ !
ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﺑﻪﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪﮔﻔﺖ:ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ.و میخواستﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭ شروع هم کرد و اتفاقاً معتاد قابلى هم شد و گند زد به داستان ما!!!

وصیت پدری

  • پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر
ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺣﻤﺎﻡ :
ﺣﻮﻟﻪ ...
ﺳﺸﻮﺍﺭ ....
ﮐﺮﻡ ﺩﺳﺖ ....
ﻣﺎﻡ .....
ﮐﺮﻡ ﺻﻮﺭﺕ ....
ﻟﻮﺳﯿﻮﻥ .....
ﻋﻄﺮ ....
ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻝ ﺯﺩﻥ ﺟﻠﻮ ﺍﯾﯿﻨﻪ ...


ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ...
. .
. .
. .
. .
. ﻧﻨﻪ ﺷﻮﺭﺗﻢ ﮐﻮ ..
..
..
..
. .
..
..
10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ
... ﻧﻨﻪ ﺷﻮﺭﺗﻤﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ..
30 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ..
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﻫﻤﻮﻥ ﻗﺒﻠﯿﺮﻭ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﭘﻮﺷﯿﺪﻡ

***

پدر مسن همراه پسرش در اتوبوس نشسته بودند که کنار آنها یک زوج جوان بود. اتوبوس که حرکت کرد پسر 25ساله رو به پدرش کرد و گفت: ببین پدر درخت ها با ما حرکت میکنند!
زوج جوان کنجکاو شدند که جوان چرا اینطوریه. بعد از مدتی دوباره پسر رو به پدرش کرد و گفت: پدر خانه ها هم با ما حرکت میکنند!
زوج جوان بسیار کنجکاو بودند که پسر دست خود را از پنجره بیرون برد و قطره ای باران رو دستش چکید. بعد رو به پدرش کرد و گفت: پدر باران روی دست من چکید و پدر لبخندی به او زد!
زوج جوان که دیگر طاقت نداشتند رو به پدر کردند و گفتند: آیا پسر شما تازه بینایی خود را بدست اورده ؟؟؟
پدر گفت نه اون مال داستاناس! !!
پسر من واقعا اسکوله...

تفاوت پسرا و ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺣﻤﺎﻡ

  • چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر
- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!


- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!


- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !


- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!


- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!



- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!



- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!



- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!



- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!



- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!


- من نظرمو به کسی تحمیل نمیکنم،اما کسی که نظرش با من مخالف است خر است،تمام شد رفت!



- بعضی وقتها ما کسی رو دوست داریم اما او نمیفهمد،بعضی وقتها کسی مارا دوست دارد ما نمیفهمیم،خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم!

جملات بامزه ی فامیل دور:

  • شنبه, ۲۲ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۵ نظر
نمایش تصویر

طنز

مجری: جیگر تو چرا امروز انقدر ساکتی؟


جیگر: عاشق شدم!


مجری: بله!؟ مگه خرا هم عاشق میشن!؟


فامیل: آقای مجری با این مهریه های امروزی دیگه فقط خران که عاشق میشن!


جیگر: جیگرم! جیگرم! جیگرم!


مجری: خب حالا طرف کی هست!؟ ایشون هم مثل شما خر...ببخشید جیگره!؟


فامیل: آقای مجری حتماٌ خره که قبول کرده زن این شه دیگه!


جیگر: نه...مثل من نیست! آهوئه! آهوئه! آهوئه!


فامیل: رفتی عاشق آهو شدی الاغ!؟ تو با این اعتماد به نفست باید سلطان جنگل میشدی!

جیگر عاشق میشود

  • جمعه, ۲۱ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﺮﺍﻥ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﻚ ﻳﻚ ﺯﻥ ﻧﯿﺴﺖ !
.
.
.
.
.
.
.
ﻳﻚ ﻗﻄﺮﺵ ﻛﻪ ﺑﺮﻳﺰﻩ


ﺍﻭﻝ ﺧﻂ ﭼﺸﻢ oreal


ﺑﻌﺪ ﺭﻳﻤﻞ dior


ﺑﻌﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﺎ ﺭﮊﮔﻮﻧﻪ D&G ﻣﺨﻠﻮﻁ ﻣﻴﺸﻪ'

ﺑﻌﺪ ﺭﮊﻟﺐ factor max ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﻜﻨﻪ ...

