سلام

فاطمه هستم (شراره سابق ) اهل مشهد بی حجاب بودم در حد تیم ملی، اهل موسیقی و ... البته خونوادم هم توجهی به دین ندارند و مقید نیستند.

یک روز یکی از دوستان هم دانشگاهیم اومد پیشم و گفت فردا شب خونمون هیئته میای؟

گفتم نه همچین دعوتم کردی فکر کردم پارت..

گفت: آدرسو sms می کنم اگه خواستی بیا.

نمیدونم چی شد شب هوس هیئت رفتن زد به سرم.تو هیئت زیارت عاشورا خواندند و نوبت به سخنرانی رسید میخواستم برم (چون از شیخا خوشم نمیومد) دوستم گفت چند دقیقه بشین بعد برو.

گفتم باشه ولی نمیدونم چی شد که 40 دقیقه نشستم و گریه کردم و دوست نداشتم برم. عجب سخنرانی و عجب شیخی.تا حالا کسی اینقدر روم تاثیر نگذاشته بود حجه الاسلام سنجرانی یکی از سخنرانهای خوب مشهد بود بعدا که از دوستم پرسیدم چون برادر ایشون از دوستان حاج آقا بودند گفت سخنرانیها و مناجاتهای ایشون خیلی تاثیر گذاره . احادیث عجیبی درباره ی توبه و بازگشت گفتند. هنوز جملاتش یادمه خدا می فرماید: اگر بندگان گنهکارم بدانند که چقدر مشتاق و منتظر برگشتنشان هستم از شوق می میرند.

خدا منتظرمه ...

هر چی میگفتن گویا شرح حال من آلوده بود و هم از زشتی گناهان ما میگفتند و باز از رحمت خدا

سخنرانی حاج آقا تموم شد میخواستم ببرم پیش ایشون و سوال کنم که چیکار باید بکنم ولی خجالت کشیدم.

رفتم خونه تو حال خودم بودم. رفتم توی اتاقم و تا چشمم به عکسهای خواننده ها افتاد همشون رو پاره کردم بعد سی دیهای مبتذل رو خش خشی کردم و ...خلاصه اون شب گذشت ولی خیلی حال و هوای عجیبی داشتم یادم نمیره که با گریه خوابیدم.

از همون موقع دیگه موسیقی گوش نکردم فرداش شروع کردم به نماز خوندن، دلم می خواست چادر سرم کنم ولی برای چادر خیلی میترسیدم که نتونم در برابر حرفهای خانواده و دوستانم بایستم در نهایت دانشگاه که رفتم به یکی از بچه هایی که اهل حجاب بود قضیه رو گفتم که خدا خیرش بده با کمال خوشرویی و مهربانی منو دلداری داد و گفت : امتحانهای سخت خدا مدرکش خیلی معتبره پس مقاومت کن و با یک اراده آهنین حجابت رو شروع کن.

یک هفته طول کشید تو اون یک هفته مانتویی بودم ولی چه مانتویی! رنج می کشیدم بعد از یک هفته با همون دوست خوبم چادر خریدم و سرم کردم.البته روز اول چادرم رو دم در خونه در آوردم ولی فرداش دیگه دلمو زدم به دریا و رفتم خونه.

اولین روزی که از دانشگاه با چادر رفتم خونه جالب بود. مادرم گفت: چیه قراره جایی استخدام بشی که چادر سرت کردی؟ گفتم نه میخوام همیشه چادر سرم کنم که فکر کرد شوخی می کنم و تحویل نگرفت. ولی بعد از مدتی که همه فهمیدند من عوض شدم (بقول خودشون دیوانه شدم،) هر چی مخالفت کردند فایده ای نداشت مقنعه چانه دار و الان هم که نقاب به لطف خدا

دانشگاهم که همه تعجب کرده بودند حتی بعضی از اساتید هم متاسفانه کنایه گفتند. مجبور شدم با بعضی از رفقا هم کمتر ارتباط داشته باشم تقریبا تنها شده بودم ولی دو تا دوست خوب برام مونده بود یکی همون کسی که رفتم خونشون هیئت که ایشون هم از تحول من متحول شده بود(البته دختر خوبی بود ولی گهگاهی  کارهایی ازش سر می زد که خوب نبود مثلا بلند بلند خندیدن یا موسیقی یا همین سبکبازیها ولی بعد از داستان من او هم کاملا عوض شد) و دیگری همون دوستم که گفتم منو تشویق کرد برای چادر.

حدودا یازده ماهه که چادری ام به نظرم مهمتر از هر چیزی اینه که اول نگاه آدم عوض بشه نه لباس. من عمری بدون چادر بودم و هیچ نگرانی و خجالتی هم نداشتم ولی چون فکر و نگاهم عوض شد و با خدا آشتی کردم حتی اون چند روزی که توبه کرده بودم ولی بدون چادر بودم از خودم بدم میومد و رنج می کشیدم.چادر بهترین حریمه برای زن پاک و عفیف.

سعی میکنم جلساتی که سخنرانان خوب داره برم و استفاده کنم.همه میگن شراره دیوانه شده و به نظرم راست میگن. الان تازه فهمیدم که چه خبره 

الان هم حجابم بهترین پوشش عالم یعنی چادر مشکی است و قبلا اگر در مهمونی یا جشنی کسی رو با چادر میدیدم چندشم میشد ولی الان با عنایت خدا به چادری بودنم افتخار می کنم.الان هم همه با تمام فوا مخالف چادر پوشیدنم هستند و انصافا من مایه آبروریزیشونم ولی کیف میکنم ار این جور آبروریزیها.

جمله ای که زیاد گفتم به مخالفان و باز هم میگویم:

اگر هزار بار مرا با شکنجه بکشند که قدری چادرم را شلتر بگیرم(وای به حالی که بگن بی چادر باش) میمیرم و تن به این ذلت نمیدهم.