.: شرکت مادر تخصصی جوک ،اس ام اس ،سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

۱۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مطلب طنز» ثبت شده است

شهین خانوم اینا

کلاه قرمزی: آقای مرجی،شما میدونستی عباس آقا

غیر از شهین خانوم یه زن دیگه هم داره؟

مجری: زندگی مردم به ما چه ربطی داره!؟

کلاه قرمزی: بله منم دیدم به ما مربوط نمیشه رفتم

به یکی گفتم که بهش مربوط میشد

مجری: کی؟

کلاه قرمزی: شهین خانوم!

مجری: بچه مگه تو فضولی!؟ اگه زندگیشون خراب بشه

میتونی خودتو ببخشی!؟

کلاه قرمزی: مگه من مثل شمام که پدر مارو درمیاری تا ببخشیمون!؟ سه سوت خودمو میبخشم تازه به خودم جایزه هم میدم!

مجری: اصلاٌ کی به تو گفته عباس آقا یه زن دیگه داره؟

کلاه قرمزی: امروز کله ی عباس آقا رو دیدم،دوتا فرق داشت...میگن هرکی سرش دوتا فرق داشته باشه دوتا زن میگیره

مجری: بچه این حرفا همش الکیه!

کلاه قرمزی: اتفاقاٌ خودم هم شک کرده بودم،اگه اینجوری بود که شما با اون فرقی که رو کله ت داری باید حرمسرا راه مینداختی!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب"مجراهای آغوی همساده سطل آب جوش"

مجری: آقای همساده چرا اینجوری شدین!؟ سوختین!؟
همساده: آقو این دیو شما گفت در راستای کمک به بیماران ALS یه سطل آب جوش بریزیم رو خودمون
مجری: منظورش آب یخ بود!
همساده: واقعاٌ خیلی قشنگ تر میشد اگه شفاف سازی میکرد!
مجری: خب چرا نرفتین بیمارستان!؟
همساده: رفتیم،جریان رو براشو تعریف کردیم در حالی که به شدت منتظر بودیم ازمون تقدیر شه مارو بخاطر هدر دادن آب گرفتن به حد مرگ زدن بعدم عین سگ از بیمارستان انداختن بیرون!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب"ماجراهای آغوی همساده وآثار باستانی"

مجری:بچه ها امروز موضوع ما درباره آثار باستانیه
آقوی همساده:آقای مجری گفتی آثار باستانی من یاد خاطرات بچگیم افتادم!
مجری:حب برامون بگین

آقوی همساده:کاکو این بابای ما وقتی من 4 ساله بود ورزش شاد و مفرح کتک زدن رو ب صورت حرفه ای شروع کرد..!در همین راستا ی روز جوری منو کتک زد ک من کارم به بیمارستان کشید و اونجا سر تا پای منو باند پیچی کردن!!
مجری:آخی!چرا پدرتون کتکتون میزد؟
آقوی همساده:خدا بیامرز خودش هم نمیدونست چرا میزنه!!حتی ی بار یکی از اقوام پرسید کاکو تو چرا این بچه رو اینقدر میزنی مگه چ کار کرده؟بابام گفت:اگ میدونستم چ کار کرده ک میکشتمش!!
مجری:آخه مگه میشه؟؟!
آقوی همساده:هاهاهاهاها منم همینو میگفتم ولی میشد دیگ!خلاصه از بیمارستان ک در اومدیم داشتیم میرفتیم ک من افتادم توی گل!!بابام هم از فرصت استفاده کرد و منو ب عنوان مومیایی تو بازار سیاه به فروش رسوند!
مجری:من ک نمیدونم چی بگم!
آقوی همساده:من خودم هم نمیدونم چی میگم!سرتون رو درد نیارم بابام منو ب بالاترین قیمت فروخت ولی از سازمان میراث فرهنگی مصر اومدن رو مو تحقیق کردن معلوم شد تقلبی نیستم !هیچی دیگ منو با مومیایی فرعون اشتباه گرفتن و منو ب مدت 5 سال و 1 ماه توی موزه نگه داری کردن!یعنی تاریخی شدم آقو له له شدم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب(استاد طوطی ها)

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد،
طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.
فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و
دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت،
رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه...
چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و
طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود،
گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه...
چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه...
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که
بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود....
انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند،
حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه،
حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه،
اصلا هیچ کاری نمی کنه...
اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محدثه محزون

من لباس مشکی مجلسی ندارم!!!

اینکه تو سه سوت یه نفرو از ذهنم پاک و سانسور میکنم نشون میده

بنده علاوه بر کودک درون یه ضرغامی درون هم دارم

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

پسره به دوس دخترش میگه اگه من بمیرم چیکار میکنی ؟؟ میگه : . . . . . . . . . . وااااای خدا نکنه دیوونه (( من لباس مشکی مجلسی ندارم .

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

ﺍﮔﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﻟﺖ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻦ ..

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

بعضى ها توىِ دل ما جا دارن، اینا جاشون امنه و موندنیَن
بعضى ها هم هستن که توىِ روده ىِ ما جا دارن، متأسفانه اینا رفتنیَـن

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

یکی از دو راهی های سخت زندگی وقتیه که!
بعد از یه امتحان نمی دونی جزوه رو پرت کنی بیرون یا نگهش داری برا ترم بعد

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

راننده پراید بزن بغل.

خواهرتونن؟

- نه.

خانومتونن؟

- نه.

اصلا نسبتی دارین؟!

- نه!

به هر حال خیلی به هم میاین! کاش با هم ازدواج کنین! بچه تون خوشگل میشه!!

“گشت ارشاد، طرح افزایش جمعیت”

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

امروز تو تاکسی نشسته بودم 1 دفه دختره گفت چی؟
من : هیچی
دختره : چی؟
من : به جان خودم هیچی
دختره : چی؟
من : خدا شاهده هیچی
دختره : چی؟
من : اقای راننده جان مادرت وایسا میخوام پیاده شم
راننده : بشین سر جات خانم داره عطسه میکنه

تـــوفانی:) جوک و اس ام اس و مطالب طنزبرای مشاهده کلیک کنید

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب ( آسایشگاه )

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت:آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه,من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا,این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.... قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا,اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم,گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری,شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت ۴ ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده ,باید تسویه کنیدحالا از من هی غلط کردم و اینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن آخر چک و نوشتم دادم دستش,ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم ,هر چند که پسرش خیلی نامرد بود.اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه ,رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد ,بیا تو مادر...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب ( تخم مرغ )

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش. باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک..... . . زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب ( مرگ)

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت … مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا … مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر … مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره… توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت … مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت… مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه … مرگ وقتی بیدار شد گفت .... . . دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب ( قاچاقچی)

حتما بخونید، خیلی جالبه: مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: در کیسه ها چه داری؟ او می گوید: " شن" مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه! بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند ...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب(مجراهای جالب آقوی همساده: "مالیات")