ﻳﻌﻨﻲ ﺣﺪﺍﻗﻞ ١٧٠ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﻪ


ﺑﺮﺍﺵ:D :|

ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﺮﺍﻥ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﻚ ﻳﻚ ﺯﻥ ﻧﯿﺴﺖ !

  • جمعه, ۲۱ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

سرکلاس استاد بودیم داشت فلسفه


کلمه خر رو میگفت


رو کرد به ما و گفت :میدونستین خر یعنی بزرگی مثی


خر پول، خرکیف، خرخونی و ...


بعد در ادامه گفت :میدونین همه ی شما خر هستین با


این تفاسیر


منم گفتم :عه استاد شما شکست نفسی نفرمایید


ما کجامون خره؟


چشاتون خر میبینه، خری از خودتونه


اگرم یه خر اینجا باشه شمایین


درواقع شما از هممون خر ترین


هیچی فقط دیدم بچه ها دارن نیمکت هارو گاز میگیرن


نمیدونم چرا دیگه تو کلاسش رام نداد خر??

فلسفه کلمه خر

  • پنجشنبه, ۲۰ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۳ نظر
نمایش تصویر

 تصور کن

.

.

.

.

قورت دادن سوسکی رو که جفت پاهای عقبش لای دندونات گیر کرده و عاجزانه داره روی زبونت واسه زنده موندن تقلا میکنه و تو سنگدلانه دندوناتو روی کمرش فشارمیدی و اونم خرچ صدا میده...

میخواستی تصور نکنی

 

تصور کن

  • شنبه, ۱۵ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

در مصر باستان،مردم مشغول عبادت بودند

که فرعون مصر وارد شد و تمامی حاضرین به خاک افتاده. و تعظیم کردند

به جز من  که با لبخند گوشه ای ایستاده و دیگران را تماشا میکردم.


فرعون فریاد زد: کیست آن گستاخ که جرات نموده ما را ندید انگار؟

کاهن اعظم اهسته در گوش او گفت: از اعضای توفانی ست و به گنده تر از شما هم باج نمیدهد.

فرعون زیر لب گفت: همانا که از بلندی پرچمش باید میفهمیدم

در مصر باستان

  • جمعه, ۱۴ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر

با پسر 5-4 ساله ش

صندلی جلو تاکسی نشسته بودن.


یهو پسره رو کرد به مامانش گفت: مــامــان!

یادته اونروز خونه ی دایی اینا گوزیــدی؟!


مامان بیچاره گفت: مرســـی آقا!

ما همین جا پیاده میشیم!


راننده بدبخت هنوز کامل وانستاده بود که

زنه درِ ماشینو با عجله باز کرد و

یه موتوری هم اومد زد درِ ماشینو کند!


راننده پیاده شد دودستی زد تو سرش گفت:

خانوم! گوزیدی که گوزیدی!



 

منم میگــوزم

این آقام میگــوزه

اون خانومم میگـوزه

این ملت هـمـه مـیـگـوزن

گـوزیــدن کـه عـیــبـــــ نـیـســـتــــــ،

ریـدن تـو درِه مــاشــیــن مــردم عــیـــبـــه

 

گـوزیــدن کـه عـیــبـــــ نـیـســـتــــــ،

  • يكشنبه, ۹ شهریور ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

سه نوع دور داریم :

اونی که دستت بهش نمیرسه 

اونی که چشمت بهش نمیرسه


اونی که فکرت هم بهش نمیرسه

[فامیل دور]

فامیل دور

  • دوشنبه, ۳ شهریور ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

مجری: آقای همساده چرا اینجوری شدین!؟ سوختین!؟
همساده: آقو این دیو شما گفت در راستای کمک به بیماران ALS یه سطل آب جوش بریزیم رو خودمون
مجری: منظورش آب یخ بود!
همساده: واقعاٌ خیلی قشنگ تر میشد اگه شفاف سازی میکرد!
مجری: خب چرا نرفتین بیمارستان!؟
همساده: رفتیم،جریان رو براشو تعریف کردیم در حالی که به شدت منتظر بودیم ازمون تقدیر شه مارو بخاطر هدر دادن آب گرفتن به حد مرگ زدن بعدم عین سگ از بیمارستان انداختن بیرون!

