یه بچه 3 ، 4 ساله

یه بچه 3 ، 4 ساله تو مطب دکتر اومد یک هسته هلو داد بهم منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز
چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش
این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!
می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت عاقا این بچس، سگ نیست!
طرف بابای بچه بود :| :| =))))))))))))


امروز سوار تاکسی شدم، کرایه میشد پونصد تومن... منم یه پونصدی پاره از یه راننده ی دیگه گرفته بودم گفتم بذار قالبش کنم به این بنده خدا و خلاصه همینجوری که تو فکر پارگی پولِ بودم ، یه هو دیدم رسیدم به جایی که باید پیاده بشم
میخواستم تیریپ شخصیت بذارم واسه راننده مِن بابِ پارگی پونصدی، بگم "آقا من همینجا پیاده میشم، ببخشید پولم پارست"
که دیدم دارم از جایی که باید پیاده بشم رد میشم... یه هو حول شدم گفتم:
"ببخشید آقا... من همینجا پاره میشم!!!"
:|


ماه رمضان پارسال بود! هیچکسی هم خونه مون نبود و تنها بودم! حوصله ام بدجوری سر رفته بود! رفتم اتاقم، داشتم همینجوری بین کتاب هام گشت میزدم که یهو چشمم خورد به یک کتاب آموزش آشپزی، که روز تولدم، یکی از دوستان دانشگاهی واسم هدیه گرفته بود!
منم که عاشق ابتکار های جدیدم، جَو منو گرفت و خواستم واسه ناهار یه چیزی درست کنم که انگشت هامم باهاش بخورم! (اصلا هم حواسم نبود که روزه ام، اصلا…)!
رفتم بیرون خرید و برگشتم خونه! طبق کتاب همه ی کاراش رو کردم و بعد از یکی دو ساعت تونستم غذا رو حاضرش کنم!
یه قاشق که تست کردم گفتم به به! عجب غذایی شده و مامانم باید به همچین پسری افتخار کنه! خلاصه جاتون خالی، نشستم خوردمش! یه ذره هم تو یخچال نگه داشتم بمونه تا خلاقیتم رو به رُخ مادرم بکشم! بعد از نیم ساعت دیگه اش گرفتم خوابیدم، بعدش که بیدار شدم، یه دل درد شدید گرفته بودم که بیا و ببین! گلاب به روتون همش میرفتم WC! فکر میکنم نزدیکای ساعت پنج بود که مامانم رسید و منو تو اون وضعیت دید و منم کل داستانو واسش تعریف کردم که چی شده! هم کتابو بهش نشون دادم و هم وسایل مورد نیازی که هنوز از تو آشپزخونه جمع شون نکرده بودم و روی اُپِن بودن!
مادرم برگشت بهم گفت: پسره ی دیوونه، اولا: تو فرق بین آب و عرق نعناع رو تشخیص ندادی؟؟ دوما: این روغن زیتونه، نه روغن مایع! سوما: این منظورش فلفل دلمه بوده، نه فلفل! چهارما: ادویه هم باید میریختی، پس ادویه ات کووو؟؟ پنجما: تو اصلا میدونی یک حبه یعنی چقدر؟؟؟ اصلا اینارو بیخیالش، بگو ببینم، خِیره سرت مگه تو روزه نبودی؟؟؟


 

  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۱
ساحل
خعلییییییییییییییی با حال بو د
دستتون مرسی


سمانه

اکی.

خوشوقتم.

 

سمانه

سلام.

آره دیگه مطالب جدیدتون که تموم شد.

گفتم بقیه سایتو بچرخم.

ههه

شما؟

فامیل دور
سمانه

دیگه آشپزی پسرا س دیگه.

از این بیشترم ازشون انتظار نمیره.

خخخخخخخخ

خوبه باز خودش خورده فقط!

بله

زدی تو آرشیو هااااااااااا
Anonymous M
پدرم در اومد تا همه ی مطالب رو لایک زدم :دی

اصن یه وضعی بود

راسنی 18 اسفند تولدمه از حالا بفکر کادو باشیداااااااااااااا :دی


مثل همیشه مطالبتون زیبا و جذاب بود :)
دم شوما گرم
پیشاپیش تبریک
با بهترین ارزو ها
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By 2funny Powered by didestan