آقو ما یه روز داشتیم از کنار اداره مالیات رد میشدیم یه آقویی اومد گفت : ساده ! رئیس کارت داره . 
رفتیم اتاق رئیس گفت آقو شما 500 هزار تومن مالیات بدهکاری .
گفتم آقو ما کاسبی نداریم درآمدی نداریم ، مالیات چی چی رو بدیم ؟
گفت میتونی اعتراض بزنی بری کمیسیون تجدید نظر 

آقو رفتیم کمیسیون گفتیم آقو ما درآمدی نداریم چه مالیاتی بدیم ؟
گفتن شما به دلیل عدم درآمد و کمک نکردن به تولید ناخالص ملی و تبدیل شدن به انگل اجتماع جریمه میشی 1میلیون باید بدی . 
همونجا عندالمطالبه ازمون گرفتن مثل زباله پرتمون کردن بیرون .
ینی آقو داغون شدیم .شخصیتمون له له شد . آس و پاس شدیم هااااااا . 
له له هستیم الان :))))))

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محدثه محزون

ماجراهای آقوی همساده : “عشق مادری!”

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما بچه بودیم یه روز ننه مون مارو برد خرید،خواست یه آبمیوه گیری بخره ۳۰تومن کم آورد چشمش خورد به ما بلندمون کرد گذاشتمون رو پیشخون مغازه به آقوی فروشنده گفت این بچه رو چند ورمیدارین!؟ آقوی فروشنده هم یه نیگا به ما انداخت گفت مدلش جدیده ولی کارکردش زیاده،دست چپش هم که رنگ داره،صندوق عقبش هم که جا باز کرده درش بسته نمیشه(که البته ای آخری تقصیر ما نبود،از فشار تحریمها بود!)…خلاصه ۲۵تومن بیشتر قیمت گذاری نشدیم ننه مون نتونست آبمیوه گیریو بخر عصبانی شد وسط پاساژ افتاد رو ما به حد مرگ کتکمون زد بعدشم ولمون کرد رفت…

مام دیدیم گم شدیم یه پلیس دیدیم رفتیم بهش گفتیم “آقو پلیس مهربون…” ظاهراٌ طرف ۴ماه بود حقوق نگرفته بود اعصابش خورد بود قبل اینکه جمله مون تموم شه با لگد زد تو سرمون ۶متر پرت شدیم وسط خیابون ۱۳تا ماشین از رومون رد شدن له له شدیم…بردنمون بیمارستان از شانس ما دکترای بیمارستان در اعتراض به عدم همکاری شرکتهای بیمه اعتصاب کرده بودن یه دامپزشک آوردن بالا سرمو، نمیدونیم با ما چیکار کرد که الآن ۴۷ساله آدرنالین خونمون که میره بالا شروع میکنیم ها ها ها واق واق واق واق…!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب(ماجراهای آقوی همساده : “برنده قرعه کشی !”)

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما یه بار تو قرعه کشی بانک ۱۵۰میلیون تومن برنده شدیم! درحالی که جهان در پی این خوش شانسی ما در بهت فرو رفته بود یهو یه اتفاقی افتاد که همه چی رو به حالت عادی برگردوند…عکس ما به عنوان برنده بزرگ این قرعه کشی تو یکی از روزنامه ها چاپ شد،ملت حالشون از دیدن چهره کریح ما بهم خورد روزنامه خوندنو بیخیال شدن،سرانه مطالعه در ایران اومد پایین،مسئولین مارو مقصر دونستن ۱۵۰میلیون جریمه مون کردن،البته این آخر ماجرا نبود…

 

ظاهراٌ سردبیر روزنامه قرار بود اون روز پول ببره خونه تا زنش بره یه سرویس طلای جدید بخره که تو مهمونی فردا باهاش چشمای بیتا جونو در بیاره،بیچاره نتونست پول جور کنه خانومش با ماهیتابه کوبوند تو سرش طرف حافظه ش قاطی کرد از اونموقع تا حالا هر روز که از خواب پامیشه فکر میکنه همون روز اوله دوباره عکس مارو تو روزنامه ش چاپ میکنه! الآن ۱۸ساله من روزی ۱۵۰میلیون جریمه میشم! ها ها ها ها ها…من نمیفهمم ملتی که شام ندارن بخورن سرانه مطالعه به چه دردشون میخوره!؟ خانومای عزیز که وضعیت اقتصادی موجودو میبینن چرا از شوهراشون توقع بیجا دارن!؟ اصلاٌ آقو من چرا نمیمیرم از این زندگی خلاص شم!؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب(ماجراهای آقوی همساده : “ازدواج اجباری !”)

آقو ما یه بار رفتیم دخترمونو از همون کودکی با مسئله حجاب آشنا کنیم دیدیم روسری رو سرش نمیکنه برا اینکه تشویق بشه ما هم یه روسری سرمون کردیم،یهو پسر همسایه در زد ما هم با عجله رفتیم درو وا کنیم یادمون رفت روسری رو ورداریم پسر همسایه چشمش که به ما افتاد یه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون خواستگاری کرد مام تو این عصر بی شوهری از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده رو کردیم جواب بله دادیم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…

 

آقو مادرشوهرمون گفت برای اینکه عروس من شی باید این امتحانو بدی،این دوتا تخم مرغو بگیر باهاشون بیف استروگانوف درست کن! مام کم نیاوردیم ۳روز تمام رو تخم مرغا نشستیم جوجه شدن،جوجه هارو بزرگ کردیم مرغ شدن رفتیم فروختیمشون باهاش مواد بیف استروگانوف خریدیم درستش کردیم مادرشوهرمون اومد تست کرد دید نمکش کمه ۴امتیاز ازمون کم کرد گفت نمیتونی عروس من شی نامزدمون نتونست این شکست عشقی رو تحمل کنه خودشو کشت خونواده ش رفتن بخاطر بازی با احساسات بچه شون از ما شکایت کردن ۴۸سال رفتیم حبس…ها ها ها ها ها…راستی دخترمون هم ۲۰سالش که شد رفت آمریکا مدل لباس شد! ینی از هر نظر داغونما داغون!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان آخر شب(ماجراهای آقوی همساده : “مهد کودک !”)