داستان آخر شب"مجراهای آغوی همساده سطل آب جوش"

  • يكشنبه, ۲ شهریور ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر
مجری:بچه ها امروز موضوع ما درباره آثار باستانیه
آقوی همساده:آقای مجری گفتی آثار باستانی من یاد خاطرات بچگیم افتادم!
مجری:حب برامون بگین

آقوی همساده:کاکو این بابای ما وقتی من 4 ساله بود ورزش شاد و مفرح کتک زدن رو ب صورت حرفه ای شروع کرد..!در همین راستا ی روز جوری منو کتک زد ک من کارم به بیمارستان کشید و اونجا سر تا پای منو باند پیچی کردن!!
مجری:آخی!چرا پدرتون کتکتون میزد؟
آقوی همساده:خدا بیامرز خودش هم نمیدونست چرا میزنه!!حتی ی بار یکی از اقوام پرسید کاکو تو چرا این بچه رو اینقدر میزنی مگه چ کار کرده؟بابام گفت:اگ میدونستم چ کار کرده ک میکشتمش!!
مجری:آخه مگه میشه؟؟!
آقوی همساده:هاهاهاهاها منم همینو میگفتم ولی میشد دیگ!خلاصه از بیمارستان ک در اومدیم داشتیم میرفتیم ک من افتادم توی گل!!بابام هم از فرصت استفاده کرد و منو ب عنوان مومیایی تو بازار سیاه به فروش رسوند!
مجری:من ک نمیدونم چی بگم!
آقوی همساده:من خودم هم نمیدونم چی میگم!سرتون رو درد نیارم بابام منو ب بالاترین قیمت فروخت ولی از سازمان میراث فرهنگی مصر اومدن رو مو تحقیق کردن معلوم شد تقلبی نیستم !هیچی دیگ منو با مومیایی فرعون اشتباه گرفتن و منو ب مدت 5 سال و 1 ماه توی موزه نگه داری کردن!یعنی تاریخی شدم آقو له له شدم

داستان آخر شب"ماجراهای آغوی همساده وآثار باستانی"

  • يكشنبه, ۱۹ مرداد ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول.

هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن 

اولی میره پای صندوق و میگه:

ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم

صندوقدار: کدوم بقیه آقا؟شما که پولی پرداخت نکردی.

میگه یعنی چی آقا خودت گفتی الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم.

خلاصه از اون اصرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه:

آقا راست میگن دیگه ، منم شاهدم وقتی من میزمو حساب کردم() ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم.

صندوقداره از کوره در رفتو گفت: شما دیگه چی میگی آقا شما هم حساب نکردی!

بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش.

ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده؟

گفت: با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم!!!

رستوران

  • يكشنبه, ۱۹ مرداد ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۳ نظر
نمایش تصویر

پسر : عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده! 

دختر : از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــــگ بووووووود …! 

پسر : اون که ۱۰۰% … هیکلت همیشه قشنگ بوده .. 

اصلا من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد …! 

دختر : یعنی به خاطر هیکلم فقط با من دوست شدی ؟خیلی هیــــــــــــــزی! 

پسر : نه عزیزم ، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم ..هیکلت واسم مهم نبود 

دختر : یعنی چی ؟! پس این همه ورزش میرم برای کی میرم ؟! هیکلم برات مهم نیست ؟!! 

پسر : عزیزم ، موقع دوست شدن مهم نبود ، الان که هست ..! 

دختر : یعنی الان میرم ورزش برات بی اهمیت میشم ؟!! 

پسر : فدات بشم ، همه چیزت ، تمام وجودت ، همه خصوصیاتت برام مهمه! 

دختر : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که باهام باشی ؟!!! 

پسر:جان مادرت بیخیال شو:|

مکالمه دوس دختر و دوس پسر

  • شنبه, ۱۸ مرداد ۹۳
  • کلاه قرمزی :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

بهم زدن دخترو پسرای ایرانی . . .

