خاطرات طنز دفاع مقدس 
فرمانده گروهمان جمعمان کرد و گفت:« امشب باید با روحیه برید خط. چه پیشنهادی دارید؟» هیچ کس چیزی نگفت. همه مان را نشاند و پاهایمان را دراز کرد. شروع کرد به اتل متل توتوله خواندن. آن قدر خندیدیم که اشکمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همین خنده ها شروع کرد به روضه امام حسین خواندن. اشکمان که سرازیر بود فقط خنده شد گریه. آن شب خط، خیلی زود شکست.
..........................
دو تا بچه یک غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند. گفتم «این کیه؟» گفتند: «عراقی» گفتم: « چطوری اسیرش کردید»
می خندیدند. گفتند: « از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی بهش فشار آورده و با لباس بسیجی های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این طوری لو رفت.» هنوز می خندیدند.😆😆
توی عملیات بعد از اینکه قله ها را تصرف کردیم، داخل سنگری شدیم که کمی استراحت کنیم. متوجه زنبوری شدیم که داخل سنگر پرواز می کرد. آن قدر که زنبور می ترسیدیم از خمپار و توپ نمی ترسیدیم. چفیه هامان را در آوردیم و شروع کردیم تکان دادن توی هوا تا زنبور بیرون رفت. کمی هم دنبابش رفتیم که برنگردد. یک دفعه سوت خمپاره و..... سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصی به زنبورها داشت ....