ماجراهای جدید آقوی همساده,مطالب طنز,ماجراهای جدید آقای همسایه

آقو ما یه روز با خانوممون رفته بودیم مهد کودک که بچه خواهرمونو بگیریم…اونجا که رسیدیم یهو یکی از ای بچه ها دوئید اومد تو بغل ما گفت سلام بابا جون! مام یکم خندیدیم برگشتیم زنمونو نگاه کردیم دیدیم داره دقیقاٌ همونجوری به ما نگاه میکنه که حسن نصرالله به بنیامین نتانیابو! نگاه میکنه! آقو جلو چشم بچه های مردم افتاد رو سرمون مارو به حد مرگ زد! دیدن ای صحنه ها رو بچه ها تاثیر گذاشت دارای خوی وحشی گری شدن خونواده هاشون رفتن از ما شکایت کردن ۲۴سال رفتیم حبس…

 

تو حبس این داستانو برا یکی از زندانیا تعریف کردیم از شانس ما بابای بچه هه بود بخاطر همین تو این ۲۴سالی که تو حبس بودیم روزی ۱۸ بار کتکمون میزد…از حبس که اومدیم بیرون او بچه هه رو دیدیم که دیگه ۲۷ سالش شده بود تا مارو دید چون پدر خوبی براش نبودیم اونم گرفت یه فصل کتکمون زد…ها ها ها ها ها ها…یعنی در ای جریانو بنده به طور کامل استخون بندی خودمو از دست دادم و الآن به معنای واقعی کلمه له له هستم!***

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان اخر شب ... ( دکتر )

یک دکتر رفت کلانترى تا براى همسر گم شده اش فرم پر کنه !

دکتر : زنم رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟

دکتر : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

دکتر: یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

دکتر : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

دکتر : والا هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

دکتر : پیراهن !؟ …یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

دکتر : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

دکتر: یک AUDI مشکى A8 . با موتور V6, حجم 3000 سوپرشارژ با333 اسب بخار قدرت و دور موتور و تیپ ترونیک هشت سرعته اتوماتیک با قابلیت تبدیل به مد دستى و تمام چراغهاش فول LED با دیود هاى تنظیم نور براى تمام فانکشنهاش و……یک خراش خیلى کوچولو هم روى در جلویى سمت شاگرد… (دکتر به اینجا که رسید زد زیر گریه !!…)

پلیس :(متاثر!!)…: گریه نکنید ! ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !!!

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب ( قمار باز )

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯﯼ ﺍﺣﻀﺎﺭﯾﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺮﻭﺩ. ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ به همراه ﻭﮐﯿﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﺪ ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪگی ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ. ﮐﺎﺭمند ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﮔﻔﺖ : ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!! ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ ؟ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﻣﺜﻼ ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ !

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محدثه محزون

قورمه سبزی!کرفس!

یکی از دلایلی که سرخپوستا همیشه به قطارا حمله می کردن این بوده که دود قطار به زبون اونا فحش ناجوری میشه !
برید حال کنین با این اطلاعات جغرافیایی و بومی شناسی که به رایگان در اختیار عموم میزارم.
.
.
زنه تو کار پرورش تمساحه ، دارن باش مصاحبه میکنن میگه تمساحها بر خلاف ظاهر خشنشون باطن لطیفی دارن ؛ حالا تمساحه اون پشت داره قفسو جر میده هااا !!!
حالا از اینا بگذریم زنه میگفت دندوناشم مسواک میزنیم !!!!!!!! من به شخصه آخرین باری که مسواک زدم اینجاها بیابون بود …
از اینم بگذریم طرف داشت برنامه غذایی تمساحو بررسی میکرد میگه این وعده رو نخورد ، فک کنم از رنگ غذاش خوشش نیومده !
الان سوالی که واسم پیش اومده اینه : خدایا نمیشد منو تمساح بیافرینی ؟؟؟
.
.
ملت یه پاشون آنتالیاس یه پاشون جزایر قناری ؛ اونوقت من جفت پاهامو کردم تو یه سوراخ شورتم !
.
.
یکی از فانتزیام اینه که زنگ بزنم به خودم ، بعد بگم الو ؟ بعد خودم بگم : قربون الو گفتنت برم من !!! بعدم خودم خجالت بکشم قطع کنم تلفنو …
چن دفه هم امتحان کردم ولی لامَصّب همش اِشغال بود !
نگرانم ! نمیدونم دارم با کی حرف میزنم ؟؟؟!
فرستنده : سهیل
.
.
خورشت قرمه سبزی و خورشت کرفس مثل بچه های یه خانواده هستن که یکیشون دکتر شده اون یکی توی سبزی فروشی شاگردی میکنه !
.
.
به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم
بگویید که در این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان
بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفهاست
بگویید دوستت دارم ، بعدشم خیانت کنین دهنشون س.ر.ویس بشه !!!
این قرتی بازیا چیه ؟؟؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محدثه محزون

بارونو دوس دارم هنوز

اعتراف میکنم ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻐﺰ ﭘﺴﺘﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺎﻡ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻮﺭ ﭘﺴﺘﻪ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ میک ﺑﺰﻧﻢ !!!
ﺧﺪﺍﻳﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺿﺎﻳﻊ ﺑﻮﺩم
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﻳﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﮑﻞ ﺑﻮﺩﻧﻢ میوﻓﺘﻢ ﺍﺯ خداوند طلب آمرزش میکنم !
 ***
گمراه کننده ترین چیز تو دنیا بعد از آدرس دادن اصفهانیا و قبل از شیطان رجیم همانا تخمه ژاپنیه تو آجیله که فیگور بادوم به خودش میگیره !
 ***
بعضیا یه جورى بوق خورى میکنن عادم هوس میکنه !
 ***
شمام وقتی حوله تون رو میندازین رو شونتون حس سزارهای رومی بهتون دست میده یا فقد من دیوونه ام ؟؟؟
 ***
بارونو دوس دارم هنوز
چون هم هوا رو با طراوت میکنه هم آلودگی هوا رو کاهش میده و منابع آبی هم بیشتر میشه !
چیه ؟ نکنه انتظار داشتی عاشقانه ش کنم ؟!؟!
 ***
ژلوفن میگه غلط کرده سرت درد میکنه ، مگه من مُردم ؟ در صورتى که استامینوفن فقط میگه توکل به خدا ، ببینیم چى میشه !
 ***
شلغم چیست ؟
به غمی که لنگ می زند و درست نمیتواند راه برود می گویند !
 ***
به قلبم گفتم:چرا خوابم نمیبرد ؟ این بی خوابی ها از کجاست ؟
جواب داد : زر مفت نزن ؛ ادای آدمای دلشکسته رو هم درنیار ! یادت رفت بعد از ظهر عین خرس قطبی خوابیدی ؟
جوابش منطقی بود کاملا
قلبمم اعصاب نداره
قلبمونم بیشعور شد رفت !

 ***

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محدثه محزون

به ارواح جدم نیستی در حدم!!

هواپیمای گمشده مالزی شاید تو اقیانوس هند پیدا بشه اما آجیل شب عیدی که مادرا تو ۴۰متر خونه قایم میکنن هرگز پیدا نمیشه !