نحوه به هم زدن دختر پسرای ایرانی:

دختر - خیلی پستی دیگه نمیخوام ریختت و ببینم. بای
پسر ـ نمی دونم واسه چی ناراحت شدی اما هرجور راحتی. بای​

د -نمیدونی؟ نبایدم بدونی معلوم نیست حواست کجا پرته خاک تو سرت. بای
پ ـ مسخره عوضی حرف دهنت و بفهم اصلآ برو به جهنم. بای

د -واقعآ که... انقد راحت میگی برو معلومه یه ریگی به کفشت هست. بای
پ ـ فعلآ که همه ریگا تو کفش توئه خودت این مسخره بازی رو راه انداختی.بای

د -من؟ من؟ تو واست مهم نیست بمیرم بمونم. بای
پ ـ خب وقتی میگی دیگه نمیخوای ریختم و ببینی دیگه چی بگم. بای


د -خب من معذرت میخوام
پ ـ هرچی دلت میخواست گفتی بعد میگی...

د -عــــــــشقــــــــــــــ ــــــم؟ منو ببخش دیگه

پ ـ باشه اما دیگه تکرار نشه ها!!!

د -مثلآ تکرار شه چه کار می کنی؟
پ ـ باهات به هم میزنم

د -همون پس دنبال بهونه میگردی من و دست به سر کنی... چیه از من خوشگل تره؟ مایه داره؟
پ ـ کلآ دیگه نبینمت دورو برم.بای

دوباره از بالا... :| :| :|​

نحوه ی بهم زدن دخترو پسرای ایرانی . . .

  • پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

Photo: ‎آقو ما به دنیا اومدیم انقلاب شد ، حرف زدیم جنگ شد راه رفتیم کودتا شد، رفتیم مدرسه جنگ تموم شد درس خوندیم هی نظاموی آموزشی عوض شد رفتیم دانشگو کنکور ول شد، رفتیم سربازی معافیت آزاد شد رفتیم سرکار مملکت تحریم شد، خواستیم ازدواج کنیم طلا گرون شد‎

آقو ما چشمون رو به دنیا وا کِردیم دیدیم یِی بابایی داریم سیبیل کلفت با 4 تا کاکو. آقو اینا 5 تاییشون وایستاده بودن بقدری از ریخت من اینا حالشون بد می شد که نگو آآآ. همزمان با ما آقو یِی گربه ای هم تو همسایگی پا به دنیا گذاشته بود. آقو کل 2سال اول زندگی ما ای شیرا رو می دادن به ای گربه او. اگه شما بگی یِی قطره ای شیر تو دهن ما چکوندن نچکوندن آآآ. یعنی تو دو سال اول یه ذره کلسیم اگه به بدن ما رسید نرسید :)))) تمام استخونام پوکه :)))))))))))))))))))))) داغونم آآآ :))))))) له له اصن سر ای جریان. من خودمم ای اینقدر سوال شده برام یعنی کل روزهایی که از زندگیم گذشته آ من هر روز از خودم می پرسم چرو من آخه چرو من؟ :))))))))) بعد می رم تو خودم آقو یک افسردگی می گیرم یک خورد می شم تو خودمااااا. له می شم آآآ :)))))))) داغون می شم آآآ :)))))))) :)))))))))) :)))))))))))

داستان آخر شب"تولد آغوی همساده"

  • چهارشنبه, ۱۵ مرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۳ نظر
نمایش تصویر

Photo: ‎آقو ما دیروز تو یه قبرستونی بودیم دیدیم یه مراسم ختم واس یه بابایی 
گرفتن گفتیم ما هم شرکت کنیم ثواب داره
کاکو همه نشسته بودیم ناراحت ، یه هو خونواده زن دوم مرحوم پیداشون شد
آقو دوتا خونواده افتادن رو سرمون نفهمیدم چیتو شد
اونقدر مشت و لگد خورد تو پوزمون , فکمون از 36 جا شیکست
آخرشم از روی ناراحتی اشتباهی مارو جای مرحومو دفن کردن

رفتیم اون دنیا موقع سوال جواب کردن هل شدیم
همو اول سر نام و نام خانوادگی گند زدیم مارو فرستادن شوفاژخونه جهنم
اوجا فقط مُو بودیم و هیتلر ..
تا مارو دید گفت همساده یه دیقه این نامه اعمال منو نگه دار بند کفشمو ببندم
دقیقا همو موقع دوتا فرشتهو اومدن واس بررسی نامه اعمال
دیگه جنگ جهانی افتاد گردن مو ، هیتلرم بهشتی شد
الآن نیم ساعته دارن به خاطر قتل عام تو فرانسه عذابم میدن

