.: شرکت مادر تخصصی جوک ،اس ام اس ،سرگرمی ،عکس و مطالب طنز :.

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیطان» ثبت شده است

یه حبه قند

"شیطان" انـבازه یڪ حبّه قنـــב است
گاهــــے می افتـב توے فنجانِ בلِ ما
حل مــے شوב
آرام آرام ..
بی آنڪه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر مـــے ڪشـב
آن را آن چاے شیرین را
شیطان زهرآگین ِבیرین را آن وقت او خون مــے شوב
בر خانه تن مـــے چرخــב و مـــے گرבב و مـــے مانــב آنجا
او مـے شوב {من} !!
مراقب باشم , مراقب باشیم ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محدثه محزون

مراقبش باش

مراقبش باش
چشم را میگویم . . .

ممکن است تو را به یک لحظه از بهشت به قعر جهنم بکشاند.

یک بار نگاه آلوده میشود عادت شود و آن وقت که عادت شد میشود بنده ی شیطان کند تو را ...

قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ
به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند ...

(سوره نور آیه 30)

مــرد برخلاف آنچــه ابتــدا تصـور مـی شـود در عـمـق روح خـویـش، از ابتــذال ِ زن و از تســـلیـم و رایــگانی ِ او متـنـفــر است . . !

" شهید استاد مطهری"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محدثه محزون

داستان اخر شب ... ( زن و شیطان )

داستان آخر شب ... زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی، میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟ شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت :اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز !!! زن خیاط گفت : بفرمایید،خوش آمدید و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم زن گفت :کمی صبر کن، نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!! شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟ آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش. و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد دیدگاه ( لطفا پارسی) و نمره از 1 تا 10 فراموش نشه

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پسرخاله :)

حریم ها

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فامیل دور :)

شیطان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
He Ro