 ***
یه سوال فنی :
سال ۹۳ با جمعه شروع میشه ، با جمعه هم تموم میشه
بین التعطیلین حساب نمیشه ما چمدونامونو ببندیم ؟؟؟
 ***
تنها طرحم برای آینده اینه که اصلا در موردش فکر نکنم !
 ***
پسره پست گذاشته : بعد از رفتن تو مثل فرهاد شدم در حسرت چشمان لیلی !
والا تا جایی که من میدونم فرهاد عاشق شیرین بود نه لیلی !
نمیگم عاشق نشید ولی خواهشا وقتی شکست عشقی میخورید قبل پست گذاشتن یه نگاهی به کتاب ادبیاتتون بندازید …
 ***
جمعه باشه
هوا هم بارونی باشه
روز آخر تعطیلات هم باشه
شنبه هم کلاس داشته باشی
دیگه ادامه نمیدم کافیه
سینه بزن لامصب …
 ***
کودک درونم هفته ی بعد عروسیشه اونوقت من هنوز دنبال مخاطب خاص می گردم !
 ***

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﯾﻪ ﻧﯿﺴﺎﻥ ﻭﺍﻧﺖ ﺩﺍﺭﻩ ، ﭘﺸﺘﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
“ﺧﻼﻑ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ”
ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﻭﺍﻧﺘﺶ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺯﺩﯼ …
خلاف :P
اشکهای مادر o.O
نیسان وانت :|
 ***
پسره آلومینیوم بزنی دوره دماغش ۱۵تا کانال دیجیتال رو بدون پارازیت میگیره بعد استاتوس داده : به ارواح جدم نیستی در حدم !

 ***

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان اخر شب (توماس هیلر ...)

داستان آخر شب ...

توماس هیلر (مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال) و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود. پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی. ”زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین”

دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه  

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پسرخاله :)

داستان آخر شب ( زن موفق ...)

داستان آخر شب ...

پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره! خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند. خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و... علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند. خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟ این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!

دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 هم فراموش نشه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پسرخاله :)

مریلین مونرو و آلبرت اینشتین

می گویند “مریلین مونرو” یک وقتی نامه ای به “آلبرت اینشتین” نوشت با این مضمون که :
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو ، چه محشری می شوند ؟!؟!
“اینشتین” در جواب نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم ؛ واقعا هم که چه غوغایی می شود ولی این یک روی سکه است ، فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی برپا می شود !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

برناردشاو

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت :
آقای شاو وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است !
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد :
بله ! من هم هروقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

نه من دارم میرم!!!

یه سوالی هست بدجور ذهن منو مشغول کرده ، منفی جمله ی “من دارم میرم” چی میشه ؟

من دارم نمیرم !
من ندارم میرم !
نه من دارم میرم !!!
 ***
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎﻡ ﺑﺎﺱ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ !
 ***
ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﺍی ﺍﺯ سینگلی ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰنم ، ﺑﻮﻕ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﻌﺪ ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺫﻭﻕ ﻣﻴﻜﻨﻢ !
 ***
تصمیمش جرئت میخواهد
طپش ، هیجان ، سقوط آزاد
جرئت داری دوباره امتحان کن !
“ازدواج مجدد آقایان”
 ***
مورد داشتیم دختره عاشق پسره شده
پسره گفته بیخیال من شو ، من جای خواهرتم !
 ***
مورد داشتیم دختره از رو آگهی همشهری مخاطب خاص پورشه دار پیدا کرده !

 ***
به مامانم میگم گشنمه ، میگه : عزیزم نون هس ، تخم مرغ هس ، روغنم هس
برو هر چى دوس دارى و دلت میخواد درست کن بخور !
هنوز که هنوزه نتونستم اون قسمت هرچی دوس داری درست کن رو هضم کنم …

 ***

مورد داشتیم پسره با باباش رفته بیرون ، پلیس پدره رو گرفته گفته خانم کی باشن ؟

 ***

چیپسی خواهم خرید
بالنی خواهم ساخت
تا ابد خواهم رفت …

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محدثه محزون

چرچیل

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره و وقتی به محل میرسن به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه نمیشه چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل رو گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد و به راننده ۱۰پوند میده.
راننده میگه : گور بابای چرچیل ، هروقت خواستی برگرد !

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محدثه محزون

یک لقمه نان!

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید :
شما برای چی می نویسید استاد ؟
برنارد شاو جواب داد : برای یک لقمه نان !
نویسنده جوان برآشفت که : متاسفم ! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم !
و برنارد شاو گفت :
عیبی نداره پسرم ، هرکدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

نانس آستور

نانسى آستور (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت : من اگر همسر شما بودم توى قهوه تان زهر مى ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم مى خوردمش !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

ولی من اینکارو می کنم

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد میشده که از رو به رو یکی از رقبای سیاسی زخم خوردش میرسه ، بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن ، رقیبه میگه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه !!!
چرچیل در حالیکه خودش رو کج میکرده میگه : ولی من اینکارو می کنم !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

بیماران روانی

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟؟؟!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

اینورش دیب داره اونورش دیب داره!

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟

یارو می گه: بابا دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:

تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،

نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.

یکی از کارمندای داروخونه

میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.

فکر کنم بفهمه

این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی

مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع

برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو

میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره

کارمنه می گه: که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو میگه: آره،

همونه.

کارمند میگه: داریم! چطور

نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که

بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی

یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه

چیه؟

می گه: بابا همون که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می

گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد.

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

مسافران اتوبوس

یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

سه تا زن...

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

 

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود . 

 

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .


 

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
اما روز اول چیزی ندیدم !
روز دوم هم چیزی ندیدم !
روز سوم هم چیزی ندیدم !

ولی خدا رو شکر روز چهارم با چشم چپ یکم دیدم!!!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

تاحالا دقت کردین؟

دقت کردین هرچی بیشتر آهنگ داشته باشی بیشتر نمیدونی چی گوش کنی ؟
.
.
دقت کردین هرچی هدفونت گرون تر باشه ، سیمش نازک تره ؟
.
.
دقت کردین که ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻭﺳﻂ ﻏﺬﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺁﺏ ، ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻭﺳﻂ ﻏﺬﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻭﺭﺩﻥ قاشقیه که یه دونه کم آورده شده ؟
.
.
دقت کردین ناخن گیر تنها چیزیه که تا به امروز تکنولوژی روش اثر نذاشته ؟
.
.
دقت کردین این موهای زاید بدن رو هرچی بزنی ، بری عمل کنی ، لیزر کنی ، اصلا اون قسمت رو ببری بندازی دور ولی بازم در میان ؟ ولی فقط کافیه یه قسمت از صورتت زخم بشه یا کله ت بخوره به یه جا بشکنه ، یعنی عمرن اگه اون قسمت مو در بیاره ؟؟؟
.
.
تا حالا دقت کردین هر وقت بحث مدرسه تیزهوشان پیش میاد ، اکثرا قبول شدن اما نرفتن ؟
.
.
تا حالا دقت کردین وضعیت یه جوری شده که “خانمِ یه دکتر” بودن از خودِ “خانم دکتر” بودن با کلاس تر جلوه میکنه ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

ماجراهای جالب آقوی همساده : “لوبیای سحر آمیز !”