یعنی داغــــونم له لهم‎

آقو ما دیروز تو یه قبرستونی بودیم دیدیم یه مراسم ختم واس یه بابایی 
گرفتن گفتیم ما هم شرکت کنیم ثواب داره
کاکو همه نشسته بودیم ناراحت ، یه هو خونواده زن دوم مرحوم پیداشون شد
آقو دوتا خونواده افتادن رو سرمون نفهمیدم چیتو شد
اونقدر مشت و لگد خورد تو پوزمون , فکمون از 36 جا شیکست
آخرشم از روی ناراحتی اشتباهی مارو جای مرحومو دفن کردن

رفتیم اون دنیا موقع سوال جواب کردن هل شدیم
همو اول سر نام و نام خانوادگی گند زدیم مارو فرستادن شوفاژخونه جهنم
اوجا فقط مُو بودیم و هیتلر ..
تا مارو دید گفت همساده یه دیقه این نامه اعمال منو نگه دار بند کفشمو ببندم
دقیقا همو موقع دوتا فرشتهو اومدن واس بررسی نامه اعمال
دیگه جنگ جهانی افتاد گردن مو ، هیتلرم بهشتی شد
الآن نیم ساعته دارن به خاطر قتل عام تو فرانسه عذابم میدن
یعنی داغــــونم له لهم

داستان آخر شب "آغوی همساده و مراسم تدفین"

  • سه شنبه, ۱۴ مرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

Photo: ‎آقو خدا بیامرزه ای پدر مارو،این مرد به شدت عاشق ورزش بدنسازی بود....ما که بچه بودیم یه روز ای که داشت میرفت باشگاه ما گفتیم مارو هم ببر،اونجا که رسیدیم بحث این شد که بچه کی قوی تره،یکی گفت بچه من وزنه 5کیلویی میزنه،یکی گفت بچه من 10کیلو رو راحت میزنه،یکی هم...آقو یهو پدر ما رفت یه وزنه 350کیلویی آماده کرد گفت بچه من اینو میزنه!!!! بعدشم اومد در گوش ما گفت اگه این وزنهو رو نزنی انقد میزنمت صدا اسب آبی بدی!مام رفتیم پشت ای وزنه تمرکز کردیم 350کیلو رو یه ضرب زدیم!!! آقو همه قبول کردن،بابای خودمون ازمون خطای فنی گرفت قبول نکرد! دیدیم عصبانی شده داره میاد سمت ما که کتکمون بزنه گفتیم ها بعد از مشت اول صدا اسب آبی در میاریم ولمون میکنه،آقو ای مشت اولو زد ما سریع صدا اسب آبی درآوردیم...ظاهراٌ پدرمون صدای اسب آبی رو نمیشناخت 8ساعت و 43دقیقه یه بند مارو زد! ها ها ها ها ها ها...ینی پدرمون رکورد مشت زنی متوالی محمدعلی کلی رو 2ساعت ارتقا داد! واقعاٌ شرمنده م که نتونستم اسباب سرافرازی پدرم رو فرآهم کنم!

هم ساده‎

آقو خدا بیامرزه ای پدر مارو،این مرد به شدت عاشق ورزش بدنسازی بود....ما که بچه بودیم یه روز ای که داشت میرفت باشگاه ما گفتیم مارو هم ببر،اونجا که رسیدیم بحث این شد که بچه کی قوی تره،یکی گفت بچه من وزنه 5کیلویی میزنه،یکی گفت بچه من 10کیلو رو راحت میزنه،یکی هم...آقو یهو پدر ما رفت یه وزنه 350کیلویی آماده کرد گفت بچه من اینو میزنه!!!! بعدشم اومد در گوش ما گفت اگه این وزنهو رو نزنی انقد میزنمت صدا اسب آبی بدی!مام رفتیم پشت ای وزنه تمرکز کردیم 350کیلو رو یه ضرب زدیم!!! آقو همه قبول کردن،بابای خودمون ازمون خطای فنی گرفت قبول نکرد! دیدیم عصبانی شده داره میاد سمت ما که کتکمون بزنه گفتیم ها بعد از مشت اول صدا اسب آبی در میاریم ولمون میکنه،آقو ای مشت اولو زد ما سریع صدا اسب آبی درآوردیم...ظاهراٌ پدرمون صدای اسب آبی رو نمیشناخت 8ساعت و 43دقیقه یه بند مارو زد! ها ها ها ها ها ها...ینی پدرمون رکورد مشت زنی متوالی محمدعلی کلی رو 2ساعت ارتقا داد! واقعاٌ شرمنده م که نتونستم اسباب سرافرازی پدرم رو فرآهم کنم!

