اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا
 
«نسل بعد از نسل بعد از من!»* سلام
نسل شوت و نخبه و لمپن! سلام
بشنو از من چون حکایت می کنم
درد دانشجو روایت می کنم
در هوایی سرد شعری گفته ام
بشنوید، از درد شعری گفته ام
«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!
«هر کسی از ظنّ خود شد یار من»
کرد کاه و یونجه اش را بار من
«سرّ من از ناله ی من دور نیست»
گر چه اصلاً سور و ساتم جور نیست
شعر من معجونی از زخم دل است
تحفه ای آورده ام، ناقابل است
زخم را با طنز قاطی می کنم
ادعای گنده لاتی می کنم
شعر من درد من و زخم شماست
کار آن وا کردن اخم شماست
میل داری کشف راز خویش را؟
تیز کن گوش دراز خویش را
من جوانی خنگ و پیزوری شدم
یک دو سالی پشت کنکوری شدم
بر جوانیّ خودم آذر زدم
خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم
چون نتایج آمد اشکم شد روان
فحش دادم بر زمین و بر زمان
دیدم از بخت بد و عقل فلج
گشته ام دانشجوی شهر کرج
لیک دیدم من که شکر حق سزاست
حکماً این هم قسمت و تقدیر ماست
می روم آنجا و با لطف خدا
می خورم هر چی کلاس و درس را
حیف، آمد طعنه از هر سمت و سو
گاومان زایید، آن هم شش قلو
هر کسی در وسع خود در آن زمان
فحش و لیچاری نمودی بارمان
مادرم می گفت: «آخر حیف نان
شد کشاورزی هم آخر رشته؟ هان
حرف ها را پشت گوش انداختم
ساک خود را روی دوش انداختم
زود من رفتم به سوی ترمینال
دل پر از اندیشه، کلّه پر سوال
خوابگاهی بهتر از باغ بهشت
گفتم از شادی خوشا بر سرنوشت
بوفه و سلف و زمین ورزشی
چهره ها پاک و موجه، ارزشی!
گفتم اینجا عشق و حالم کامل است
زود فهمیدم خیالی باطل است
هست دانشگاه تهران بی قیاس
دارد از بهر خودش کلی کلاس
هست اینجا شعبه ای از کمبریج
البته با مردمانی گیج و ویج
درس می خوانم، مهندس می شوم
در همین واحد مدرّس می شوم
رشته هایی غرق شغل و غرق پول
بهر استخدام ما دولت عجول
می نمایم در همین جا ازدواج
گیرم از دانشجویان خود خراج
صبح با سرویس دولت می رسم
با کلاس و با ابهت می رسم
خانه های سازمانی: آخ جان!
پول های آنچنانی: آخ جان!
مدتی بگذشت، شیرم موش شد
ذوق و شوق اندر دلم خاموش شد
چون همه ساز جدایی می زدند
حرف رفتن، جا به جایی می زدند
دیدم اینجا فکر عهد ماضی اند
بچه ها از رشته شان ناراضی اند
حرف از تغییر رشته می زدند
هر چه می گفتیم: «زشته»، می زدند
معتقد بودند کوشش کافی است
سرنوشت ما همه علاّفی است
کم کمک ما هم پشیمان می شدیم
آنچه آنان می شدند آن می شدیم
با نفیر خنده سر می شد کلاس
ساده می گویم، دو در می شد کلاس
نیم ساعت رفته، آید زمزمه
جمله ی «خسته نباشید» از همه
خیل استادان همه غرق تلاش
لیک این دانشجویان آش و لاش
قدر استادان نمی دانند هیچ
می دهند افسوس، هی گیر سه پیچ
می نخوانند این دروس شیک را
جزوه های عهد ژوراسیک را
نمره را اینجا نه راحت می دهند
کی به سعی و استقامت می دهند
بر پسرها خشکه است و رشوه است
ما بقی! را چشمک است و عشوه است
عده ای چشمک چرانی می کنند
عده ای تیکه پرانی می کنند
عده ای هم نعره هایی بس قوی
می کشند و خب به قول مولوی:
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
وقت ارزشمند ما چون باد بود
بدتر از دانشجویان، استاد بود
بود فکرم: هر چه دانشگاهی است
اسوه ی دین داری و آگاهی است
فکر می کردم که اینجا سنگر است
دیدم اینجا از جهنم بدتر است
عرف و ارزش ها همه از یاد رفت
آرزوهایم همه بر باد رفت
بگذرم ای بچه ی ناز و خفن
بشنو ذکر هم اتاقی های من
چون تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم
بر در و دیوار عکس مبتذل
زوج ها همدیگه رو کرده بغل...
آن طرف یک پوستر از گلزار بود
این طرف هم خانم افشار بود
گوشه ای یک نوجوان ایکبیری
دور گوشش گوشیِ «ام. پی. تیری»
گوش ها پر گشته  از صوت غنا
آه از این خواننده های ناقلا!
یک طرف سیگار غم در زرورق
یک طرف بُر خورده ایمان با ورق