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

آقو ما یه مدت وضع مالیمون خراب بود یه گاوی داشتیم گفتیم بریم اینو بفروشیم…رفتیم بازار یه پیرمردی دیدیم گفت گاوتو بده من بهت لوبیای سحرآمیز بدم،آقو گاوو دادیم لوبیاهارو گرفتیم بردیم کاشتیم فرداش درخت در اومد از درخت رفتیم بالا رسیدیم به خونه یه غول یه مرغ تخم طلا ازش کش رفتیم برگشتیم پایین تا پامون رسید به زمین دیدیم اومدن جلبمون کردن!

 

گفتیم چرا؟گفتن شما بخاطر کشت غیر اصولی خاک منطقه رو ضعیف کردین 14تا خانواده بدبخت شدن! گفتیم کاکو صبر کن الآن یه تخم طلا بهت میدم شمام بیخیال ما شو…به ای مرغو گفتیم یه تخم طلا بذار گفت من در اعتراض به کاهش قیمت طلا در بازارهای جهانی دیگه تخم طلا نمیذارم!

ماجراهای جالب آقوی همساده, مطالب طنز, ماجراهای آقای همسایه

گفتیم حداقل دوتا تخم مرغ معمولی بده تو زندان نیمرو کنیم گفت تخم مرغ معموای تو کلاس کاری من نیس!ها ها ها ها ها ها ها…مارو که داشتن میبردن زندان وسط راه رسیدیم به اون پیرمردو دیدیم مازراتی زیر پاشه!!! گفتیم کاکو چی شد پولدار شدی!؟ گفت اون گاوو که به من دادی روزی  25 تا گوساله طلا میزاد!…ها ها ها ها ها ها ها…آقو به نظر من آدم همیشه باید قدر چیزایی که داره رو بدونه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

جنگل های آمازون

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!

***

یارو میره سمعک بخره فروشنده میگه: همه جورشو داریم از هزار تومنی تا یک میلیون تومنی.

 طرف میپرسه: هزارتومنی اش چطوری کارمی کنه؟ فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف میزنند. 

***

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

انواع پیغام گیرا

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور


پیغام گیر سعدی


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه میم

شادترین داستان کوتاه

شادترین داستان کوتاه:
روزی مردی به دختری گفت: با من ازدواج می کنی؟ دختر گفت نه... و آن مرد یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد!
***
حیف نون می ره پیش دکتر متخصص. می بینه ویزیتش بیست هزار تومان شده!
به دکتر می گه: اگه تخفیف می دی، بگم کجام درد می کنه. و گر نه خودت بگرد پیداش کن!
***

حیف نون می ره پیش رئیس اداره و می گه: آقای رئیس! این اضافه حقوقی که به من دادین، در برابر این همه فعالیتی که من می‌کنم و دوازده ‌تا بچه‌ای که دارم خیلی کمه! رئیس می گه: در نظر داشته باش که ما اضافه حقوق رو به فعالیت توی اداره می‌دیم نه فعالیت توی خونه!
***
حیف نون شنای قورباغه می ره، لک لک میاد می خوردش!
***
مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پول هایم دوست نداری؟
زن: هزار تومان بده تا قسم بخورم!
***
چند دلیل عمده کشته شدن سربازان شهر حیف نون اینا:
۱- آزمایش ماشه تفنگ!
۲- پرتاب اشتباهی ضامن به جای نارنجک!
۳- سوراخ کردن ماسک شیمیایی برای ورود بهتر هوا!
۴- دنبال کردن پروانه در میدان مین!
۵- نگاه کردن به داخل لوله تفنگ جهت اطمینان از خروج صحیح گلوله!
علت بعضی ها نیز هنوز فاش نشده...!
***
زن به شوهرش: عزیزم! نظرت راجع به عشقمون چیه؟
شوهر: سعی کن ستاره ها رو بشماری، خودت می فهمی!
زن: وای عزیزم! یعنی بی نهایت؟
شوهر: نه عزیزم! یعنی تلف کردن وقته!
***
حیف نون می گه: ما آخر نفهمیدیم این حقوق بشر رو کی به حسابمون می ریزند؟!
***
یه روحانی تو اتوبوس موعظه می کرد که باید اسلام را پیاده کنیم...
آقاهه که اسمش "اسلام" بود از ته اتوبوس می گه: تو فضولی اسلام رو نکن، اسلام بلیط داره!
***
حیف نون می ره سلمونی، با صاحب سلمونی دعواش می شه. صاحب سلمونی می گه: گند زدم به پولی که تو دادی. حیف نون هم می گه: من هم گند زدم به سری که تو زدی!

***

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فامیل دور :)

یعنی این داستان و که خوندم تا 1ساعت میلرزیدمااا......حتما بخونید:|

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می خورد که واقعیه:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدریش تو شمال 

طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد یاد باباش افتاده که

می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. ۲۰کیلومتر از جاده دور شده بودم
که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
خیلی ترسیدم!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود!!!؟
۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پسرخاله :)

حیف نووووووووون

بالاخره فهمیدم چرا اینقد تو عروسیا بهت اصرار میکنن بری برقصی!

چون خودشون جا ندارن بشینن، بر که میگردی هم جا نداری هم میوه

تازه شیرینیاتم خوردن !

هر وقت دره این یخچال لامصــب رو باز میکنیم خالیه ها،

حالا اگه بخوایم یه قابلمه کوچیک

تو یخچال جا بدیم

باس یه ساعت پازل حل کنیم با محتویات ، تا بتونیم جاش بدیم ..!

حیف نون ﺗﻮ اتوبوس ﺗﺎ ﻧﺸﺴﺖ ﯾﻪ ﭼﮏ ﺯﺩ

ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﺶ!!!

ﯾﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﭼﺘﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟؟؟

حیف نون :ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻬﻮ ﺯﺭ ﺯﺭ

ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﮑﻨﯽ =))

اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی

چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده

هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید !!!

دختر ﻧﻮﺷﺘﻪ :

” ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﯼ،ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ “!

ﯾﻪ پسره ﺯﯾﺮﺵ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺟﺮﺍﺡ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺖ؟ !!

هیچی ترسناک تر از این نیس بیای خونه ببینی یکی اتاقتو تمیز کرده

حالا ۲ ساعت باید بشینم فکر کنم ببینم چی قایم کرده بودم و آیا کشف شده یا نه !

رو دسته صندلی نوشته بود وقتی زلزله اومد پشت صندلیو نگا کن

پشتشو نگا کردیم نوشته بود الان نه خره وقتی زلزه اومد !

دقت کردین وقتی میرین دکتر

مریض قبل شما ٣ ساعت تو اتاق دکتره

ولی وقتی نوبت شما که میشه دو ثانیه معاینه میشین و میایینبیرون! ؟

دانشجویی که توانایی اینو نداشته باشه ۲خط تقلب بکنه . . .
.
.
.
فردا چجوری میخواد توو این مملکت گلیم خودشو از آب بیرون بکشه ؟!
چجوری میخواد کار پیدا کنه ؟!
چجوری میخواد زندگی کنه ؟!
ها چه خاکی میخواد به سرش کنه عآآخه ؟! :|

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

برو کشکتو بسااااااااب

دیروز یه شیشه کشک خریدم: ۷۵۰۰ تومن!