داستان آخر شب "آغوی همساده و وزنه برداری"

  • پنجشنبه, ۱۹ تیر ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول
گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی
به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب 
کنی؟ گفت: صد دینار طلا. 

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟
گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی،
اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی
تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ 

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور
به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار
نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!

داستان آخر شب(بهلول و پادشاه)

  • سه شنبه, ۱۷ تیر ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

داستان آخر شب(ملانصرالدین و ازدواج)

  • دوشنبه, ۱۶ تیر ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد،
طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.
فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و
دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت،
رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه...
چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و
طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود،
گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه...
چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه...
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که
بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود....
انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند،
حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه،
حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه،
اصلا هیچ کاری نمی کنه...
اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

داستان آخر شب(استاد طوطی ها)

  • سه شنبه, ۱۰ تیر ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

آقو ما پارسال شب یلدا دعوت بودیم خونه “فامیل دور”…
به ما گفتن داری میای یه هندونه بگیر… آقو مام یه هندونه ای گرفتیم رفتیم
تا رسیدیم اینا هندونه رو شیکستن رنگش عین گچ سفید بود!
ینی ای 89تا مهمون ریختن سرمون ما رو به حد مرگ زدن!
ها ها ها…داغونم کردن… آقو آخر شب شد گفتن بیاین یه فال حافظ هم بگیریم
نوبت ما شد، نیت کردیم، کتابو وا کردیم
دیدیم نوشته “خوشگلا باید برقصن…خوشگلا باید برقصن!”… آقو از اوجایی که
تقدیرمون این بود 4ساعت و نیم رقصیدیم مهره 12و13 کمرمون جا به جا شد
کبدمون از این جابه‌جایی غافلگیر شد همکاریشو با سایر اعضا قطع کرد
هپاتیتW گرفتیم مُردیم! ها ها ها…رفتیم اون دنیا ای “حافظ” مارو تو برزخ گیر آورد
انقد ما رو زد انقد ما رو زد که یه بار دیگه هم مُردیم!…آقو دوباره که برگشتیم
دیدیم میگن سوالای شب اول قبر لو رفته از اوجایی هم که ما تنها کسی بودیم
که 2بار مُرده، شدیم تنها مظنون ماجرا اینم به پروندمون اضافه شد
نامه اعمالمونو دادن دیدیم از 20 شدیم 0.25…آقو روح پدر خدابیامرزمون اومد
ای کارنامه رو دست ما دید با کمربند افتاد به جون من!
ها ها ها…ینی چنان شخصیتی از ما خورد شد جلو سایر ارواح که نگو!

داستان آخر شب(آقای همساده و شب یلدا)

  • سه شنبه, ۲۰ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت:آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه,من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا,این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.... قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا,اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم,گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری,شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت ۴ ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده ,باید تسویه کنیدحالا از من هی غلط کردم و اینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن آخر چک و نوشتم دادم دستش,ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم ,هر چند که پسرش خیلی نامرد بود.اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه ,رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد ,بیا تو مادر...

داستان آخر شب ( آسایشگاه )

  • يكشنبه, ۱۸ خرداد ۹۳
  • فامیل دور :)
  • ۴ نظر
نمایش تصویر

یک درخت بسیار بسیار بلند نارگیل بود و 4 حیوان در زیر آن :



یک شیر
SimaJo0n-7847-88c205

یک میمون
SimaJo0n-7847-600b61

یک زرافه
SimaJo0n-7847-0ee174

و

یک سنجاب
SimaJo0n-7847-0d13f7


آنها تصمیم گرفتند که مسابقه بدهند ببینند که کدامیک برای برداشتن یک موز از درخت از همه سریعتر بالا می رود.

فکر میکنی کدامیک برنده می شود؟

جواب سوال بازگو کننده شخصیت توست پس با دفت فکر کن جواب را در زیر ببینید

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


اگر جوابت:
شیر است = خسته و کسل هستی
میمون = گیج هستی
زرافه = کاملاٌ تعطیل هستی
سنجاب = نا امید هستی
چرا؟

برای اینکه :درخت نارگیل که موز نداره!!!!!

چیستان

  • چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

( ارسالی توسط آقای فرهاد)

آقو دیروز زنمون ازمون پرسید بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟ گفتم فیلم عروسیمون،البته وقتی از آخر به اول دیدمش!گفت چرا از آخر به اول؟گفتم آخه اینجوری اول یه شام مفصل خوردیم،بعد یکم رقصیدیم،بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم،بعد حلقه رو درآوردی دادی به من،آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!...آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد!ها ها ها ها ها ها...داغونم کردا له له شدم! واقعاٌ این که میگن صداقت بهترین راهه بسیار حرف مزخرفیه!!

آقوی همساده

  • چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۰ نظر
نمایش تصویر
ﻣﺴﯿﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﯽ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ
ﺍﯾﺮﺍﻥ 0-1 ﻧﯿﺠﺮﯾﻪ
ﺍﯾﺮﺍﻥ 1-0 ﺁﺭﮊﺍﻧﺘﯿﻦ ‏( ﺑﺪﻟﯿﻞ ﻣﺼﺪﻭﻣﯿﺖ ﻭ ﻏﯿﺒﺖ ﻫﺎﺷﻢ
ﺑﯿﮓ ﺯﺍﺩﻩ ‏)
ﺍﯾﺮﺍﻥ 0-2 ﺑﻮﺳﻨﯽ
ﺍﯾﺮﺍﻥ 1-2 ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ
ﺍﯾﺮﺍﻥ 0-0 ﺁﻟﻤﺎﻥ ‏(ﺿﺮﺑﺎﺕ ﭘﻨﺎﻟﺘﯽ 2-4 ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏)
ﺍﯾﺮﺍﻥ 0-1 ﺑﺮﺯﯾﻞ ‏( ﭘﻠﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺨﻮﺭﯾﻢ
ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ‏)
ﻓﯿﻨﺎﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ 2-3 ﺁﺭﮊﺍﻧﺘﯿﻦ ‏( ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺭﻭ
ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺼﺪﻭﻣﯿﺖ ﻫﺎﺷﻢ ﺑﯿﮓ ﺯﺍﺩﻩ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ‏)
ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﻭﯾﺪﺍﻥ
ﺑﺮ ﻃﺒﻞ ﺷﺎﺩﺍﻧﻪ ﺑﮑﻮﺏ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﮑﻮﺏ ﺑﺮﺧﯿﺰ ﭘﺮﭼﻢ
ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﮑﻮﺏ

جام جهانی 2014 برزیل

  • يكشنبه, ۱۱ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش. باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک..... . . زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارد.

داستان آخر شب ( تخم مرغ )

  • جمعه, ۹ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت … مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا … مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر … مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره… توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت … مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت… مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه … مرگ وقتی بیدار شد گفت .... . . دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم

داستان آخر شب ( مرگ)

  • سه شنبه, ۶ خرداد ۹۳
  • پسرخاله :)
  • ۲ نظر
نمایش تصویر

حتما بخونید، خیلی جالبه: مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: در کیسه ها چه داری؟ او می گوید: " شن" مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه! بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند ...

داستان آخر شب ( قاچاقچی)

  • دوشنبه, ۵ خرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۰ نظر
نمایش تصویر

آقو ما یه روز داشتیم از کنار اداره مالیات رد میشدیم یه آقویی اومد گفت : ساده ! رئیس کارت داره . 
رفتیم اتاق رئیس گفت آقو شما 500 هزار تومن مالیات بدهکاری .
گفتم آقو ما کاسبی نداریم درآمدی نداریم ، مالیات چی چی رو بدیم ؟
گفت میتونی اعتراض بزنی بری کمیسیون تجدید نظر 