گمونم از این به بعد “برو کشکتو بساب”

یه پیشنهاد تجاری موفق محسوب میشه!

 من که رکیک ترین فحش بابام ” دیوانه “

و مستهجن ترین حرف مامانم ” بی شخصیت ” بود شدم این!

خدایا به حق همین ماه عزیز بچمو به تو سپردم!

نقشه هایی که من تو دبیرستان در فرار کردن ازمدرسه داشتم
مایکل اسکوفیلد توی فرار از زندان نداشت
من حیف شدم!

ملت چه بیکارن !
یکی مزاحم میشد هی اس هی زنگ…جواب نمیدادم که بیخیال شه…
دیگه تماس نگرفت
بعد چند روز اس داده  :
ببخشید من چند روز مزاحمتون نشدم کار داشتم دستم بند بود ، شرمنده،چه خبر؟

تا خودکار رو دستت میگیری میخوای درس بخونی
میبینی استعدادت کمتر از پیکاسو و ﺍﺳﺘﺎﺩ فرشچیان نیست!

رفیق داداشم رفته بود مصاحبه برای استخدام:
+ امسال سال چیه؟
- نهنگ
+ پاشو برو به بعدی بگو بیاد تو

از تفریحات من تو دوران بچگی این بود که اب بریزم رو بخاری
صدای ” تـسس ” بده خرکیف بشم
اون موقه آیپد نبود که بازی کنیم ، با این چیزا سرگرم میشدیم !

بچه های دانشگا رو از روی محل نشستن سر کلاس طبقه بندی میکنم.
ردیف اول :حال به هم زن
وسطی ها :یه سلام علیکی داریم
ته کلاس :دمشون گرم.
اونایی که اصن کلاس نمیان: اینا رفیقمن

در خونه رو میزدن!
دخدر داییم ۵ سالشه!
جواب داد : کیه!؟
زن همسایه مون پشت در به شوخی گفت: منم منم مادرتون!
من رفتم در رو باز کردم, بنده خدا میخواس سکته کنه!
گفت : ببخشید مادرتون هستن؟ گفتم : نع ، فقط من و حبه انگور هستیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

استادِ بیشعور

پرده اول:زمان بچگی من،صبح موقع رفتن به مدرسه:
من:اقا جون پاهام حس نداره فکر کنم فلج شدم!میشه امروز مدرسه نَرَم؟!
بابام:پاشو بینم لندهور اگه بمیری باید بری مدرسه!!!
پرده دوم:زمان حال،صبح موقع مدرسه رفتن خواهرم(پیش دبستان)
خواهرم:بابا من نمیخوام برم مدرسه!
بابام:واسه چی دختر گلم؟
خواهرم:نمیخوام برم چون دوست دارم!
بابام:باشه عزیز دلم،بگیر بخواب،پتو رو بکش روخودت سرما نخوری!!!
این است سرگذشت خاک بر سری ما!!!
:|

ﺩﯾﺪﯾﻦ ﻇﻬﺮ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﭘﺎﻣﯿﺸﻪ
ﭼﻪ ﺣﺴﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟؟
ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻻﻣﺼﺐ ﺍﺻﻦ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺲ ﺷﺒﻪ؟؟
ﺭﻭﺯﻩ؟؟
ﻇﻬﺮﻩ؟؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ؟؟
ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ؟؟
ﺩﯾﺮﻭﺯﻩ؟؟
ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﯼ؟؟
ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﻥ؟؟
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ؟

من به احترامِ مادر استادم که چهار روزه مُرده؛
نرفتم دانشگاه،ولی استادِ بیشعور اومده که هیچی؛
کلاس رو هم برگذار کرده هیچی؛ درسم داده ..!
:|

بچه که بودم مغز پسته هامو میدادم به داداشم؛
در عوض ازش پوست شور پسته میگرفتم که بمکم!
هروقت یاد این اسکل بودنم میفتم از خانواده م خجالت میکشم
:|
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

دوربین مخفی

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺩ ﺷﺪﻡ ﯼ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭبرﻭ ﻣﯿﺎﺩ
ﺯﺩ ﺏ ﺳﺮﻡ
ﺳﻮﺳﮏ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯿﻢ "ﺍﺳﻤﺸﻮ ﮐﺘﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ" ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯿﻦ, ﮔﻢ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻭﯾﺴﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﻦ
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﺁﺩﺭﺱ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺳﮑﻪ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻐﯽ ﺯﺩ ﮎ ﮔﻮﺷﻢ ﺗﺎ 30 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺳﻮﺕ ﺑﻠﺒﻠﯽ ﻣﯿﺰﺩ
ﺍﻭﻣﺪ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﯿﺴﺴﺴﺴﺴﺴﺲ ﻓﺤﺶ ﻧﺪﻩ ﺯﺷﺘﻪ
ﮔﻔﺖ ﺯﺷﺖ ...
ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﻣﮕﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻣﺨﻔﯿﻪ?!
ﯾﻬﻮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﮐﯿﻠﯿﭙﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺟﺪﯾﯿﯿﯿﯽ? ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ
ﻣﺨﻔﯿﻪ? ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﻨﻢ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﻤﻮﻥ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮎ ﻧﯿﺸﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺷﺶ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ !!!!!!!!!!:|
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

آشپز که دوتاشد

امروز داشتم فکر می کردم اونقدری که جوونای ما در برابر فیلتر مقاومت کردن
متفقین در برابر هیتلر نکردن
:|

اگه بگی بی‌سوادی می‌گن بدبخت هیچ گهی نشد، ولی مثلن بگی فوق لیسانس داری می‌گن: خاک تو سرش با فوق لیسانس هیچ گهی نشد

ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻫﻨﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻮﺭی شده ﮐﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ تا ﺍﺯ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﻪ؛ 
ﺍﻭﻧﻮﺭِ ﻫﻨﺪ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﯽﺍﻓﺘﻪ ﺗﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ..

ایرانی ها میگن:
آشپز که دوتا شد؛ آش یا شور میشه یا بی نمک!
از این ضرب المثل میفهمیم که ریدن تو کارِ گروهی 
ریشه در گذشته های دور ایرانیان داره

ﺭﻭ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ عراق ﻧﻮﺷﺘﻪ :


ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﻮﺩ !!!

طرف از تو جهنم سرشو میبره تو بهشت میگه ذغال نمیخواید؟ میگن نه طرف میگه پس من یه موز برداشتم...