آقو رفتیم کمیسیون گفتیم آقو ما درآمدی نداریم چه مالیاتی بدیم ؟
گفتن شما به دلیل عدم درآمد و کمک نکردن به تولید ناخالص ملی و تبدیل شدن به انگل اجتماع جریمه میشی 1میلیون باید بدی . 
همونجا عندالمطالبه ازمون گرفتن مثل زباله پرتمون کردن بیرون .
ینی آقو داغون شدیم .شخصیتمون له له شد . آس و پاس شدیم هااااااا . 
له له هستیم الان :))))))

داستان آخر شب(مجراهای جالب آقوی همساده: "مالیات")

  • جمعه, ۲ خرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما بچه بودیم یه روز ننه مون مارو برد خرید،خواست یه آبمیوه گیری بخره ۳۰تومن کم آورد چشمش خورد به ما بلندمون کرد گذاشتمون رو پیشخون مغازه به آقوی فروشنده گفت این بچه رو چند ورمیدارین!؟ آقوی فروشنده هم یه نیگا به ما انداخت گفت مدلش جدیده ولی کارکردش زیاده،دست چپش هم که رنگ داره،صندوق عقبش هم که جا باز کرده درش بسته نمیشه(که البته ای آخری تقصیر ما نبود،از فشار تحریمها بود!)…خلاصه ۲۵تومن بیشتر قیمت گذاری نشدیم ننه مون نتونست آبمیوه گیریو بخر عصبانی شد وسط پاساژ افتاد رو ما به حد مرگ کتکمون زد بعدشم ولمون کرد رفت…

مام دیدیم گم شدیم یه پلیس دیدیم رفتیم بهش گفتیم “آقو پلیس مهربون…” ظاهراٌ طرف ۴ماه بود حقوق نگرفته بود اعصابش خورد بود قبل اینکه جمله مون تموم شه با لگد زد تو سرمون ۶متر پرت شدیم وسط خیابون ۱۳تا ماشین از رومون رد شدن له له شدیم…بردنمون بیمارستان از شانس ما دکترای بیمارستان در اعتراض به عدم همکاری شرکتهای بیمه اعتصاب کرده بودن یه دامپزشک آوردن بالا سرمو، نمیدونیم با ما چیکار کرد که الآن ۴۷ساله آدرنالین خونمون که میره بالا شروع میکنیم ها ها ها واق واق واق واق…!

ماجراهای آقوی همساده : “عشق مادری!”

  • پنجشنبه, ۱ خرداد ۹۳
  • محدثه محزون
  • ۱ نظر
نمایش تصویر

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما یه بار تو قرعه کشی بانک ۱۵۰میلیون تومن برنده شدیم! درحالی که جهان در پی این خوش شانسی ما در بهت فرو رفته بود یهو یه اتفاقی افتاد که همه چی رو به حالت عادی برگردوند…عکس ما به عنوان برنده بزرگ این قرعه کشی تو یکی از روزنامه ها چاپ شد،ملت حالشون از دیدن چهره کریح ما بهم خورد روزنامه خوندنو بیخیال شدن،سرانه مطالعه در ایران اومد پایین،مسئولین مارو مقصر دونستن ۱۵۰میلیون جریمه مون کردن،البته این آخر ماجرا نبود…

 

ظاهراٌ سردبیر روزنامه قرار بود اون روز پول ببره خونه تا زنش بره یه سرویس طلای جدید بخره که تو مهمونی فردا باهاش چشمای بیتا جونو در بیاره،بیچاره نتونست پول جور کنه خانومش با ماهیتابه کوبوند تو سرش طرف حافظه ش قاطی کرد از اونموقع تا حالا هر روز که از خواب پامیشه فکر میکنه همون روز اوله دوباره عکس مارو تو روزنامه ش چاپ میکنه! الآن ۱۸ساله من روزی ۱۵۰میلیون جریمه میشم! ها ها ها ها ها…من نمیفهمم ملتی که شام ندارن بخورن سرانه مطالعه به چه دردشون میخوره!؟ خانومای عزیز که وضعیت اقتصادی موجودو میبینن چرا از شوهراشون توقع بیجا دارن!؟ اصلاٌ آقو من چرا نمیمیرم از این زندگی خلاص شم!؟

داستان آخر شب(ماجراهای آقوی همساده : “برنده قرعه کشی !”)