ﭘﺸﺖ ﯾﻪ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ... ﺍﻋﻮﺫ ﺑﺎﻟﻠﻪ ﻣﻦ ﺍﻟﻨﯿﺴﺎﻥ ﺍﻟﺮﺟﯿﻢ!! ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺒﺮﻡ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺷﺮ ﻧﯿﺴﺎﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ :خخخخخخخخ

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فامیل دور :)

یه زن دارم ماااااااااااااااااااه

یه زن دارم مااااااااااه
دست پخت عالی ، کدبانو ، پر احساس ، زیبا . . .
حجابش که ۲۰ . . .
خوش اخلاق و اهل فکر و . . .
خلاصه از خانمی هیچی کم نداره . . .
فقط مشکل اینه کهدقیقاً نمی دونم کیه و کجاست . . .
ولی عاشقشم ، خدا حفظش کنه

هیتلر:من در جنگ جهانی دوم 500هزار نفر را کشتم

صدام:من در جنگام 300هزار نفر رو کشتم

ناپلعون:من در خلال جنگهایم 50هزار نفر را کشتم

مدیر عامل سایپا:گوه نخورین بابا :|

ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺭﻭ ﺑﻐﻞ تاپاله ﺑﺰﺍﺭﻱ ﻣﮕﺲ ﺩﻭ ﺩﻝ ﻣﻴﺸﻪ. ینی در این حد :|

یه روز زمان جنگ موشکی زدند بغل حمام زنانه زنها لخت از حمام فرار کردن روز بعد جوانها شعار دادند:جنگ جنگ تا پیروزی - صدام بزن جا دیروزی

اینایی که به اینترنت اکسپلورر احترام نمیزارن !
همونان که پدر مادراشونو بعدها میفرستن خونه سالمندان 
:l

ﺍﻣﺮﻭﺯﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺪﺳـــــــــــــگ!
ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺁﻫﻮﺋﻪ ..!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فامیل دور :)

یه ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ

یه ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﻭﻧﯿﻪ
ﺳﻮﺍﻝ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺝ
ﻣﯿﻼﺩ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ
ﺗﻬﺮﻭﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ 5
ﺳﺎﻝ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻪ
ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﻮ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻣﯽ
ﺳﺎﺧﺘﯿﻤﺶ ،ﺑﻌﺪ
ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻩ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ ﺳﯽ ﻭ ﺳﻪ
ﭘﻞ ﺗﻮ ﭼﻨﺪ
ﺳﺎﻝ ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺗﻮ 6 ﺳﺎﻝ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻣﯿﮕﻪ
ﺍﮔﻪ ﻣﺎ
ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﻮ 3 ﺳﺎﻝ
ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺘﯿﻤﺶ ، ﺧﻼﺻﻪ ﭼﻨﺪ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻩ
ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻮﺍﻝ
ﺭﻭ ﻣﭙﺮﺳﻪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ
ﭘﻼﯾﺸﮕﺎﻩ ﭼﻘﺪﺭ
ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ
ﺳﺎﺧﺘﯿﻦ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺪﻭﻡ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎﻩ ،
ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻪ
ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﺁﺑﺎﺩﻧﯿﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ
ﻭﻻ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ
ﺩﺍﺷﺘُﻢ ﻣﯽ
ﺭﻓﺘُﻢ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮُﻡ ﻧِﺒﻮﺩِﺵ،ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻻ ﺳﺎﺧﺘﻨﺶ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فامیل دور :)

نحوه به هم زدن دختر و پسرای ایرونی

- ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺘﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺭﯾﺨﺘﺖ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ؟ ﻧﺒﺎﯾﺪﻡ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎ ﭘﺮﺗﻪ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻋﻮﺿﯽ ﺣﺮﻑ ﺩﻫﻨﺖ ﻭ ﺑﻔﻬﻢ ﺍﺻﻶ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﻭﺍﻗﻌﺂ ﮐﻪ ... ﺍﻧﻘﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺮﻭ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﯾﻪ ﺭﯾﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﺖ ﻫﺴﺖ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻓﻌﻶ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﯾﮕﺎﺗﻮ ﮐﻔﺶ ﺗﻮﺋﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻣﻦ؟ ﻣﻦ؟ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ـ ﺧﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﺧﺐ ﻣﻦ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ
ـ ﻫﺮﭼﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﯽ ...
- ﻋــــــــــﺸﻘـــــــــــــــــــــﻢ؟ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺩﯾﮕﻪ
ـ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺸﻪ ﻫﺎ !!!
- ﻣﺜﻶ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ـ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ
- ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﯽ ... ﭼﯿﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﺮﻩ؟ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻩ؟
ـ ﮐﻶ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ...
.
.
ﺑﺎﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ.. ﺑﺎﯼ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ .. ﻭﺍﻻ (((((((((((:

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه میم

مرتضی احمدی

مرتضی احمدی اینگونه گفت: من همه بازیکنان شاهین و پرسپولیس را می‌شناسم و قدیمی‌ترین هوادار پرسپولیس هستم. فکر نمی‌کنم مسن‌تر از من کسی مانده باشد و این خاطره را هم شاید هیچکس نشنیده باشد.
من کارمند راه‌آهن بودم. آن روز حقوق و مزایای خودم که 700 تومان می‌شد را گرفتم و از آنجا به جای خانه، یک راست به ورزشگاه رفتم تا بازی پرسپولیس با استقلال که آن زمان تاج بود را ببینم.
دل توی دلم نبود، بازی که شروع شد گفتم یا ابوالفضل‌ (ع) هر گلی که پرسپولیس بزند صد تومان را صدقه کنار می‌گذارم. پرسپولیس گل اول را زد، صد تومان از آن جییب در آوردم و در جیب دیگر گذاشتم. گل دوم را هم زدند، اینکار را کردم. همینطور گل سوم، چهارم و پنجم هم
زده شد. گل ششم که زده شد، گفتم: یا حضرت ابوالفضل (ع) غلط کردم، حداقل صد تومان برای خودم بگذار، من بدون پول چه کار کنم؟


خاطره احمدی که به اینجا رسید، سالن از خنده منفجر شد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه ایزدی

و دیگر هیچ....

جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم گوشیمم دستم بود داشتم با صدای بلند “انگری بردز” بازی میکردم یهو مامانم برگشت بی مقدمه گفت :

نگاه کن تو رو خدا ۳۰ سال بچه بزرگ کردیم که یا تو اتاقش بشینه مانیتورو نگاه کنه لبخند بزنه واسه خودش یا گوشیشو دستش بگیره با گوشیش کفتر بازی کنه !!!
***
بابام امروز ۱ تن هندونه خریده واسه گوسفندای بابا بزرگم و میگه : بخورن جیگرشون حال بیاد …
حالا من دیروز داشتم یه نصفه هندونه میخوردم بهم میگه : سگ خورش نکن اسراف کنی … قاشق بردار تهشو قشنگ بتراش وگرنه دیگه از هندونه خبری نیست …
یعنی بخوام به صورت ریاضی حساب کنم : من <<< گوسفند
***

پسر خالم ۲سالشه گرفتیمش با هزار زحمت آشغالای دماغشو خالی کردیم ، گریه میکنه گیر داده میگه بزارید سر جاش !

***
مامان و بابام چند شب پیش با هم دعواشون شد و مامانم قهر کرد رفت خونه مامانش اینا …
بابام گفت به جهنم خودم به تنهایی زندگی میکنم ! بعد از چند شب که کلی ظرف نَشُسته تو کابینت جمع شد ، دستارو زد بالا ظرفا رو بشوره ؛ دیدم زیر لب داره غر میزنه و میگه اینم شد زن ؟؟؟ ببین این قابلمه ها چقدر جرم گرفته سیاه شده ؟!؟!؟!
صدام زد آهای پسر بیا ببین انقدر ساییدم این قابلمه رو ، ببین چه برقی میزنه کیف کن برو برا مامانت تعریف کن …
رفتم نگاه کردم دیدم همه قابلمه های تفلون مامانم رو با سیم ظرف شویی به قدری ساییده که سفید شده !
فقط اب دهنم رو قورت دادم و آماده جنگی عظیم شدم …
***
مامانم به مدت یک هفته رفته خونه خالم ، مام داشتیم از گشنگی میمردیم و کل خونه هم ریخت و پاش بود …
براش اس ام اس دادم :
رفیق من سنگ صبور غمهام / به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم / چه دنیایه رو به زوالی دارم
مامانم تو جوابم نوشته بود :
تنهای بی سنگ صبور / خونه ی سرد و سوت کور
توی شبات ستاره نیست / موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد ، سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش
یه چندتا شکلک خنده شیطانی و زبون درآوردنم برام فرستاده بود !
خب مادر خانوووم الان چه وقته حاضر جوابیه ؟ پاشو بیا به خونه زندگیت برس دیگه
***
به بابام میگم : بابا نوشابه خریدی برام ؟
میگه : پوکیه عقل که داری میخوای پوکیه استخونم بگیری ؟؟؟
من :|
مهر پدری :|
نوشابه خانواده :|
و دیگر هیچ …
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون

عزراییل

روزی مردی که به ناچار رو به مسافرکشی آورده بود یک مسافر مرد را سوار کرد,که وی در صندلی جلو نشست.بعد از چند ثانیه از راننده پرسید که آیا او را میشناسد یا نه
و راننده جواب داد:نه . در همان لحظه راننده یک زن را سوار کرد.
دوباره آن مرد سوال خود را تکرار کرد و راننده همان جواب را داد
و این پرسش و پاسخ چند بار ادامه پیدا کرد که در بار آخر راننده با فریاد جواب داد که آن شخص را نمیشناسد.
در همان هنگام آن زن از راننده پرسید که آقا شما با چه کسی صحبت میکنید؟
کسی که در ماشین نیست
سپس راننده به ان شخص نگاه کرد که گفت من عزرائیل هستم وآمدم که تورا با خود ببرم.
ناگهان راننده ماشین را نگه داشت و پا به فرار گذاشت.

سپس آن زن و مرد سوار ماشین شده و به سمت خانه خود حرکت کردند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه حکیمی

برو در حیاطو ببند هواسرده!!!!!

دیشب خونه مامان بزرگم بودیم . یه دختر دایی دارم به زور قدش دو وجبه و تازه ۶ سالش شده . دیدم یه گوشه نشسته بدجوریم تو فکره . رفتم بهش گفتم چی شده عزیزم ؟! گفت به نظر تو وقتی عاقد ازم پرسید آیا بامهریه ۱۳۸۵ ( سال تولدش ) سکه وکیلم من بگم با اجازه پدر و مادرو بزرگترا بله یا نه سریع بگم بله ؟!

راستی مزدا ۳ داشته باشه بهتره یا سانتافه ؟!

من بینظیرترین  جملات طنز دی 91

فامیل  بینظیرترین  جملات طنز دی 91

نهاد حمایت از کودکان سازمان ملل نسل سوخته  بینظیرترین  جملات طنز دی 91

رویاهای بچگیم بینظیرترین  جملات طنز دی 91

***
مــــن بیشـــتر وقتـــا با تاکــسی میـــرم دانشــگاه!!!! حــالا یـــه روز بـابـام مــهربون شـــد و ســوییچ ماشـینــشو داد گفــت با ماشیـــن برو 
خلاصـــه مــام ماشــینو ورش داشــتیم و خوشــحال رفتــیم دانشــگاه ولــی از اونجــایی کــه به ماشــین بردن عادت نداشــتم موقع برگــشت یادم رفــت ماشــین آوردم با تاکـــسی برگـــشتم خونــه 
هـــه!!!
فردا صبــحش که بــابــام اومـــد بره ســر کار رفــت تو پارکــینــگ دیــد ماشــین نیســت دادو بیداد که ماشــین و بردن حالا همــه همســایه هام جمــع شــدن می خـــوان زنگ بزنن پلیـــس !!!
منــــم شـــدید ناراحـــت که یهـــو یکـــی از همـــسایه ها گفـــت البته من ماشیـــنتونو از دیروز تا حالا نــدیــدم ایــنو کــه گفـــت فهـــمیدم کــه چه گــندی زدم 
حالا مگــه روم میـــشه بگم ماشــین کجاســـت ?????
مـــن : بابا فــک کنـــم بدونـــم ماشـــین کجــاس 
بــابــام : کجــاس؟؟؟
من:دیـــروز دادی برم دانشـــگا یادم رف بیارمـــش:(
بــابــام که کــلا ازم قطــع امیــد کـــرد 
همسایه هام همووووون کف پارکینگ هیلیـــکوپتری مـــیزدن 
اینـــم مــن مث همـــیشه ¯\_(ツ)_/¯
***
کافیه بابام یه کار بگه منم با دلیل بگم الان نباید انجامش بدم چون فلان میشه
در هر جمعی چه فامیلی چه دوستانه چه غریبه چه…. میگه به تنبل یه چیز بگو صد تا پند بهت میده !
هیچی دیگه آبرویی در اجتماع نمونده واسم
***
شمایی که وقتی از عابر بانک پول میگرید، می‌شمریدش، حالا گیرم که کم بود، چی کار میخوای بکنی ؟؟ 
هــــــــــــــان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقــــــــط من اینجوریم یا شمـــــــــــــا اینجوری هستید ؟
***
من یه خواهرزاده ی ۳ساله دارم آقا… وقتی بیکارتوخونه نشستم باورکنیدتاجوابشوندم تا۲۴ساعت فقط گفت=دایی.علیییییی.وقتی هم جوابشو میدم فقط نگام میکنه تازه وقتی هم میزنه زیرگریه میپرسیم چی شد میگه دایی زد… من تااینحدم یعنی لطفا مسعولین رسیدگی کنن این بچه های دهه ی جدید چشونه
***
یه روز سرد زمستونی با،بابام تو حیاط وایسادیم! باباهه برگشته بهم میگه برو در حیاطو ببند،هوا سرده، مام رفتیم،رسیدم نزدیک در به خودم گفتم؛یعنی در حیاطو ببندم هوا گرم میشه! برگشتم .باباهه رو نگاه کردم! دیدم یه لبخند خفنی رو لبشه!نگو منو سوژه کرده! اینم باباست ما داریم!!!!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محدثه محزون